کد خبر: ۴۳
تعداد نظرات: ۲ نظر
تاریخ انتشار: ۰۹ مرداد ۱۳۹۴ - ۰۲:۳۴

اختصاصی جنوبگان:

اشاره:

بارها گفته ايم و تاکيد داشته ايم که «رسانه» حزب يا بلندگوي يک جريان خاص سياسي نيست و اصولاً چنين رهيافتي اگر هم در عرصه واقعيت حادث مي شود مبتني بر اصول حرفه اي نبوده و نيست.

رسالت خبري رسانه ها فراهم آوردن بستري براي بازنمايي افکار فعالان سياسي ـ اجتماعي است. گپ و گفت اين شماره جنوبگان با «محمد کيانوش راد» فعال سياسي باسابقه و بحث برانگيز خوزستاني است و گرچه در تحرير آن تاخيري افتاد اما اميد است بخشي از پازلي باشد که با گفتمان جنوبگاني با ساير فعالان سياسي استان از جناح هاي ديگر کامل شود.

وارد سي و هفتمين سال پيروزي انقلاب اسلامي شده ايم. کمتر فرصتي پيش آمده که از سوابق خود پيش از انقلاب بگوييد. خاطرم هست در مراسمي که براي بزرگداشت شهيد جمالپور برگزار کرديد با بغضي فروخفته گفتيد مگر شهدا فقط به جناح خاصي تعلق دارند. به نظرم در مورد انقلاب هم همين را بايد گفت. سهم شما و خانواده کيانوش در پيروزي انقلاب 57 چقدر است؟

در برابر فداکاري هاي شهدا و رزمندگان ما شرمنده ايم و هيچ کاري هم نکرده ايم اما من هم در حدّ سن و سال خودم، پيش از انقلاب نيز فعاليت داشتم. خب من از سنين كودكي نام مصدق و امام خميني را كراراً شنيده بودم. و قرآن و رساله را نزد مادر از كودكي آموختم. مادرم نزديک پنجاه سال است به تعليم قرآن در منزل به طور منظم و هفتگي مشغول است. البته پيش از رفتن به مدرسه با نام شاهنامه فردوسي و داستان هايش توسط پدرم آشنا شدم.

در جواني در مسجد فاطميه كيانپارس نزد حاج آقا شيخ شفيعي، مدتي جامع المقدمات خواندم ولي رهايش كردم اما باب حادي عشر را نزد ايشان آموختم. پدرم بازاري بود و از بازاريان هوادار مصدق و نهضت ملّي شدن نفت و چند ماهي در ايّام نهضت به دليل درگيري در تظاهرات با مامور امنيتي شهرباني، به زندان افتاده بود. هميشه روزنامه خواندن و شنيدن اخبار برنامه ثابت پدر بوده و هنوز هم هست. خب اين ها امروز هم از شاخصه هاي سياسي بودن يک فرد است. دقيقاً يادم هست بچه بودم و پدرم گاهي با دوچرخه اش مرا به مدرسه مي رساند، ساواك را نشانم داد و جمله اي به من گفت كه هميشه در خاطرم ماند. سال پنجاه، دوازده ساله بودم و در جشن هاي دوهزار و پانصد ساله، من به همراه دوستم بهمن كاردان و دوست ديگري بنام كيارشي، آگاهانه در هم صدايي با شعار «جاويد شاه» در مدرسه، شعار جويده گفته شدة «چاپيد شاه» را مي گفتيم. در سال پنجاه و دو، محاكمه خسرو گلسرخي و كرامت الله دانشيان را در تلويزيون و در منزل عمويم ديدم و مثل اكثر مردم، از ايستادگي گلسرخي لذت مي بردم و استنادش به اسلام علي (ع) مرا سرمست مي كرد.

بد نيست بدانيد به دليل مخالفت مادرم، ما بعد از انقلاب و با پيروزي انقلاب اسلامي، تلويزيون خريديم. اگر چيز خوبي در من باشد همه اش از پدر و مادرم است و بدي هايم از من است. به هر حال از نوجواني در جريان مسايل كلّي مبارزه بودم و به تدريج به صورت جدي از سال 54 وارد مبارزه عملي با ظلم و فساد و ديكتاتوري شاه گشتم. حوزه فعاليت من بيشتر در لشگر آباد با بچه هاي عرب آن جا، خصوصاً عبدالله طرفاوي و اسماعيل كروشاوي و از طريق طرفاوي و اکبرزاده با مرحوم شيخ هادي كرمي بود.

در آن ايّام طالب مستاجران، مرحوم شيخ حميد سياحي، طاهر عبيات، محمد آقايي، محمد طرفاوي و افتخاري زاده و برادراني ديگر، فعال بودند.

در منزل عبدالله طرفاوي ما جلسات فكري داشتيم، از طرف ديگر آشنايي با بچه هاي دانشسراي راهنمايي مثل رحيم كردوني، و با بچه هاي دانشگاه مثل كاظم شفاعت و حسين شيخي و عباس سميعي و... كه در لشگرآباد ساكن بودند مرا بيشتر به روند مبارزه كشاند. خاطرم هست، اولين تظاهرات در دانشگاه از دانشكده كشاورزي تا دانشكده پيراپزشكي آن زمان انجام شد. و من به همراه بچه هاي دانشگاه از جمله كاظم شفاعت و حسين علم الهدي و تعدادي ديگر از بچه ها، وسايل كار و پلاكاردها را از كنار رودخانه كارون و كنار كشتارگاه قديم، و از ميان جنگل دانشگاه تا دانشكده كشاورزي مخفيانه حمل كرديم. در اين برنامه اسماعيل كروشاوي تظاهرات را اداره و شعار مي داد. يا در اولين تظاهرات سياسي در اهواز، که به مناسبت چهلم مرگِ شهادت گونة شريعتي در خيابان پهلوي سابق و در فضاي خفقان 56 انجام شد، و من و بچه ها، طبق قرار در فاصله خيابان فردوسي و حافظ جمع شديم و بلافاصله با دخالت پليس و شليک هوايي متفرق شديم. از جمله شعارهاي آن روز اين بود که؛ «شاه جلاد شريعتي را كشت.» خاطرم هست آقاي كرمانشاهي، آن را سر داد و تظاهرات آغاز شد و يا فعاليت در راه اندازي اولين راهپيمايي پس از نماز عيد فطر در مسجد طالب زاده كه توسط شيخ هادي كرمي اقامه گشت.

و من اولين بار آن جا شمخاني را ديدم كه نقش هماهنگ كننده داشت. خب اين ها تقريباً كارهاي علني تر بود، اما فعاليت هاي غيرعلني تري نيز بود كه در كنار شهيد محمد علي مالكي و شهيد حسين علم الهدي بود و در اين ميان عبدالله طرفاوي و يدالله گلابكش و محمد فلاح و خضريان، رضا محقق و برخي ديگر از برادران و خواهران نيز حضور داشتند و من هم با سن کم در كنار آنان بودم. فعاليت هاي متنوع فرهنگي، سياسي و بعضاً عملياتي را نيز انجام مي شود. و اين اولين بار است و چون سوال كرديد و چون فكر مي كنم لازم است، به برخي موارد اشاره مي كنم.

من با آقاي جزايري نماينده محترم امام، پيش از انقلاب و در منزلشان و توسط ستار اكبرزاده كه بعداً داماد ما شد، آشنا شدم.

يادم هست يك روز شعارهاي راهپيمايي در منزل ايشان، البته بدون حضور ايشان، ساخته مي شد تا بچه ها آن ها را در راهپيمايي بخوانند. آن چه يادم مانده، مثلاً اين بود كه شمخاني مي گفت: «اگر خميني به وطن نيايد، جمهوري اسلامي گر نباشد، هميشه نهضت است، شهادت شربت است، الله اكبر، خميني رهبر» و ... به هر حال خاطرات زياد است. البته من در آن ايّام جوان بودم و دانش آموز، اما در جريان مبارزات فعال بودم و با بچه هاي دانشجو كه ساكن لشگرآباد بودند ارتباط داشتم و حضوري فعال هم داشتم.

برنامه هاي مكتب قرآن، سخنراني تقي جعفري در دانشسرا، شور شريعتي و توزيع كتاب ها و نوارهاي او و چاپ و تكثير اعلاميه با پلي كپي دست ساز خودم و مهدي روحاني، ساخت سه راهي و...

پايگاه ما در مسجد فاطميه كيان پارس بود و در برخي از عمليات هاي مخفي هم احمد بيدهندي و مهدي روحاني جزء تيم اصلي ما بودند. حتا يك بار براساس گزارش يكي از همسايگان، نيروهاي ارتش به منزل ما ريختند و چون من از بالاي بام، آمدن آن ها را ديدم با ساكي که برخي از وسايل مبارزه و آماده شدن در آن بود، از پشت بام هاي منازل فرار كردم.

مادرم در حال نماز خواندن بود و به او گفتم من رفتم و شايد مرا نبيني، او با طمانينه و بدون نگراني نمازش را ادامه داد. از جمله کارهاي فرهنگي، با همكاري و بازيگري فرهاد مهندس پور اجراي تئاتر سياسي بود که در خانه و براي عده اي محدود يك شب اجرا كرديم.

خلاصه بيش از سن خودمان در فعاليت ها بوديم. و اين ها بخشي از فعاليت ها بود. حالا منظور اين كه انقلاب با چنين انگيزه هايي آغاز شد و براي اهدافي بلند به پيروزي رسيد. يادم آمد بعد از سخنراني رضا گلسرخي در حسينه اعظم اهواز، ما در جنگ و گريز با شهرباني اهواز؛ شعار استقلال، آزادي، حكومت اسلامي سر مي داديم. شعاري كه امام آن را به جمهوري اسلامي تغيير داد. امام را همه مردم قبول داشتند، اما او برداشتش از اسلام، تنگ نبود و اگر چه مبارزان مسلمان حكومت اسلامي را مي خواستند، او جمهوري را در برابر حكومت مطرح كرد. امام در آن ايّام هر چه مي گفت توسط مردم پذيرفته مي شد اما او بر جمهوري بودن دست گذاشت. چيزي كه امروز نگران آن در كشور هستيم. حالا برخي ها كه نقش چنداني در انقلاب نداشته اند يا خيلي کم، دم از حكومت اسلامي و نسخه استبدادي و قرائتي غير دموكراتيك از اسلام را سر داده اند. بله امروز كساني كه نقشي نداشتند يا خيلي كم، ادعاهاي زياد دارند و خود را مالك و وارث انقلاب جا مي اندازند. من در دوازده سالگي شعار مرگ بر شاه را گفتم.

در اهواز و در ميان روحانيون، موسوي جزايري و هادي كرمي فعالترين بودند و خانه آقاي جزايري، خانه مبارزين بود. پيشتر در نهضت امام، آقاي علم الهدي پيش نماز مسجد علم الهدي، به حمايت از امام امضاء جمع نموده بود و آيت الله بهبهاني نيز از نهضت امام حمايت نموده بود.

قبل از انقلاب براي اولين بار در مراسم چهلم آقا مصطفي خميني، آقاي شفيعي شجاعانه نام آيه الله خميني را علني در حسينه اعظم به زبان آورد كه كار بزرگي بود، آقاي شفيعي، آقاي خويي را نمايندگي مي كرد (...) البته آقاي شفيعي وجهه اي مردمي داشت و مسجد ايشان چون امروز، پُر ازدحام و با صفا بود. ما از کيان پارس خصوصاً ايام رمضان به مسجد ايشان و مسجد آل طيب مي آمديم.

من هم چند ماهي جذب انجمن حجتيه شدم. آقايان (...) در آن زمان در انجمن حجتيه فعال بودند و جلسات آموزشي براي ما در منزل آقاي (...) برگزار مي شد. ولي من به زودي از شركت در جلسات امتناع كردم. دليل آن هم غير سياسي بودن آن ها بود. آن زمان آقاي (...) كه اكنون روحاني است در جلسات شركت مي كرد. و يك شب در مكتب قران آقاي (...)، اصرار به آمدن در جلسات انجمن كرد كه من گفتم كار اين ها را قبول ندارم.

در اين ايّام، اين آقاي جزايري بود، كه در كنار مبارزان بود. البته بماند كه اكنون، مواضعي بعضاً متفاوت از ما دارد. بايد دانست، خواست اوليه انقلاب كه همه مردم مي خواستند، آزادي و مبارزه با استبداد بود و البته آن را در كلام شريعتي و امام قابل دستيابي مي ديدند و اكثراً به نسخه جمهوري اسلامي راي دادند، و اگر قرائت امام تداوم نيابد، مطمئن باشيد نسل هاي آينده رو به سوي نسخه هاي ديگري خواهند رفت. اسلام خواهد ماند. بخواهيم يا نخواهيم. مردم آزادي مي خواهند و مخالف استبداد و ديكتاتوري هستند. بايد اين جوهره اصلي انقلاب را از ياد نبرد و آن را هميشه زنده نگه داشت. در ادامه بايد عرض كنم، انسان بودن و انسان ماندن مهم است. انسان بودن يك وظيفه هميشگي است.

از شما به عنوان فعال سياسي جواني که در آن روزها مورد توجه و جذب گروه هايي مثل انجمن حجتيه بوديد، مي خواستم بپرسم بالاخره سمپات ها و سرشاخه هاي اين انجمن توانستند ادامه حيات سياسي بدهند و بر مصادري تکيه زنند. در همين استان خوزستان مصاديقي وجود دارد. آيا ته نشين تفکر حجتيه را در طرفداران و مبلغين ديروزش، امروز مي بينيد؟

ببينيد. موضع قاطع امام در برابر حجتيه، باعث انحلال آن ها نشد، آن ها اعلام كردند ما فعاليت هايمان را تعطيل مي كنيم.

اختلافات طرفداران خط امام، با انجمن حجتيه در دولت و حتا شوراي نگهبان نمودار بود. حجتيه به جاي امريكا، شوروي را دشمن اصلي مي دانست و ضدّ حزب توده بود و از همان ابتدا حجتيه اي ها در برخي مراكز حساس در اوائل انقلاب نيز وارد شدند. مساله مهم و قابل توجه، تنها در مساله مخالفت آن ها با برخي ديدگاه ها نيست. مساله اصلي، مساله تشكيلات آن ها بود و هست. تشكيلات آن ها از بين نرفته است. و امروز بايد از افكار نوحجتيه اي سخن گفت. نوحجتيه اي كه بر خلاف گذشته شان، در حال باز توليد خصلت هاي راديكالي گرديده اند.

اصولاً تفکر حجتيه چه شاخص ها و مولفه هايي داشت؟ چرا در مورد اين تفکر کمتر سند تاريخي وجود دارد؟ حتي در اسناد ساواک کمتر اثري در اين خصوص وجود دارد؟

حجتيه، رقيب انجمن بهاييان ايران بود و اتفاقاً به لحاظ فرم تشكيلاتي شبيه آن ها عمل مي كردند. آن ها در قبل از انقلاب مي گفتند ما با سياست كاري نداريم، و وظيفه خود را مبارزه با بهائيت مي دانستند. و در بعد از انقلاب مخالف خط امام و سياست هاي اقتصادي دولت ميرحسين موسوي بودند. و سياست هاي راديكال اول انقلاب را نتيجه نفوذ حزب توده مي دانستند. آن ها قبل از انقلاب بر خلاف امام به دنبال تشكيل حكومت نبودند، اما امروز به نظر مي آيد طرفداران انجمن حجتيه، از دستيابي به دولت استقبال مي كنند و حتا بعضاً از خصلت هاي راديكالي نيز برخوردار هستند. بحث من در اينجا نقد انجمن از نقطه نظر انديشه آن ها نيست، به هر حال هر كس ديدگاهي دارد و بايد از حقوق شهروندي نيز برخوردار باشد و چه بسا عناصر درستي هم از واقعيت را با خود داشته باشد. بحث من، بحث تشكيلات آن ها ست. و نه عقايد آن ها.

و اين نكته قابل تاملي است.

انجمن از نظر افرادي كه در آن فعاليت مي كردند، بسياري شان آدم هاي مذهبي، متدين و خوبي بودند و علت جذب برخي جوانان به آن ها و يا حمايت برخي از روحانيون، بعضاً از اين جهت بود.

شما خيلي صريح از حضور در جلسات انجمن حجتيه در اهواز گفتيد. هيچ وقت مورد توجه گروه هاي چپ يا سازمان مجاهدين آن زمان هم قرار داشتيد؟

من در پيش از انقلاب، دوستاني داشتم كه بعدها خُب در سير حوادث مسير ديگري يافتند. سازمان مجاهدينِ اوليه نقش مهمي در تحرك بخشي جوانان دانشگاهي داشت. اما، وجود شريعتي و مرجعيت و انديشه امام، براي ما ملاك مبارزه بود. و امروز هم اين انديشه مي تواند كارساز و ملاك حركت نيروهاي سياسي ـ مذهبي باشد. نگاه و انديشه پوياي امام و توجه هميشگي ايشان به مقتضيات زمان و مكان، فقه را كاملاً كارآمد مي نمايد. از سوي ديگر توجه ايشان به نظر مردم و همه كاره دانستن مردم در اداره امور كشور، به نفي ديكتاتوري و استبداد خواهد انجاميد. جالب است آن ها كه روزي مخالف ديدگاه هاي امام بودند، و مقابل امام مي ايستادند، امروز مي خواهند از ارزش ها چماقي بسازند و بر سر هر مخالفي بكوبند .

اصطلاحات عجيبي وارد فضاي سياسي ما شده است اين روزها. که من شخصاً با اين اصطلاحات رابطه برقرار نمي کنم. مثلاً مي گويند: انقلاب فرزندان خود را مي خورد. يا برخي از قطار انقلاب پياده شده اند... شما چه فکر مي کنيد؟

بله، اين از انقلاب فرانسه باب شد كه «روبسپير» از رهبران انقلاب با «گيوتين» كشته شد. به نظرم اين اصطلاح واقعيتي است. اما بر حق نيست. دليلش هم ذات خودِ انقلاب و انقلابي گري است. با توضيحي مختصر شايد بتوانم منظورم را برسانم. انقلاب، بر خلاف اصلاحات، نياز به قاطعيت، سرعت عمل و خشونت دارد. تا در شرايط انقلابي بمانيد، حتا با صادقانه ترين انگيزه ها، دچار اشتباهاتي خواهيد شد، اشتباهاتي كه با دشمن خواندن مخالفان، بايد آن ها را حذف كرد. و روشن است در فضاي انقلابي، هر كس غير انقلابي است، (البته گاهي از سوي كساني است كه هيچ گاه هم انقلابي نبوده اند) و در نتيجه، هر فرد غير انقلابي يا ضدّ انقلابي بايد حذف شود. اصلاً ما انقلاب كرديم كه مخالفان اجازه مخالفت و اعتراض داشته باشند.

بايد ملاك قانون باشد، و نه شخص و نه سليقه هاي افراد.

ضدّ انقلاب شدن و حذف برخي از انقلابيون سابق را بايد اين گونه ديد. امروز بعضاً ديده مي شود كه، قدرت دست كساني است كه بيشتر به فكر حفظ قدرت هستند نه حفظ ارزش ها و اهداف انقلاب اسلامي. هر وقت شعار «مرگ» برداشته شد، معنايش آن است كه وارد عصر غير انقلابي و نهضت قانون مداري شده ايم. عصري كه از مشروطه تا كنون نخبگان ايران به دنبال آن بوده اند. تنها در اين صورت و پس از اين مرحله، ديگر انقلاب، فرزندان خود را نخواهد خورد. جامعه ثبات و آرامش خواهد يافت و ملاك و ميزان هر گفتار و رفتاري، قانون اساسي خواهد شد.

راستي! ما انقلاب کرديم يا انقلاب شد؟

خب اين سوال را اگر از منظر فلسفي بنگريم، روشن است که انقلاب كرده ايم. در نگاه ماركسيستي بر اساس دترمنيسم تاريخي، و تضاد تز و آنتي تز، سنتز تحقق مي يابد و به گفته «هگل» نيز «ارابه تاريخ راه مي افتد و هر كس در مقابل آن باشد، له و لورده مي شود». اما از نگاه فلسفه ديني؛ «إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى‏ يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ‏» اما بايد توجه داشت، گاه در مسايل اجتماعي، هميشه آن چه حكومت و نخبگان و يا تحليل گران فكر مي كنند، اتفاق نمي افتد و در کمال ناباوري، واقعيت هايي به وقوع مي پيوندد. خواندن سخنان علي (ع) پس از قتل عثمان، تامل برانگيز است. و گوياي آن است كه گاه بي توجهي به برخي سنن اجتماعي، چه پيامدهايي مي تواند داشته باشد.

تا چه حد انقلاب اسلامي را در امتداد جنبش مشروطه يا جنبش ملّي شدن صنعت نفت ايران مي دانيد؟

انقلاب در ادامه همان جنبش مشروطه و نهضت ملّي نفت بود. مساله اصلي در مشروطه، قانون گرايي بود و تحديد قدرت و حاكميت و تفكيك سه قوه بود، در اين جهات ما بهتر مي توانستيم عمل کنيم. اين كه مردم چه چيز را مي خواهند يك امر است و اين كه برخي از كليدي ترين مفاهيم، تحقق يافته يا نه بحث ديگري است. انقلاب اسلامي در ادامه راه مشروطه و نهضت ملي شدن نفت بود اما، به نظر من راهكارهاي اجرايي و قانوني، متفاوت با راهكارهاي مشروطه و مشروطه خواهان شد.

حتا مي توان گفت توزيع قدرت در قانون اساسي مشروطه به گونه اي ديگر ديده شده بود. البته شاه با نديدن قانون و زيرپا نهادن آن، زمينه انقلاب را فراهم ساخت. اما در قانون اساسي مشروطه، شاه مقام مسول نبود و در واقع قدرت زيادي نداشت که البته در واقعيت، او در همه امور دخالت مي کرد. و علماي طراز هم كه توسط مراجع معرفي مي شدند، حكم شوراي نگهبان فعلي را داشتند. به هرحال اجراي بدون تنازل همين قانون اساسي هم بسياري از مشكلات را مي تواند حل كند.

از روزهاي بعد از انقلاب بگوييد. چقدر به سهم خود سعي کرديد به عقلاني شدن فضاي انقلابي؛ که البته عقلاني هم هست ولي به قاعده دُزِ احساسي اش بيشتر است؟

من در ابتداي انقلاب و از همان ابتدا، به دو دليل از فعاليت هاي كميته آن زمان و اصولاً اين تيپ كارها كنار كشيدم. يكي به دليل سخن شريعتي كه گفته بود: «اگر كسي بتواند معلم خوبي باشد، خيانت كرده است به كار خوب ديگري دست بزند.» البته من معلم خوبي نيستم اما دوست داشتم در اين مسير باشم و معلم خوبي بشوم. و نكته ديگر اين كه در ابتداي انقلاب، كه كارهاي نظامي گري، ضرورتي انكار ناپذير بود، من ديدم هر كس ديگري هم اين كار را مي تواند بكند و لذا كاملاً آگاهانه حوزه خودم را مسايل فرهنگي و انديشه گي قرار دادم و در اين مسير كار كردم.

در حالي كه پيش از انقلاب هم كارهاي عملياتي انجام داده بودم. اما پس از انقلاب به كار فرهنگي پرداختم و هميشه هم وجه انتقادي خود را حفظ كردم. دوستاني كه از نزديك من را مي شناسند مي توانند اين را بگويند. البته معناي اين سخن اين نيست كه من هم اشتباه نداشته ام. خير. اما رويكرد من هميشه، سعي كرده ام چنين باشد. انديشه من متاثر از شريعتي و مطهري و امام خميني بود. و در اين مسير هم سعي كرده ام دچار مطلق بيني نشوم. البته امروز و با مشاهده سير انقلاب، واقع بيني بيشتري هم پيدا كرده ام.

علاوه بر دو دليل قبلي، روحيه من هم تاثير داشته است. يادم هست در عمليات فتح المبين كه من خودم را به جبهه رساندم و در حين پيشروي نيروها با چند عراقي مواجه شديم، من قدرت شليك نداشتم اما ديگران چرا. آن ها مي توانستند اما من نتوانستم.

بزرگ ترين دستاورد امام خميني را براي ملّت ايران چه مي دانيد؟

امام، بي بديل ترين رهبر مردم ايران بودند. امام، خودباوري را به مردم آموخت. اين خودباوري هم در زمينه بي توجهي به قدر قدرتي شاه بود و هم در جنبه خارجي، و هم در زمينه هاي علمي و انديشگي. امام، يك نظام شاهنشاهي را سرنگون كرد. بله، ملّت بود، اما اگر امام نبود، انقلاب پيروز نمي شد. و يا بايد خون هاي زيادي ريخته مي شد. امام، مرجع ما بود، رهبر سياسي ما بود، مراد ما بود، امام، همه چيز ما بود، پس ملّت را با كلام مسيحايي خود به جنبش كشاند .

سال هاي پس از انقلاب، استان خوزستان با پديده جنگ تحميلي روبرو شد. رخدادي تلخ و لبريز از غرور و حماسه و البته اشک و آه... آن روزها چه مي کرديد؟

من در ابتدا در كميته بودم. خيلي كم و سپس در جهاد سازندگي استان و در كميته فرهنگي و تدريس مسايل فرهنگي، كاري كه پيش از انقلاب هم انجام مي دادم. قبل از انقلاب در كوي نيرو و در مسجد تصفيه شكر و برخي از محافل و مساجد تدريس مي كردم. از جمله تحليل كتاب شهيد جاويد را داشتم.

خب پس از انقلاب يادم هست براي معلمي ثبت نام كردم. آقاي بلاديان مسئول مصاحبه با داوطلبان بود. به من گفتند اگر قبول نشديد چه مي كنيد؟ به ايشان عرض كردم؛ من اكنون معلمي مي كنم و اگر هم قبول نشوم به كار معلمي ام ادامه مي دهم.

در مركز استان نماندم و به دليل اين كه در سيل سال 58 با اكيپي دو بار به ايذه رفته بودم و محروميّت آن جا را ديده بودم، داوطلبانه آن جا رفتم و خدمات مختلف فرهنگي انجام دادم، و در ايّام دفاع مقدس به عنوان بسيجي ساده هم به جبهه رفتم. در برخي از دوره هاي آموزشي سپاه، درس جهان بيني و معارف مي دادم. و در تربيت معلم و دانشگاه، دروس معارف و انقلاب اسلامي تدريس داشتم. دانشجوياني كه با من درس داشتند، مواضع فكري آن زمان من را حتماً يادشان هست. به هرحال ادعايي ندارم، در حدّ خودم، در اين مسير بوده ام.

شما شخصيت بحث برانگيزي هستيد. عده اي شما را پرچمدار جريان موسوم به اصلاحات در استان خوزستان مي دانند. عده اي ديگر، همه مشکلات استان را زير سر شما مي پندارند و برخي در ردّ شما تا تکفيرتان هم پيش مي روند. سخن ها در باب شما صفر و صد است. يعني با سياهيد و يا سفيد. اين پارادوکس مگر مي شود شما را آزار ندهد؟

والله، چه بگويم. خب برداشت ها از آدم ها متفاوت است.

خيلي وقت ها ما از دور قضاوت مي كنيم. نه كسي را ديده ايم و نه حرف هايش را شنيده ايم. به قول شريعتي؛ همه مي گويند، مي گويند را به كار مي برند. به قول شريعتي «آقاي مي گويند»، البته برخي از مخالفت ها را درك مي كنم. من از دشمني ها خشنود نيستم. اما از مخالفت برخي ها هم ناخشنود نيستم.

كار خوب يا بد، مخالفاني براي خود خواهد داشت. پس چه بهتر كار خوب كنيم و يا آن چه خوب مي دانيم، دنبال كنيم. تا لااقل وجدانمان راحت باشد. به نظر من آدم سياسي و يا به طور كلي آدم، آبديده نمي شود تا زير ضربه نقد و مخالفت و اعتراض و دشمني مبتلا شود.

من در اين امور درويش ملامتي هستم. روزگاري از دشمني دوستان گلايه مند مي شدم و چون حلاج در برابر شاگردش شبلي ناراحت مي شدم و گلايه مي كردم. اما اكنون در برابر اين سخنان نيز بي تفاوت شده ام و برايم خيلي مهم نيست ديگران چه مي گويند. زمان، البته گاهي، فقط گاهي برخي مسايل را روشن مي كند.

جريان اصلاحات در استان با تلاش هاي شما و هم فکرانتان مثل همه کشور در آستانه دوم خرداد 76 نزج گرفت.

اما پيش ترها اين جريان با جدا شدن شما از طيف اصول گرا يا محافظه کار فعال در دانشگاه شهيد چمران اهواز آغاز شده بود. برخي اين دوره فعاليت سياسي شما را مورد انتقاد قرار مي دهند و مدعيند در دهه شصت افکار ديگري داشته ايد؟

اين هم از آن سخنان است. من هيچ گاه جزء اصول گراها نبوده ام. و اگر هم بودم، خب فرض کنيد عوض شدم اين که عيبي ندارد. در دانشگاه، اتفاقاً با آمدن من مسير حركتِ بيشتر محافظه كارانه انجمن تغيير كرد. البته امروز برخي از انجمني هايِ گذشته، متفاوت شده اند.

در اول انقلاب همه با هم بودند و حداكثر دو جناح كلّي بود و به تدريج اين بحث ها پيش آمد. من هميشه نسبت به جرياني كه امروز محافظه كار مي گويند منتقد بوده ام، چه در كشور و چه در استان. مواضع من اين را تاييد مي كند. البته شايعات زيادي از سوي برخي افراد نا آگاه گفته مي شود. از اوائل دهه شصت، من تحكيمي بوده ام. افكار تحكيم روشن است. در مجلس سوم هم كانديداهاي ما براي مجلس برخلاف و در مقابل طيف اصولگرا، آقايان كهرام، طرفاوي و سيد احمد آوايي بود. در قصه تحصن مسولان عليه آقاي ميردامادي در دوره نخست وزيري ميرحسين موسوي، متن بيانيه انجمن اسلامي عليه متحصنان كه بر خلاف نظر امام كه تحصن را در ايام جنگ خلاف مي دانست و اين ها تحصن كرده بودند را من نوشتم. البته دفتر آقايان بلافاصله آن را انكار كرد. خب حرف زياد است. يا مثلاً در ايام انتخابات، از برخي از ستادهاي دوستانمان مي گفتند؛ فلاني بازجوي فلان نهاد بوده و يا «سعيد امامي» اهواز كه مي آمده شب منزل ايشان بوده است.

اين ها را برخي از رقبا؛ منافقانه و آگاهانه؛ متاسفانه گفتند و يا مي گويند من در ايذه معلمان را تصفيه كرده ام. در حالي كه من نه در گزينش بوده ام و نه حراست و نه نهاد ديگر. جالب است شهرت من نيز دستاويز برخي مخالفان و يا بهتر بگويم رقبا گشته است. صادقانه بگويم راست استان، اين ها را به من نگفته است.

اما رقبا و رفقاي خودمان اين ها را گفتند. من به شوخي به كسي گفتم من فقط ساواکي نبودم، چون اگر مبناي سخن شما، نام من باشد، من بايد ساواكي هم بوده باشم، چون از سال 55 من را به دو نام مي شناسند. البته آن هايي كه يك ذرّه نه در انقلاب بوده اند و نه در اوايل انقلاب حضور داشتند و نه حتي ساکن اهواز بودند، شايد حق دارند تحت تاثير شايعات رقبا و يا دشمنان آگاه قرار گيرند. من مسير فكري مشخصي داشته و دارم.

و البته تغييراتي هم داشته ام. هميشه با قدرت و حاكميت فاصله اي معنا دار براي خودم حفظ كرده ام. حتي در زمان حاکميت چپ اگر چه در آن جناح خودم را تعريف مي کردم اما انتقاداتي هم داشتم. انقلاب كه شد و يا حوادث ديگر هيچ وقت دنبال سهم و مطرح كردن خودم نبوده ام. حتا در مجلس ششم، من به اصرار كانديدا شدم.

من اگر معلمي ساده و متوسط باشم كلاهم را به آسمان مي اندازم. اما خب متاسفانه، در دانشگاه در دوره احمدي نژاد من را با زور مجبور به بازنشستگي كردند. يادم مي آيد آن وقتي كه برخي دوستان نوجوان بودند، من به سهم خودم اعلاميه هاي انقلاب و امام را در مسجد آقاي شفيعي و ديگر مساجد نيز توزيع مي كردم و حالا ما را از دانشگاه به اجبار بازنشسته مي كنند.

خب ظاهراً انقلاب همين هست. البته از اين نيز گلايه اي ندارم و براي آگاهي و رهايي مردم، اين ها كه هيچ است، جانم را مي دهم. اما باز هم شاكريم و به دنبال اهداف واقعي انقلاب اسلامي هستيم. و كوتاه هم نمي آييم. جوانان بايد اين سير را بدانند. تا با هشياري بيشتر، پاسدار منافع مردم و ايران و اسلام باشند. يک آقايي از همين دوستان كه معلوم نيست، سوابقش در انقلاب و حوادث پس از انقلاب چيست. اخيراً به «شديد زاده» گفته بود فلاني براي پذيرفتن مسئوليت ستاد خاتمي در هفتاد و شش ترسيده بوده و عقب عقب مي رفت. خب بايد به ايشان گفت شما اصلاً كجا بوديد؟ و به قول امام علي (ع) در نهج البلاغه فقط به ايشان مي گويم؛«لِلَّهِ أَبُوهُمْ».

در سال هفتاد و پنج، قبل از دوم خرداد براي عضويت هيات علمي به دانشگاه اهواز آمدم و سه نهاد هم گراي سياسي در دانشگاه عليه من اقدام و بيانيه دادند، اين ها گوياي سوابق و ديدگاه هاي من است. سوابقي كه البته در بافت رسمي حاكميت شايد طرفداري نداشته باشد و طرحش هم براي من شايد امروز هم مشكل زا است و حتماً به سود دنياي ما هم نيست، بله اگر من هم مثل برخي از افراد كه اكنون، و هميشه، پست و مقامي دارند، سلوك مي كردم شايد وضع من هم اكنون متفاوت مي شد.

اما فكر مي كنم در ميان مردم، اين انديشه بيشتر از قبل طرفدار يافته است. من به اين حرف ها توجهي ندارم و کار خودم را مي کنم. هر وقت هم بفهمم اشتباه کردم در بازگشت و اصلاح آن ذرّه اي درنگ نخواهم داشت.

گاهي اوقات شما با اصول گرايان استان ديالوگ انتقادي و حتي هم گرايانه برقرار مي کنيد. مثلاً از دعوت آن ها در جلساتي که براي توسعه استان در مرکز برگزار مي کنيد دريغ نمي ورزيد. گاهي هم چنان بر آنان مي تازيد که دوستانتان بر شما انتقاد مي کنند که اين ستيزه ها بس هزينه زاست. کيانوش راد از منظر من گاهي دور است و گاهي نزديک، چرا؟

بايد ميان موضوعات تفكيك قايل شد. من هميشه طرفدار گفتگو بوده ام. هر وقت، شرايط با ما همراه بوده است، سعي كرده ايم در امور كلّي استان از همه ظرفيت ها براي منافع استان بهره بگيرم.

اما جناح محافظه كار استان در هنگام قدرت اگر بر سر ما نزده باشد، اما ما را فراموش كرده است. توسعه استان يك امر است و مباحث سياسي و فكري بحث ديگري است. دو جناح؛ دشمن هم نبايد باشند، حتا در كشور هم همين طور بايد باشد.

ما مسايل مشتركي براي گفت و گو و همكاري داريم، البته با حفظ تفاوت هاي ديدگاهي و سليقه اي.

خوزستان از اقوام و نگره هاي اقليمي و جمعيت هاي منطقه اي بسياري برخوردار است. موزاييکي انساني و يا رنگين کماني اجتماعي. بسياري اين تکثر را فرصت و برخي آن را تهديد و از دلايل عدم توسعه استان مي دانند. نگرش شما چيست؟

تكثّر قومي يك واقعيت است. مثل همه واقعيت هاي ديگر.

مساله اساسي نحوه مواجهه با آن است. نحوه مواجهه دولت ها، و نخبگان قومي. و كيفيت قوانين در تبديل آن به تهديد يا فرصت مدخليّت دارد. البته تاريخ و حافظه تاريخي مردم نسبت به يكديگر هم بستر و زمينه شكل گيري اين روابط است.

كتاب «نظريه هاي تقابل هاي اجتماعي» اثر «لوئيس كوزر» را ببينيد. رقابت و نوعي مبارزه بر سر ارزش ها، حق داشتن، بهره بردن از منزلت بهتر، قدرت و امكانات است. حتا كاركرد مثبت تقابل اجتماعي، داراي نتايجي جهت پيشرفت و همانند سازي با هنجارهاي شخص و مورد قبول در روابط ميان گروهي است و نبايد صرفاً جنبه مخرب آن را نگريست. اين نگاهي است كه امروز در جامعه شناسي امريكايي مدّ نظر هست. البته بايد توجه داشت در جامعه ايران و نيز قانون اساسي جمهوري اسلامي، به دليل اين كه ما مفاهيمي مانند نسل كشي يا تبعيض نژادي گسترده و سيستماتيك و نيز قوانين تبعيض آميز قوميتي نداريم، واقعاً رقابت ها نيز كمتر شكل حاد داشته است. اما بي توجهي به آن مي تواند احساس محروميت را گسترش دهد. و نتيجه احساس محروميت، نارضايتي خواهد بود. نكته اي را بگويم. آيا براي شما تعجب انگيز نيست، در حالي كه برخي گاهي از حركت هاي ناسيوناليستي برخي قوميت ها نگرانند و فعاليت سياسي برخي گروه ها هم با مشكل مواجه مي شود، آن وقت هوادارن پان ايرانيسم در خوزستان مجوز فعاليت علني نيز دارند! خب معلوم است داستان چيست.

«فعالان پوششي قومي» هم گروه ديگري هستند كه گاه با سناريوي تند كردن مطالبات به ميدان مي آيند اما هدف اصلي و بعدي، ايجاد ذهنيّت منفي نسبت به اقوام است. يا كاسبكاراني براي كاسبي بيشتر در زمينه هاي سياسي و اقتصادي از پوشش قومي استفاده مي كنند. در حالي كه با دستيابي به اولين منافع مالي يا احتماعي و سياسي، بلافاصله با مخالفان اقوام دست همكاري و اتحاد مي دهند. نخبگان اقوام، در وهله اول اين «فعالان قومي پوششي» را بايد از ميان خود طرد كنند. عدالت و انصاف بهترين علت و دليل براي ثبات و امنيت در استان است كه متاسفانه جدي گرفته نمي شود.

برخي در طول اين سال ها تلاش کرده اند شما را بيشتر به اصلاح طلبان يک قوم نزديک کنند تا قوم ديگر استان. گرچه خوزستان دو قومي صرف نيست. اما غلبه با اين دو قوم شاخص است. نگاه شما به اين دو قوم به نظرتان مساوي است. به قول «علي دايي» آيا به سمت يک قوم بيشتر غش نکرده ايد؟

در كل خير. اصلاً قوم گرايي يعني چه؟ البته ما علاوه بر قوم گرايي، پديده اي به نام قوم گرايي پوششي هم داريم كه در اين جا يا افرادي براي اهداف مادّي خويش آن را مستمسك قرار مي دهند و يا از جاهايي به آن ها خط داده مي شود.

من قوم گرايان را اگر چه قبول ندارم اما بر قوم گرايان پوششي و كاسبكاران قومي، ترجيح مي دهم. به نظر من مسلمان نمي تواند قوم گرا باشد. اصلاح طلب هم قوم گرا نيست. اما اصلاح طلب نمي تواند مطالبات و حقوق وخواسته هاي اقوام را ناديده بگيرد و از آن ها دفاع نكند، نبايد فوري، به فعالان عرب، انگ قوم گرايي زد و يا فوراً آن ها را تجزيه طلب ناميد.

متاسفانه تحليل درستي از اقوام نيست، خب مگر بختياري ها و لرها يا دزفولي ها يا بهبهاني ها را تا كنون شنيده ايد كه انگ تجزيه طلبي بزنند؟ كي وكجا به يك فلان قومي اتهام تجزيه طلبي گفته شده است؟ در دادن پست و مقام به افراد به دليل لر يا بختياري يا بهبهاني يا عرب بودن، نبايد ملاحظه اي باشد؟

مي خواهم از برخي تندروي ها بگويم. مثال زنده و پوياي اين پرسش، داستان هاشمي است. آيا در نقد او جانب انصاف و عدالت رعايت شد. آيا نمي شد او را در سبد اصلاحات نگه داشت؟

بله. در مورد هاشمي ما تند رفتيم. البته بخشي از آن را بايد زمينه اجتماعي هاشمي در آن ايّام هم دانست. واقعاً فضاي اجتماعي آن زمان موافق هاشمي نبود. ما هم در ساختن اين فضا در ابتدا نقشي نداشتيم. خب كارگزاران كه طرفدار هاشمي بودند هم رسماً از جريان دوم خرداد حمايت كردند. پس نبايد اين نگاه در اجتماع بوجود مي آمد. من دقيقاً يادم هست. در روزي كه با ستاد استان با ريس جمهور اصلاحات ديدار داشتيم و افرادي چون شجاعپوريان، جهانتاب، پيش بين و تعدادي ديگر از دوستان حاضر بودند. من صحبت كردم و از هاشمي هم تعريفي كردم و در مورد اقدامات اقتصادي معتقد به تداوم برنامه بودم و اين را گفتم اما در بخش سياسي از وضعيت گذشته انتقاد كردم. البته قتل هاي زنجيره اي اوضاع را خيلي به هم ريخت. مجمع روحانيون هم هم نسبت به هاشمي موضع داشتند. جريان چپ هم موضع داشت.

اما در كل، مي بايست، با هاشمي بهتر برخورد مي شد. يك مساله هم وجود دارد كه موضع افراد و جريانات سياسي، به دليل اولويت هايشان در برخي مواقع، متفاوت است و به همين دليل گاه از هم دور و گاهي به هم نزديك مي شوند. نبايد در گذشته ماند، از گذشته احتمالاً مي توان درس گرفت.

يک شب که تا بامدادان حضورتان بودم با لبخندي تلخ داستان مضروب شدنتان در سخنراني معروف مسجدسليمان و فرودگاه اهواز را تعريف کرديد. لبخندي که هنوز تلخي اش را از ترياق دهشتناک تر مي بينم. قصد آزار شما را ندارم قطعاً. ولي براي ثبت در تاريخ، چه سخني داريد با ضارب. با او که مشت پرتاب مي کرد. او که...

بنده هاي خدا آن ها مشتي جوان احساساتي بودند و احتمالاً برخي از آن ها وضو هم گرفته بودند و قربه الي الله حمله و ضرب و شتم كردند، اما قطعاً برخي از آن ها از دين هيچ بويي نبرده بودند، آخر چگونه مي شود دم از اسلام و ولايت زد، اما فحش هاي ركيك داد. به هر حال آن ها به دستور آمدند، آن هنگام هم گفتم شكايتي ندارم. مطمئن هستم برخي از آنان امروز پشيمان هستند. مهم عوامل پشت پرده هستند كه هنوز هم هستند.

آيا مي توان دولت روحاني را بازگشت عقلانيت به گستره اجرايي کشور دانست؟

اميدوارم. به هر حال روحاني فردي معتدل است. و عقل گرا و ادامه دهنده راه هاشمي. عقلانيت به هر حال خواهد آمد. مساله هزينه كمتر يا بيشتر آن است. تا سطح آگاهي هاي اجتماعي مردم بيشتر نشود و تا بخش خصوصي مستقل در جامعه ايران شكل نگيرد و تا دولت از تصدي گري به نظارت گري تبديل نشود. و تا پول هنگفت نفت در اختيار دولت هاست. هميشه خطر بازتوليد پوپوليسم و عوام فريبي وجود دارد. من سعي مي كنم خوش بين باشم. و البته واقع گرا. واقعاً نمي توان پيش بيني قاطع كرد؛ تنها مي توان اميد وار بود. اما به قول «كارل پوپر» : «آينده باز است» .

نگاه به مقوله تحزب در کشور ما و اصولاً کنش و فعاليت سياسي هنوز اما نگاه مثبتي نيست. حتي نهادهاي مدني نيز به راحتي امکان فعاليت ندارند و به عنوان پديده اي زينتي به آن ها نگاه مي شود. با اين حال چرا دولت روحاني در سياست داخلي نتوانسته است قدم هاي اساسي بردارد؟ آيا اولويت اين دولت تنها حل بحران هسته اي است؟

اولويت سياست روحاني، بيشتر در حال حاضر حل مساله هسته اي است. كه مساله بسيار مهم و اساسي است. و حلّ آن مي تواند بسياري از دغدغه ها را بردارد. البته مزاحم زياد دارد، اما فكر مي كنم در مجموع نظام به اين نتيجه رسيده كه بايد مساله را حل كند. اما در مورد احزاب مساله ابعاد متفاوتي دارد كه شكل گيري احزاب را با مشكل مواجه ساخته است. مخالفان احزاب، دولت هاي استبدادي و توتاليتري، دولت هاي ايدئولوژيك، و كساني هستند كه مايل نيستند، اقتدار سنتي آن ها زير سوال برود. بسياري مخالف احزاب هستند يا به شرطي همراهي مي كنند كه كاملاً تابع آن ها باشند. اما از سوي ديگر رفتار و فرهنگ سياسي نخبگان هم مهم است. نخبگان عقل محور و واقع بين كه كاركرد مناسبي در فعاليت حزبي داشته باشند، زياد نيستند و اين هم مشكل است. فعاليت احزاب در ايران فقط و فقط براي رسيدن به پست و موقعيت بوده است. و نه دفاع از اهداف ملي و آرمان هاي دموكراتيك. اما بايد فرهنگ كار جمعي و حزبي را افزايش داد. اداره كشور بدون حضور احزاب مقتدر و مستقل، مشكل است. و همان بر سر مملكت مي آيد كه در دوره احمدي نژاد شاهد آن برديم.

اصلاح طلبان بارها گفته اند که از دولت روحاني، سهم خواهي ندارند و هر گونه مطالبه از دولت را رد مي کنند. در حالي که بدنه اصلاحات در استان ها نمي توانند نسبت به حفظ و انتخاب برخي افراد نزديک به دولت سابق به سمت هاي دولتي سکوت کنند و اين بي مبالاتي گاهي به ياس و دلسردي بدنه اجتماعي اصلاحات منجر شده است. آيا اين مساله دغدغه شما نيست؟

بله، اصلاح طلبان اكنون نيز مي گويند ما سهمي نمي خواهيم.

اما اين نبايد اشتباه برداشت شود. ما كه مي گوييم سهمي نمي خواهيم درست و واقعي است، هيچ كدام از فعالان شناخته شده اصلام طلب سر گرفتن پست نه تنها ادعايي ندارند بلكه حتا شايد تمايلي هم نداشته باشند. دليل اين عدم تمايل كاهش فشار به دولت روحاني است. اما اين به معني رها كردن بدنه اجتماعي راي دهندگان نيست. اين به معني حضور كساني كه اصولاً دولت روحاني را قبول ندارند، نيست. حتا منظور همه پست ها نيست، پست هاي سياسي و اجتماعي بايد در اختيار معتقدان به راه و خط مشي دولت باشد.

پست هاي كارشناسي نبايد تابع ملاحظات سياسي شود.

حتا كسي نگفته رعايتِ اعتدال در سپردن مسوليت ها نشود. اما نبايد كسي كه با دولت مخالف است و سياست هاي دولت روحاني را قبول ندارد ادامه مسوليت بدهد.

اين هم يك امر طبيعي است. مردم به جليلي كه ادامه احمدي نژاد بود راي نداند پس معني آن اين است كه راه و برنامه هاي احمدي نژاد را قبول ندارند و مايل به تحقق برنامه هاي روحاني هستند.

به نظر مي رسد هر چه جلوتر مي رود دولت با التهابات بيشتري روبرو مي شود. برخي دولتمردان به صراحت از تشکيل اتاق هاي بحران سازي سخن مي گويند و اين که تيم هايي براي ايجاد مشکل بر راه دولت در حال فعاليت است. مشابه آن چه در دولت اصلاحات فرارو داشتيم. از اين چالش چگونه مي توان عبور کرد؟

حتماً چنين است. البته اين كه فعاليت كنند تا دوباره راي مردم را به دست آورند خوب است. دولت هم فعال مي شود. اما دروغ گويي. اتهام و كارشكني بد است. متاسفانه اكنون چنين برخوردهايي مي شود قصه برخورد با وزراء را ببينيد. قوه مجريه و قوه مقننه از يكديگر تفكيك شده اند. نماينده كارش دخالت مستقيم در امور اجرايي نيست.

يا در مورد وزير علوم و استيضاح ايشان، يا قدم زدن ظريف با كري. خب دولت روحاني، نه رسانه دارد، نه مثل برخي ها حزب منسجم و با قدرت مالي هنگفت. و نه جايي براي تجمع هوادارانش. شما نگاه كنيد يكي از انتقادهايي كه در استان هست، اين است. و جالب اين است با اين همه امكانات، هنوز هم احساس ضعف مي كنند. البته دولت بايد قوي تر برخورد كند. دولت بايد بگويد احمدي نژاد چه بلايي سر مملكت آورد. و عوام فريبي را تا كجا رساند. اگر دولت نتواند بدنه اجتماعي خود را توجيه و حفظ كند، مشكلات را بر سر راه او ايجاد مي كنند. حتا احتمال جدي ِگسترش حساب شدهِ اعتراضات دست راستي برخي از اقشار با برنامه ريزي و هدايت برخي محافل وجود دارد.

اعتراضاتي كه در دوره احمدي نژاد در نطفه خفه مي شد اما در اين دوره چه بسا با قابله گرفتن و سزارين، آن را متولد كنند. البته در اين شرايط مردم و گروه هاي سياسي بايد توقعاتشان را واقع بينانه كنند.

انتخابات مجلس نزديک است و به سراشيبي آن نزديک شده ايم. اتفاقاً از مظاهر جمهوريت نظام ما همين برگزاري انتخابات هاي متعدد است. حالا با حق الناس خواندن راي مردم توسط مقام معظم رهبري، چالش انتخابات رنگ و بوي جدي تري پيدا کرده است. براي اين که بپرسيم مردم به چه کسي راي دهند وقت داريم. گرچه اين هم از پرسش هاي ماست. ولي سوال اين است که چه کساني بيايند؟ دوستان دولت و شوراي نگهبان چگونه عمل کنند؟

خب حق الناس دانستن البته تنها در روز راي گيري نيست. انتخابات يك فرآيند است. از مرحله ثبت نام شروع مي شود تا شمارش آراء. با اين حساب بايد به قانون اساسي مراجعه كرد. در قانون تمامي اركان نظام، با راي و نظر احاد مردم بايد اداره شود. اگر كشور را ملك همه شهروندان ايراني بدانيم. پس نسبت به ملك خويش و نحوه اداره آن و اين كه دست چه كسي بدهند يا ندهند هم حق دارند. اصلاً مردم هر جور دوست دارند بايد بتوانند كشور را اداره كنند. ولو آن كه اشتباه كنند. كشور مال آن هاست و نيازي به قيّم هم ندارند. صغير هم نيستند. پس شوراي نگهبان تنها مسايل قانوني را دخالت دهد. شوراي نگهبان بايد ببيند اگر حضور يك داوطلب طبق قانون، خلاف است جلويش را بگيرد. نه اين كه اگر آدم بسيار متديني است اما يک خط سياسي را قبول ندارد، او را ردّ صلاحيت كنند. اين كار يعني عدم صيانت از راي مردم. و عبور از حق شرعي مردم و زير پا نهادن حق الناس. زير پا گذاشتن قانون و خلاف قانون عمل كردن يعني پايمال كردن حق الناس. همه گروه ها و سلايق بايد بتوانند خود را به مردم عرضه كنند و اين تنها مردم هستند كه تشخيص خواهند داد چه كسي صلاحيّت رفتن به مجلس را دارد يا ندارد. انتخابات خبرگان هم نزديك است. در آن جا هم بايد در يك انتخابات آزاد و قانوني، موافقان و منتقدان بايد بتوانند كانديدا شوند. شايد فقيهي منتقد باشد. خب بايد بتواند حضور يافته و به طرح ديدگاه هاي خود بپردازد. در آن صورت ما به اهداف واقعي انقلاب رسيده ايم.

جدا از مباحث سياسي، شما را يکي از مظاهر تحمل مخالف و تساهل و تسامح مي دانم. فکر مي کنم در تاريخ اگر خانه اي داشتيد همسايه بايزيد بسطامي بوديد، درست است؟

نمي دانم؛ اما مي دانم كه به «بايزيد» و نيز به «ابوالحس خرقاني» عشق مي ورزم. و چندين بار به زيارتشان به شاهرود سفر كرده ام. به قول «راسل»؛ «دشمني ابلهانه و عشق خردمندانه است.» و به قول مسيح؛ «هر كس دشمن ما نيست، دوست ماست» . متاسفانه امروزه سيماي مهربان محمد (ص) پيامبرِ رحمت، كمتر تبليغ مي شود. متاسفانه شب و روز در صدا و سيما از دشمني و اهانت و حتا گاه با كلمات سخيف با مخالفان سخن گفته مي شود.

كمتر ادب رعايت مي شود. خب اين ها در جامعه منعكس مي شود. به نظر من مردم ايران، خصلتي دارند كه خيلي زود از حاكمانشان تاثير مي پذيرند. شايد بيش از ساير مردمان. البته گفته شده است كه «الناس علي دين ملوكهم» ولي مثل اين كه مردم ايران اين سخن را بيشتر دروني كرده اند. نمي شود ما از نفي اسلام هراسي در دنيا دم بزنيم. اما در داخل، مردم از تجسس و دخالت در امور شخصي شان نگران باشند. اسلام دين رحمت و محبت است. اما واقعاً چقدر در تريبون هاي رسمي اين را مي بينيم. خيلي كم. و فقط گاهي آن هم شعاري. نماز جمعه بايد مظهر تقوي باشد و نبايد از آن تريبون مقدس؛ تهمت ها و ناسزاها و تحقيرها به افراد، آن هم مومنين زده مي شود.

چرا در اين وضع اگر جوانان به ساير مكاتب و فرقه ها گرايش مي يابند، تعجب مي كنند؟

در كتاب حقايق از «ملا محسن فيض» خواندم كه گفته بود؛ گاهي دشمن آدم، عيبِ آدم را بهتر مي گويد. گفته بود؛ به سخن دشمن ات گوش بده. زيرا دشمن بر خلاف دوست، براي كوبيدن تو، به دنبال نقطه ضعف توست. پس حتماً با دقت بر تو مي نگرد تا عيب تو را ببيند. خب ما در فرهنگي تربيت شده ايم كه گفته اند: «المومن مرات اخيه المومن» و گفته اند: «رحماءبينهم». واقعاً چقدر اخلاقيّات در بين ما گسترش يافته است؟ بايد همه يك بازنگري جدّي در گفتار و رفتارمان داشته باشيم. بايد به اسلام برگرديم.

شعر و ادبيات هم از علايق شماست. از اين بخش از مغز خود بگوييد. بسياري از شما تصور آهن سرد دارند؟

من يك خواننده آماتور شعر و ادبيات هستم. همين. و نه بيشتر. رندي و دمِ غنيمتي حافظ و شادي و ساختنِ با زمانه خيام، خرد گرايي و ادب ورزي فردوسي، عقل و مصلحت سنجي و واقع بيني سعدي، شور و شيدايي و مستي مولوي، اينان دوستان هميشگي من هستند.

در آغاز جواني و در ايّام روزگار و گذر عمر، مست مولوي بودم و سپس رندي و حكمت حافظ و در ادامه؛ عقلِ مصلحت بينِ سعدي همرهم گشت و امروز و در اواخر پاييز عمر با «عمر خيام» كناره گرفته ام. رمان هاي خارجي مي خوانم. هم درك گونه هاي ديگر انسان بودن و كشف دنياي پُر رمز و راز مغرب زمينيان است. خب خواندن اين ها براي هركس لازم است و البته براي سياستمداران و يا كساني كه خواه و ناخواه دستي در سياست دارند لازم تر. هنر و ادبيات، روح را تلطيف مي كند.

سياست روح را غلظت مي بخشد. نقطه تعادل بخش براي سياست، آن گونه كه ارسطو نيز مي فهميد، هنر و ادبيات است. به هر حال در حدّي كه وقت كنم با حرص و ولع مي خوانم.

از بيم ها و اميدهايتان بگوييد براي آينده ايران و خوزستان بزرگ...

در ايّام شباب مي گفتيم: «ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم.»، اما امروز مي گويم: «ما زنده به آنيم كه آرام بگيريم.»

در ايّام شباب براي اثبات يا ردّ كسي يا چيزي، نا آرام بودم، اما امروز براي اثبات يا ردّ خيلي چيزها براي خودم نا آرامم.

بيم و هراسم، تلف شدن عمرم و اميدم رهايي و رستگاري است. و براي مردم، شادي و رفاه و آرامش.

به نظرم شادي، دري از درهاي بهشت است. و نبايد مردم از ورود به اين درگه، محروم باشند. آرزويم همه گير شدن خرد و ادب، آزادگي و انصاف در ايران زمين است. گسترش دوستي و محبت و عشق و زدودن كينه ها ودشمني هاست. ايرانيان بايد نمودار و الگوي خردورزي و ادب ورزي باشند. به اميد آن روز.


نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۲
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۶:۳۳ - ۱۳۹۴/۰۷/۲۱
0
3
حقیر نه.خوزستانی است نه جنوبی اصلا از شمال کشورم از سخنان و مقالات ارادتی به آقای کیانوش یافته ام امیدوارم در خوزستان قدر ایشان را بدانند
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۴:۵۸ - ۱۳۹۴/۰۷/۲۲
0
0
ایکاش هر استان یک کیانوش راد داشت.
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: