کد خبر: ۴۲
تاریخ انتشار: ۰۹ مرداد ۱۳۹۴ - ۰۲:۲۶

اختصاصی جنوبگان:

اشاره:

در گوشه و کنار این کشور، کم نیستند کسانی که در دوران دفاع مقدس رشادت ها و شجاعت ها آفریده، افتخار جانبازی کسب کرده و اکنون در گوشه ای از این خاک، بی مدعا و بی نام و نشان به زندگی عادی خود ادامه می دهند، عبدالرضا آلبوغبیش در شمار این گونه مردان است و اگر خاطراتش در جای امن گلوله ها منتشر نمی شد همچنان در هاله گمنامی باقی می ماند. انتشار مکرر خاطرات آلبوغبیش نشان دهنده اقبال عمومی جامعه به شناختن این نسل گمنام است. به سراغ او رفته و گپ و گفتی صمیمانه با وی داشتیم.


جناب آقای آلبوغبیش، شما راوی کتاب جای امن گلوله ها هستید و با این که این اثر هنوز کمتر از یک سال است انتشار یافته با استقبال خوب مردم مواجه شده و در حال تجدید چاپ های متعدد است، این امر نشان می دهد که خاطرات جنابعالی دارای جذابیت ویژه ای است لطفا در ابتدا خودتان را معرفی کنید تا در ادامه درباره خاطراتتان بیشتر به گفتگو بنشینیم.

- بنده عبدالرضا آلبوغبیش متولد 1338 ماهشهر و بزرگ شده ماهشهر و خرمشهرم. ما از طایفه و آل ابوغبیش هستیم که طایفه ای بزرگ در استان خوزستان است و من اکنون یکی از ریش سفیدان این طایفه هستم که در کنار بزرگ قبیله به حل و فصل امورات افراد قبیله مشغول هستم و می شود گفت به زندگی عادی خودم مشغولم. چنان که در خاطراتم اشاره کرده ام در دوران کودکی و نوجوانی سختی های زیادی کشیده ام و به واسطه از دست دادن پدرم در دوران کودکی، از نوجوانی مسئولیت اداره خانواده را عهده دار شده ام و سختی های زیادی را پشت سر گذاشته ام. در دوران پیروزی انقلاب نقش نه چندان پررنگی در مبارزات داشتم و تا آمدم تشکیل زندگی بدهم با جنگ روبه رو شدم که زندگی ام را عوض کرد.

شما کی وارد عرصه جنگ شدید؟

- وارد عرصه جنگ نشدیم، جنگ به سراغمان آمد! ما در گوشه ای از این سرزمین به زندگی عادی مان مشغول بودیم که عراقیها به خاک میهن مان تجاوز کردند. وقتی تجاوز دشمنان را دیدیم کار و زندگی را رها کرده به دفاع از دین و میهن پرداختیم. من هم مثل دیگر ساکنان جنوب ایران، به یکباره با جنگ خانمانسوز روبه رو شدم و چاره ای جز این ندیدم که با ابتدایی ترین وسیله نبرد به دفاع بپردازم و جلوی بعثی ها را بگیرم. اگرچه آنها در همان ابتدا جنایت های بی شماری آفریدند. زنان و کودکان و پیرمردها و پیرزنان بسیاری را به شهادت رساندند و بسیاری از شهرهای مرزی ما را با خاک یکسان کردند اما همین اندک مردم باقی مانده نیروی مقاومتی تشکیل داده جلوی دشمن ایستادند و جلوی پیشروی او را گرفتند.

من در روز دوم جنگ وارد خرمشهر شدم یک روز پیش از آن هم به دلیل شرایط کاری آنجا بودم و باورم نمی شد خرمشهر به فاصله یک روز، به آن روز افتاده باشد. فکر می کردم دارم خواب می بینم اما واقعیت داشت دشمن شهر را در عرض یک روز ویران کرده بود. هاج و واج مانده بودم که چه بکنم به سراغ قوم و خویش هایم بروم، هرچه زودتر شهر را ترک کنم یا راهی برای مقاومت در برابر دشمن پیدا کنم. همه جا را دود و بوی باروت و خمپاره و بمب پر کرده بود. همه جا سیاه و تباه بود. هراسان و پریشان در خیابان های ویران شهر پرسه می زدم که به دو سه تن از دوستانم برخوردم دوست که نه، قهرمانان جنگ خرمشهر و شهیدان روزهای اولیه جنگ، گمنامان جنگ کسانی چون بهروز مرادی، شاپور و شاکر حلالت. با آنها به مسجد جامع خرمشهر رفتم و پس از آشنایی با عده اندکی از نیروهای مقاومت مردمی، به همراه دوستان نبرد علیه دشمن را آغاز کردم. شاید ناباورانه باشد که ما در ابتدای جنگ با بیل و کلنگ جلوی ارتش بعث عراق می ایستادیم. هیچ چی برای دفاع نداشتیم و آرام آرام تفنگ و آرپی جی در اختیارمان قرار گرفت تازه بسیاری از ما هم چگونگی استفاده از تفنگ و آرپی جی و ابزارآلات جنگی را بلد نبودیم و به مرور یاد گرفتیم. شما حساب بکنید وضعیت ما این طوری بود و در برابر ارتشی تا دندان مسلح و مجهز به مدرن ترین ابزار جنگی ایستاده بودیم. هفته ها بدین شکل مقاومت کردیم و از سقوط خرمشهر جلوگیری کردیم. در طول این مدت سخت عزیزان بسیاری را از دست دادیم.

به نظر شما جنگ در آن چند روز اول به چه شکلی اداره می شد؟

- به نظرم هیچ برنامه خاصی برای اداره جنگ وجود نداشت ما براساس شرایط که لحظه به لحظه عوض می شد تصمیم می گرفتیم و عمل می کردیم. هنوز عظمت جنایت های عراقیها برای کشور روشن و مشخص نشده بود. هنوز ارتش و دیگر نهادها رسما وارد جنگ نشده بودند. شیخ شریف (حجت الاسلام محمدحسن شریف قنوتی) بود و محمد جهان آرا بود و عده ای از نیروهایی مثل حسن اقارب پرست و محمود امان اللهی و شریف نسب و عده ای از خانم ها هم بودند مثل سیده زهرا حسینی (راوی کتاب دا) و مژده اون باشی و صباح وطنخواه.روزهای اول فکر می کردیم جنگ را باید در طول روز انجام بدهیم و شب تعطیل کنیم. همین کار را هم می کردیم. روز به نبرد می رفتیم و خسته می شدیم شب که می شد به مسجد جامع برمی گشتیم و استراحت می کردیم. صبح روز بعد وقتی به مقرهای دیروزی می رفتیم متوجه می شدیم عراقیها آنجا را اشغال کرده اند. فکر می کردیم جنگ همین است. تا اینکه کسانی مثل اقارب پرست و امان اللهی آمدند. آنها باتجربه و نظامی بودند و به فنون جنگ آگاهی داشتند تجربیات نظامی آنها و روحیه دادن های وصف ناپذیر شیخ شریف که فرماندهی روحی بچه ها را برعهده داشت جنگ و نبرد را از این رو به آن رو کرد و شرایط، روز به روز بهتر شد. با آنکه هر روز به دلیل مجروحیت و شهادت بچه ها تعدادمان کم می شد اما چون براساس فنون جنگی می جنگیدیم، موفقیت های بهتری به دست می آوردیم.

در این مدت با خانواده هم در ارتباط بودید؟

- خانواده؟! اولا کسی آن لحظه ها به فکر خانواده نبود دوم اینکه من خانواده ام همسرم بود که پرستار بیمارستان شرکت نفت آبادان بود. بیمارستانی که همیشه زیر آتش توپخانه دشمن قرار داشت اما پرسنل آنها لحظه ای آنجا را ترک نکردند و به خدمات خود ادامه دادند. شبانه روز مجروح بود که به آنجا منتقل می شد و به گفته همسرم نه در اتاق ها نه در راهروها نه در حیاط بیمارستان جایی برای سوزن انداختن وجود نداشت. همین طور یک ریز آمبولانس و وانت بار و پیکان بود که مجروح وارد بیمارستان می کرد. سردخانه بیمارستان هم پر از جنازه شهدا شده بود. آنها روزهای سختی داشتند شب ها با آن که مجبور بودند مجروحان بدحال را با آن امکانات کم عمل کنند از ترس بمباران هواپیماهای عراقی شمع روشن می کردند و فقط دستگاه های اتاق عمل روشن می ماند جلوی پنجره های بیمارستان هم گونی ماسه چیده بودند. بسیاری از شب ها تمامی بیمارستان به جز اتاق عمل در تاریکی کامل به سر می برد. همسرم توران جوکار در شرایطی سخت تر از شرایط من از دین و میهن دفاع می کرد. خاطرات او از آن دوران تکان دهنده و تأثرانگیز است که تا به حال کم از آنها گفته و هر وقت روایت می کند وضعیت روحی اش به هم می خورد و از ادامه روایت باز می ماند. او به همراه پزشکان و پرسنل بیمارستان شرکت نفت خدمات زیادی انجام دادند.

بچه ها واقعا غریب و تنها بودند. خرمشهر غریب بود.

در طول روزهای مقاومت در خرمشهر از مسئولان مملکتی کسی به شما سر نزد تا از اوضاع جنگ اطلاع پیدا کند؟

- وضعیت خوزستان به ویژه خرمشهر و آبادان وضعیت بحرانی و کاملا جنگی بود. مسئولین دورادور اوضاع را بررسی می کردند. آن زمان هم رئیس جمهور کشورمان بنی صدر بود که خود عامل و باعث سقوط شهرها می شد او به ماها امکانات نمی داد و گویا اعتقادش بر این بود باید به دشمن اجازه داد تا وارد خاک کشور شود سپس غافلگیرش کرد، اما ماها این اعتقاد را نداشتیم ما معتقد بودیم باید مردانه در برابر دشمن بایستیم و در لحظه ورود به خاکمان قلم پایش را خرد کنیم. خود بنی صدر دو بار به منطقه جنگی آمد. یک بار شیخ شریف با او برخورد تندی کرد و او را زیرسؤال برد که چرا به آن منطقه نیرو و امکانات نمی فرستد. شیخ شریف به او گفت چرا این همه تبلیغات می کنی که به جبهه ها نیرو خواهی فرستاد و نمی دانم لشکر خراسان را به آنجا خواهی فرستاد اما برخلاف حرفت در عمل هیچ کاری انجام نمی دهی؟چرا می خواهی خرمشهر سقوط کند؟ چرا راضی می شوی پرپر شدن این بچه ها را ببینی؟ می دانی ما روزانه چند نفر شهید و مجروح می دهیم؟... شیخ شریف با عصبانیت این حرف ها را به بنی صدر زد اما او محلی به این حرف ها نگذاشت و با خدم وحشم از برخی مناطق دیدن کرد و رفت و در روزهای بعد، از همان سفرش به بهترین نحو بهره برداری تبلیغاتی کرد. بچه ها واقعا غریب و تنها بودند. خرمشهر غریب بود.

آقای آلبوغبیش، شما از چند نفر خانم هم اسم بردید که در خرمشهر حضور داشتند، زنان چه نقشی در جنگ و دفاع داشتند؟

- ببینید، نیروهای مقاومت مردمی خرمشهر ترکیبی از چند خانم و تعداد زیادی مرد بودند. عده ای زنان و دختران خرمشهری از همان روزهای اول به جای ترک شهر و دیار خود همان جا ماندند و دوشادوش مردان به نبرد و دفاع پرداختند. روزهای اول کار آشپزی و دوخت و دوز و توزیع مواد غذایی به عهده آنها بود اما پس از چند روز عده زیادی از آنها اسلحه برداشته به همراه مردها به نقاط و خطوط اصلی درگیری اعزام شدند. عده ای از آنها هم بودند که از طبابت و پرستاری سردرمی آوردند که کارشان رسیدگی به مجروحان جنگ بود. اوضاع عجیبی بود. درعین سختی شرایط، همکاری و هماهنگی زنان و مردان ستودنی بود. الان که یاد آن دوران می افتم به همه آن زنانی که در آن شرایط سخت دوشادوش ما مردان می جنگیدند آفرین و احسنت می گویم. وقتی هم که می شنوم برخی از آنها خاطرات شان را در قالب کتاب منتشر کرده اند هرچه زودتر آن کتاب را به دست می آورم و با رغبت تمام آن را می خوانم و به یاد خاطرات گذشته می گریم. وقتی خاطرات خانم حسینی را خواندم خیلی چیزها به یادم افتاد و اسم بسیاری از بچه ها که از یادم رفته بود دوباره در ذهنم تداعی شد. درجریان روایت خاطرات خودم هم، آقای کامور تدوینگر کتاب خاطرات من، ترتیبی داد تا با عده ای از همرزم های قدیمی ام ملاقات و دیدار داشته باشم که برایم ارزشمند بود و سبب شد خاطرات بیشتری به ذهنم بیاید. بله، جنگ خیلی تلخ و ناگوار بود. اما باید می ایستادیم و می جنگیدیم. همین اندک نیروها جلوی سقوط خرمشهر را گرفتند. یاد شاکر حلالت و خسرو نوعدوستی و بهمن مزارعی و سیدجواد موسوی و بهروزمرادی و عبدالعظیم محمدی و دهها تن دیگر از یاران آن روزها به خیر.

شیخ شریف کی بود و سرانجامش چه شد؟

- حجت الاسلام محمدحسن شریف قنوتی از روحانیون خوش نام بروجرد بود که سالهای سال به عنوان نماینده وجوهات شرعی امام خمینی و آیت الله گلپایگانی در اردکان و حوالی آن به خدمت مشغول بود. درعین اینکه مرجع مراجعات دینی مردم بود در کارهای اجتماعی و عمرانی مثل ساختن حسینیه و مسجد و کمک به نیازمندان و شرکت دادن افراد در کارهای جمعی بسیار فعال بود و به طورکلی خیلی دوست داشتنی بود. او وقتی خبر شروع جنگ را شنید به همراه عده ای از جوانان بروجرد با مقداری آذوقه و کمکهای مردمی راهی خرمشهر شد و نقش موثری در مقاومت خرمشهر ایفا کرد. او در همه حال برای ما صحبت می کرد و به ماها روحیه می داد. در مسجد جامع استقرار پیدا کرده بود و به راحتی می توانم بگویم سنگ صبور بچه ها شده بود. بچه ها برای هر مشکلی سراغ او می رفتند و فرمانده روحی بچه ها او بود. او پس از چند روز حضورش متوجه شد که خودش نیز باید دست به کار شود لذا به توزیع آذوقه و مهمات به گروههای درگیر با بعثی ها پرداخت. او از همان تعداد اندک نیروها لشکری به اسم «الله اکبر» درست کرده بود. لشکر که چه عرض کنم تعدادمان دویست نفر هم نمی شد، اما همین موضوع برای ارتش بعث گران آمده بود. آنها فکر می کردند مقاومت خرمشهر به دست این لشکر الله اکبر است و فرماندهی آن را یک روحانی در اختیار دارد.

ارتش بعث عقده های زیادی از شیخ شریف داشت که تمام آنها را روز 24مهر خالی کرد. شیخ به دست نیروهای عراقی اسیر شد و آنها در کمال قساوت و ناباوری و بی رحمی جنایت عجیبی را مرتکب شدند. جنایتی که باید به عنوان یکی از عظیم ترین جنایتهای جنگی ثبت شود. آنها پس از کتکهای زیاد و فحشهای رکیکی که به شیخ دادند کاسه سرشیخ را زنده زنده شکافتند و مغزش را روی آسفالت داغ خیابان چهل متری ریختند. آنها سرمست از کشتن یک روحانی، او را «یک خمینی» قلمداد کرده عمامه اش را در دست گرفته و رقص و پایکوبی کردند.

شیخ اما انالله و اناالیه راجعون گفت و با دستهای مشت کرده به شهادت رسید. چند ساعت بعد جنازه اش به دست نیروهای ایرانی افتاد و به عقب انتقال یافت. او را به غسالخانه آبادان انتقال دادند و عکاسی از سپاه آبادان با گرفتن عکسی از سر و صورت شیخ، کاری کرد که جنایت عراقی ها در تاریخ ثبت شود. این عکس در کتاب خاطرات من به چاپ رسیده که البته صحنه تکان دهنده ای است.

شیخ را در غسالخانه شستند و پس از تشییع به خاک سپردند. زندگی شیخ در کتابی با نام شیخ شریف توسط آقای جواد کامور بخشایش نوشته شده که خواندنی است.

ظاهراً در آن شرایط سختی که بر شیخ می گذشت شما هم همراهش بودید؟

-بله، من و شیخ با هم به اسارت نیروهای عراقی درآمدیم. با هم کتک خوردیم و مورد جنایت عراقیها قرارگرفتیم اما تقدیر این بود که کاسه سر او شکافته شود، اما من تیرباران شوم، یکی از عراقیها که از کتک زدن من و شیخ خسته شده بود ؛ دست به اسلحه برد و سیزده گلوله به من زد. من به گلوله ها پشت کردم و همه آنها به کمر و شانه و پشت قلب و پایم نشست .من هم مردم و کنار جسم بی جان شیخ افتادم. افسر عراقی در کمال نامردی و بی رحمی بالای سرم آمد و به سر و صورتم ادرار کرد. من با اینکه نیمه جانی داشتم اما از ترس نفسم را در سینه حبس کردم. او تیر خلاص هم به من زد. اما من زنده ماندم. چند ساعت بعد جنازه من و شیخ را به بیمارستان انتقال دادند همان بیمارستانی که همسرم آنجا بود. چند روزی تحت نظر همسرم بودم که آن چند روز قصه های شنیدنی دارد. چند بار عملم کردند و چند گلوله از تنم خارج کردند. سالها بعد هم چند گلوله از تنم خارج شد، با این حال هنوز چهار گلوله خیال بیرون آمدن ندارند.

عراقیها در 24 مهر جنایت های زیادی مرتکب شدند به همین جهت نام خرمشهر در آن روز به خونین شهر تبدیل شد.

شما تا کی در جبهه ماندید؟

-قصه اش طولانی است. پس از چند روز استراحت در بیمارستان با خبر شدم خرمشهر سقوط کرده، دوام نیاوردم و از بیمارستان فرار کردم و به خط رفتم اما کاری از من ساخته نبود و بیشتر در کار تدارکات فعالیت می کردم همان ایام هم اتفاقات عجیبی برایم رخ داده که در خاطراتم گفته ام. مهم تر از همه روبه رو شدن با جسم مجروح دریاقلی آبادانی است که تکان دهنده است. من بیشتر از یک سال در جبهه ها ماندم اما جسمم از کار افتاده بود و به ناچار به عقب برگشتم. از آن زمان تا الان هم درگیر مجروحیت خودم هستم. گلوله ها اذیتم می کنند.

در صورت امکان از مشکلات جسمی خودتان بیشتر بگویید.

-من در همه حال با مشکلات جسمی خود درگیرم. گلوله ها اذیتم می کنند. دو تا از آنها اطراف قلبم هستند که بنا به نظر پزشکها امکان درآوردنشان وجود ندارد و باید با آنها بسازم. من باید همیشه ورزش کنم تا لاغر نشوم.به محض اینکه کمی لاغر می شوم به محض اینکه استرسی به من وارد می شود به محض اینکه خبر ناراحت کننده ای می شنوم به محض اینکه عصبانی می شوم گلوله ها حرکت می کنند و توانم را از من می گیرند و مرا راهی بیمارستان می کنند. چندین سال است که وضعیت من به این شکل است. با این حال با توکل به خدا روحیه ام را از دست نداده ام و در دست و پنجه نرم کردن با آنها پیروز میدان بوده ام. تا خداوند چه بخواهد و اراده اش چه باشد.

از زندگی و خانواده خودتان بگویید

-همسرم را که معرفی کردم. سه پسر و دو دختر دارم که تحصیلات دانشگاهی دارند و در کنار تحصیل ورزشهای رزمی و شنا را به صورت حرفه ای ادامه می دهند و عضو تیمهای بزرگ کشورند. خودم هم به واسطه مشکلات جسمی از کار کردن ناتوانم و بیشتر وقتم را به حل کردن مشکلات کاری و اداری هم قبیله ای هایم در ماهشهر و اطراف می گذرانم. زندگی ساده و خوبی دارم و از این بابت هم خدا را شکرگزارم.

آقای آلبوغبیش چه شد که به فکر روایت خاطراتتان افتادید؟

-باور کنید در این زمینه من هیچ نقشی نداشتم. سعی می کردم خاطراتم را به کسی نگویم بعضی از آنها به حدی تلخ بود که یادآوری اش برای من هم سخت بود. اما حوزه هنری تهران، دفتر ادبیات و هنر مقاومت آقایان سرهنگی و کامور پیگیر شدند و بالاخره رضایت مرا برای ثبت خاطرات گرفتند.

الان فکر می کنم می بینم شاید خواندن خاطرات تلخم برای بعضی ها سخت و غمناک باشد اما اثر آموزندگی خودش را خواهد گذاشت و وقتی می شنوم کتابم چاپهای جدید می شود خرسند می شوم و اطمینان پیدا می کنم که چند نفری این خاطرات را می خوانند و در زندگی شان مؤثر خواهد بود.


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: