کد خبر: ۴۴
تاریخ انتشار: ۰۹ مرداد ۱۳۹۴ - ۰۲:۴۹

اختصاصی جنوبگان:

اشاره:

عبدالكريم پرتو صاحب نامي آشنا در قلمرو ادب و فرهنگ مردمان خوزستان . پرتو كه روزگار پر فراز و نشيبش را با احمد محمود ( اعطا ) ، احمد آقايي ، احمد طاهري ( فرجام ) ، حبيب اله ريخته گر ( مرجان ) ، محمد ايوبي و بسياري از ميراث داران فرهنگ جنوب گذرانيد ، اما ازميان آن حلقه راستين مودت و دوستي تنها عبدالكريم پرتو زنده مانده است . وي كه سهمي بي بديل در رشد و شكوفايي صنعت چاپ و نشر داشته است، حافظه قوي و مثال زدني وي را به ياري طلبيديم تا از خيل عظيم ناگفته ها ، بخش اندكي از گفتار را به دفتر درآوريم .

اين را اضافه كنم ، عبدالكريم پرتو دوست ديرينه مرحوم پدرم زنده ياد احمد طاهري (فرجام)بوده است . با استعانت از همين پيشنه ي دوستي ، ايشان را به گفتگويي صميمانه دعوت نمودم و ايشان بزرگ منشانه مانند اهالي راستين فرهنگ پذيرفتند . همچنين تشكر مي كنم از دوست گرامي ام فردين كوراوند و مهدي مرادي كه در انجام اين مصاحبه مرا ياري كردند . با هم اين گفتگو را مي خوانيم .

جناب پرتو ! بسيار متشكرم كه وقت خودتان را در اختيار بنده گذاشتيد و از آنجا كه شما از معدود بازماندگان فعالين ادبي دهه سي وچهل هستيد بايد اطلاعات ارزشمندي هم از آن دوران داشته باشيد كه مشتاق دانستن آن هستيم و شما از دوستان نزديك گروهي از نويسندگان و شاعران آن دوره اي و به اقتضاي شغلي ارتباط تنگاتنگي با آنها داشته ايد . بهتر است از سال 1340 شروع كنيم . لطفاً اوضاع سياسي ، ادبي و اجتماعي آن دوران را براي ما تشريح بفرمائيد؟

« اواخر سال 1336 پس از سپري شدن دوران كارگري چاپخانه امير كبير را تأسيس كردم ، دوستان از اهل قلم در اين مكان جمع مي شدند كه بن مايه ي فرهنگي ، ادبي داشتند و قلم مي زدند . تعداد اين گروه تا سال 1345 افزايش بسياري يافت. اوايل اگر به منظور چاپ كتابي به چاپخانه مي آمدند ولي پس از مدتي اين جمع تا سال 45 تبديل به جمع و بحث هاي ادبي شد . مي شود گفت استاد اين گروه احمد محمود بود و اكثريت در راستاي داستان نويسي و رمان نويسي از وي تبعيت مي كردند و به گونه اي آموزش فن نگارش مي ديدند . ضمن اين كه بحث هاي مختلفي هم در مي گرفت . احمد محمود بعد از تبعيد در شركتي به نام شركت عمران در جيرفت مشغول به كار شد . كار شركت كه به پايان رسيد به اهواز باز گشت . با توجه به پيشينه سياسي كه داشت بيكار ماند و هيچ سازمان و اداره اي به او كار نمي داد در تنگدستي ولي با طبعي بلند زندگي مي كرد.

چاپخانه ما پاتوق او شد و گاهي همكاري مختصري هم از لحاظ دفتري و نوشتاري با ما مي كرد . ايران آن زمان در حال ورود به تحول صنعتي بود. مثلاً كفش هايي توليد مي كردند به نام كفش ملّي و كفش مهشيد و از اين قبيل . برق توليدي سد دز وارد شبكه ي برق كشور شد . صنعت كشور در حال پا گرفتن بود كه نياز به تبليغات داشت . آن زمان به احمد محمود پيشنهاد كردم يك مجله تبليغاتي راه اندازي كنيم . ولي هيچ كدام ما مدرك تحصيلي ليسانس نداشتيم و داشتن ليسانس براي گرفتن مجوز لازم بود . قبل از كودتاي 28 مرداد در حكومت دكتر مصدق ، تنها لازمه دريافت مجوزو امتياز نشريه فقط داشتن سواد خواندن و نوشتن بود و هيچ مدرك تحصيلي نياز نبود بدين جهت مديران خيلي از نشريات محلي حتي مدرك ششم ابتدايي را هم نداشتند . ولي بعد از كودتاي 28 مرداد دادن مجوز نشريه كار بسيار دشواري شد .»

خب پيشنهاد مرا احمد محمود پذيرفت و با وجود اينكه هيچ سرمايه اي نداشتيم و با زحمت هزينه ي زندگي مان تأمين مي شد .

اين نشريه را به نام جُنگ جنوب به طور رايگان منتشر كرديم كه بيشترين هدف ما تبليغات بود . به اين خاطر كه نشريه جلب توجه كند و خوانندگان بيشتري به آن گرايش پيدا كنند احمد محمود به همراه دوستان خود مطالبي از قبيل شعر و داستان در اختيار ما مي گذاشتند و يا مطالب تاريخي .

في المثل چگونگي ساخت سد شادروان در زمان شاپور اول و اين كه چگونه روميان به عنوان پرداخت غرامت جنگ ، سدي در شوشتر احداث كردند كه هنوز آثارش موجود است و يا داستان نسخه حكيم حاذق فِكرت در اين رابطه كه حكايت بسيار زيبايي بود و مورد پسند تعداد زيادي از خوانندگان قرار گرفت . متأسفانه در حال حاضر اين نشريه در اختيارم نيست تا مطالب آن را نقل كنم . خلاصه استقبال بي نظيري از جُنگ جنوب شد . در دو هزار نسخه چاپ كرديم . با كاغذي كه نسيه خريداري كرديم . ولي خوب بود. مثلاً براي تبليغ روي جلد ، شركت كفش مهشيد خيلي به ما پول مي داد و از ما حمايت مالي مي كرد . براي پشت جلد هم به همين شكل بانك اصناف كه تازه افتتاح شده بود براي تبليغ مبالغ خوبي به ما مي داد . مجله ، جز تبليغات و آگهي به شعر و داستان و در مجموع ادبيات مي پرداخت .

احمد محمود هم سر دبيري مجله را به عهده داشت . كار ويراستاري و غلط گيري مطالب را هم او انجام مي داد .

تا سه شماره كار را ادامه داديم تا اين كه اختلافاتي و قهر و آشتي هايي ميان دوستان در گرفت . ناچار مجبور به تعطيلي مجله شديم . بعد از تعطيلي هم تعداد كثيري آگهي يا مطلب به دفتر سرازير مي شد .

ما هم توضيح مي داديم كه مجله بسته شده است . اين ابتداي كار بود . در زمان مصدق بنده كارگر چاپخانه بودم در اولين و قديمي ترين چاپخانه به نام چاپخانه خوزستان كار مي كردم . اين چاپخانه سال 1303 تأسيس شده بود و تنها چاپخانه اي بود كه روزنامه و مجله در كنار كتاب چاپ مي كرد . آن زمان خيلي روزنامه محلي داشتيم و كار چاپ آن ها با مشقت بسيار همراه بود .

در نبود نيروي انساني ماهر ، نبود كاغذ و نبود برق كه مي بايست دستگاه ها را با نيروي دست و پا به گردش مي در آورديم ، با حجم بالاي كار مواجه بوديم . خيلي سخت بود . آن دوران ما روزانه هفت نشريه هفتگي چاپ مي كرديم البته ازتيراژ پانصد تا هزار تا بيشتر نبود به ندرت تيراژ دو هزار تا داشتيم .

چنين تيراژي آيا پاسخ گوي اين شهر بود ؟

بله آن زمان شهرستان ها حداقل هر كدام يك روزنامه داشتند كه آنها در اهواز چاپ مي شد بهبهان نور اسلام را داشت مربوط به مرحوم لدني ـ مسجد سليمان روزنامه نفتون را داشت آبادان چندين روزنامه داشت كه مرتب در اهواز چاپ مي شدند. سياست شرق مربوط به وزير نظامي وكيل دادگستري اخبار خوزستان را داشتيم كه مربوط به خرمشهر مي شد و مديرش محمد مستوفي وكيل دادگستري بود . همچنين روزنامه ميهن پرستان جنوب به مديريت عباس حكيم ـ نواي ملت به مديريت سيد مصطفي طباطبائي، فرياد خوزستان مديريت وكيل زاده ابراهيمي، نداي كارون متعلق به ميرصادقي كه جزء دارو دسته ي سيد ضياء الدين طباطبائي نخست وزير كودتاي 1299 رضاخان كه دفترش در آبادان بود و هفته نامه اي بود كه اولين شعر فروغ را بنام «لذت گناه» به چاپ رساند كه آشوبي به پا كرد و داستان آن را برايتان خواهم گفت كه چگونه اولين شعر فروغ در اين نشريه محلي يعني نداي كارون چاپ شد . پرچم خاورميانه مربوط به حسن عرب، مرد خوزستان مربوط به حسن قدك ساز و ده ها نشريه ديگر كه اسامي آنها در نظرم نيست خلاصه چاپ مطبوعات از قبيل كتاب و نشريه در زمان حكومت 18 ماهه دكتر مصدق زياد بود . كودتاي 28 مرداد كه شد اوضاع دگرگون شد . دولت بالاجبار روزنامه ها را با پول خريد و سپس آن ها را تعطيل كردند . يعني به نوعي آنها را بازخريد كردند . به كاركنان و سردبيران و مديران و غيره هم چند توماني پول دادند و به كارشان پايان دادند . از سي و چند روزنامه اي كه در خوزستان فعال بودندكه تماماً هفتگي بودند ، فقط روزنامه نواي ملت بود كه اواخر سال 47 و اوايل 48 از هفته نامه خارج و روزنامه شد.

همان گونه كه قبلا ً گفتم ، با قانون جديد مطبوعات كه بعد از حكومت دكتر مصدق به تصويب رسيد حداقل مدرك تحصيلي براي گرفتن امتياز هر گونه نشريه ليسانس شد . حالا چه ليسانسي و در چه رشته اي اهميت نداشت . ليسانس مهندسي و ليسانس عمران و پرستاري و ... مهم نبود .

در نتيجه آمار نشريات خوزستان به پايين ترين سطح خود يعني به چهار نشريه رسيد كه هيچكدام از اين چهار نشريه نه تنها مديرانشان ليسانس نداشتند از نظردانش روزنامه نگاري كم سواد هم بودند و دستگاه فقط براي سياهي لشكر و مداحي آنها را نگهداشت با مختصر كمكي كه به عنوان آگهي از دولت مي گرفتند به كارشان ادامه مي دادند.

از اين چهار مدير نشريه باقي مانده فقط وضعيت حسن عرب مدير پرچم خاورميانه از هر لحاظ با ديگر همكاران خود فرق داشت چون ايشان علاوه بر روزنامه صاحب بزرگترين و مدرنترين كاباره بنام نايت كلاب آبادان در منطقه بود. حسن عرب، قدي بلند و هيكلي تنومد و قيافه اي جاهل منش داشت . آرام حرف مي زد و لبه پشت كفش هايش را حتي در مراسم رسمي مي خوابانيد و موهاي پرپشت مشكي خود را تا نصف پيشاني خود همچون جاهل هاي چال ميدان تهران قرار مي داد . اين مرد كم سواد، نبوغي در كار و كسب و انواع در آمدهاي كلان و سطح بالا را داشت . به وسيله نفوذ روزنامه اش دلالي و رتق وفتق امور رجال سياسي و ثروتمندان مركز نشين را مي كرد و بوسيله كاباره اش شيوخ حاشيه نشين خليج فارس را با پرواز هاي ويژه به نايت كلاب آبادان مي آورد و با برنامه هاي آنچناني دلارهاي نفتي را از جيب گشاد حضرات شيوخ بيرون مي كشيد و از اين جهت جناب حسن عرب شهرت جهاني پيدا كرد و ثروتش نسبت به همكاران مطبوعاتيش نيز قابل مقايسه نبود . خوب اين مسائل كه پيش آمد نويسندگان و روزنامه نگاران جوان ما متفرق و تقريباً گسسته شدند.

احمد محمود كه بزرگ نويسندگان اهواز بودند بعضي مواقع داستان هاي كوتاه يا مقاله اي براي مجله فردوسي و اميد ايران مي فرستاد كه چاپ مي شد. تا زماني كه ايشان اهواز بودند.آوازه اي در جامعه كتاب خوان نداشت و تنها چند نشريه چپي تحليل هايي در مورد داستان هايش مي كردند. كه نه برايش نان داشت نه آب. يادم مي آيد روزي به او پيشنهاد كردم مجموعه اي از داستان هاي كوتاهت را جمع و جور كن بصورت كتابي چاپ كنيم تا لااقل پولي عايدمان شود و از مدار تنگ دستي خارج شويم. او قبول كرد. كتابي به نام «بيهودگي» با كاغذ قرضي با دو هزار نسخه چاپ كرديم با قيمت 50 ريال عرضه شد و هيچ كس نخريد. در تنگناي مالي شديد، چند تايي فرستاد براي عبدالعلي دستغيب در شيراز. او هم نقدي بر آن نوشت و در مجله ي « دريا » چاپ شد. عبدالعلي دستغيب مجله اي داشت بنام دريا. پنجاه تايي همين طور اين طرف و آن طرف داد و ماند هزار و نهصد و پنجاه نسخه ي ديگر. حالا ما مانده بوديم و كلي بدهي از بابت اين كتاب. خودش هم ناراحت بود پولي كه نداده بود ولي ناراحت من بود. آن زمان وضع من مثل الان نبود. به زحمت نان شبمان را در مي آورديم. تا اينكه رفتيم سراغ كتابفروشي بوستان؛ گفتم : آقاي رجبعلي خان! اسمش رجبعلي بوستان بود. كه فوت كرد. يك فكري به حال اين كتاب ها بكن. روي دستمان مانده و فروش نمي رود.

«بوستان» گفت كه من اين كتاب ها را جلدي دو تومان مي خواهم و ماهي صد تومان هم مي دهم ـ صد تا تك توماني ـ قرار دادي نوشتيم و قرار شد به نوبت يك ماه من صد تومان دريافت كنم و ماه ديگر احمد محمود . وقتي قرارداد بستيم و از كتابفروشي بيرون آمديم احمد گفت : كريم، واقعاً چاپ كتاب بيهودگي عجب كار بيهوده اي بود!

بعد از چاپ كتاب بيهودگي، كتاب ديگري به نام (در مرز سياهي ها) نوشته احمد آقايي كه جزء شاگردان و گروه احمد محمود بودند؛ با سرمايه خودش به چاپ رسانيديم. اين عنوان كتاب ( در مرز سياهي ها ) اولين اثر احمد آقائي بود كه در چاپخانه ما به چاپ رسيد. و همچون اولين كتاب كافكا از آن استقبالي نشد و فروشش در حد صفر بود كافكا نويسنده بزرگ چك كه به روش حقيقت جوئي و به سبك رئاليسم داستان مي نوشت، مي نويسد : زماني كه اولين كتابم را به تيراژ هزار جلد چاپ كردم هر چه تلاش و كوشش نمودم نتوانستم حتي يك جلد آن را به فروش برسانم تا اينكه مجبور شدم هزار جلد كتاب را كه اولين نوشته ام بود در كنار 700 جلد كتابخانه شخصي خود قرار بدهم و با افتخار و سر افرازي به دوستان مي گفتم من در كتابخانه ام 1700 جلد كتاب دارم. فكر مي كنم آقائي هم هزار جلد كتاب چاپ شده خود را به روش كافكا جزء آمار كتابخانه شخصي خويش محسوب كرده بود.

آقاي احمد محمود چگونه مركز نشين شد؟

مرحوم آيت الله حاج سيد محمد حسن جزايري كه مردي خير خواه و مشكل گشاي مردم خوزستان بودند احمد محمود را به عبدالرضا انصاري مدير عامل سازمان آب و برق و استاندار خوزستان معرفي و توصيه مي كند به ايشان كاري بدهند و آقاي احمد محمود مسئول نشريه خبري آن سازمان گرديد. عبدالرضا انصاري استاندار خوزستان مردي بسيار كاردان و هوشمند بود و خيلي زود متوجه شد كه احمد محمود استعداد فوق العاده اي در نويسندگي و نامه نگاري دارد در نتيجه زماني كه انصاري وزير كشور شد احمد محمود را با خودش به تهران برد و او را مسئول سازمان رفاه كشور كرد هدف اين سازمان قرار دادن انواع كالا و مواذ غذايي و غيره با قيمت بسيار پايين و در حد رايگان به نويسندگان و هنرمندان تئاتر و سينما و كليه اهل قلم از احمد شاملو تاساعدي تا مصطفي اسكويي، دولت آبادي و ديگران بود كه محل آن در ميدان ارگ تهران بود و خود نيز بعضي مواقع ناظر رجوع آن ها به اين سازمان بودم .

به اين ترتيب احمد محمود با نويسندگان و هنرمندان مركزنشين آشنا شد. اين آشنايي به جايي رسيد كه هر پنجشنبه در منزل احمد محمود كه نزديك ايستگاه راه آهن بود نشستي برگزار مي شد.

در رأس آنها ابراهيم يونسي كه افسر ارتش بود و در آموزش تير اندازي يك پايش را از دست داده بود. قرار داشت با اينكه وي چپي بود شاه او را به فرانسه فرستاد و در آنجا يك پاي مصنوعي برايش ساختند . او مرد بسيار بي ادعا و به مفهوم واقعي استادي در ترجمه، نقد داستان و نويسندگي بود. احمد محمود ، ابراهيم يونسي را استاد خود مي دانست . رمان «همسايه ها» را با ويراستاري و نظر خواهي وي پياده كرد . وي بعد از انقلاب زمان نخست وزيري مهندس بازرگان مدت كوتاهي استاندار كردستان بود و رمان همسايه ها هم داستاني دارد ... كه در ابتدا مجوز انتشار نگرفت و سپس ساواك به او گفت كه بايد مقدمه اي بر آن بنويسد. مقدمه اي هم در چاپ اول نوشته شد كه منظور من از اسامي در كتاب شخص خاصي نبوده و چنين و چنان نبوده است و از اين حرف ها تا مجوز را دريافت كرد.

سال 45 مرحوم احمد طاهري (الف . فرجام) هم دستگير و روانه زندان شد . علت دستگيري وي چه بود؟

احمد طاهري(الف ـ فرجام) با اينكه عضو هيچ حزب و دسته اي نبود ولي بعضي وقت ها درباره رژيم شاه حرف هايي مي زد.

طاهري در ميان دوستان بحق فردي پاك و معلمي دلسوز و با دانش بود . با اينكه اكثراً از شعرهايش كه قابل درك و فهم نبود و انتقاد مي كردند به هيچ عنوان از منتقدين اشعارش ناراحت نمي شد . و با خوشرويي و لبخند سكوت مي كرد . تنها احمد محمود مي توانست بعضي از شعرهايش را بفهمد و تفسير كند . در ميان نويسندگان و شاعران جوان اهواز فردي بنام ناصر نوذري كه گويا معلم بود ؛ قرار گرفته و حسابي در جمع آنها بُر خورده بود ولي كسي نه مي دانست و نه فكرش را مي كردكه او از اعضاء ساواك است . زماني هم كه جمعي از معلمين و نويسندگان و همچنين احمد طاهري را دستگير كردند باز هم معلوم نبود عامل دستگيري آنها كيست. تا اينكه در اوان انقلاب بود كه ما فهميديم اين دكتر رسولي شكنجه گر معروف ساواك همين ناصر نوذري بوده است كه گروهي از معلمان و اهل قلم را به دستگاه امنيتي معرفي كرده است . كه در دوران انقلاب وي فرار كرد . بهر حال علت و سبب دستگيري احمد طاهري اين شخص بود. از اين آدم ها در رژيم گذشته در شركت ها و ادارات و چاپخانه ها و كتابفروشي ها زياد بودند ولي با رفتاري متفاوت مثلاً در تهران محرمعلي خاني بود كه شب و روز در چاپخانه ها جهت سانسور مطالب مطبوعات ولو بود و معروف بود به جلاد مطبوعات و همه مديران جرايد و مطبوعات اورا مي شناختند و روزانه با او سر كار داشتند و بقول دكتر بهزادي مدير مجله سپيد و سياه آشنايي ما با او بحدي رسيده بود كه بعضي مواقع با هم مزاح و شوخي هايي هم مي كرديم و همه چيز او بر خلاف نوذري علني بود و رفتاري مخفيانه نداشت .

در باره محرمعلي خان ، اسكندر دلدم طنز نويس معروف مي نويسد : اين مرد از سواد كمي برخوردار بود . زماني كه دارد روزنامه اي را سانسور مي كند ، مي رسد به اين شعر حافظ كه: «رضا به داده بده و زجبين گره بگشاي» و بعد به حروفچين چاپخانه مي گويد : به جاي رضا در شعر حسن بگذار، چون اسم پدر شاهنشاه رضا بوده است و ممكن است موجب دردسر شود و شعر حافظ بدين صورت در آمد :

« حسن به داده بده وزجبين گره بگشا

كه بر من و تو در اختيار نگشادست » .

جنگ جنوب چگونه ضميمه نواي ملت شد؟

زنده ياد حبيب الله ريخته گر يكي از شاعران و روزنامه نگاران و فرهنگيان دلسوز خوزستان بود كه در بديهه و ترانه سرايي كم نظير و اشعارش همچون آب ، روان و دلنشين بود . مثلاً اگر به او مي گفتند از اين اشيايي كه روي ميز هست اعـم از تلفن و ليوان و سـوزن دوخت و اسـتامپ و كاغذها شعري بساز با چند دقيــقه زمان، يك دو بيتـي مي گفت كه همه اين اشياء را در آن جاي داده بود. يا اگر در يك مهماني سي نفر آدم نشسته بودند سريعاً در يك غزل يا قصيده اي نام هر سي نفر را با سمت و صفت آنها را كمتر از يك ساعت در شعر مي آورد. شعر حماسه گونه اروند رودش معروف است كه راديو ايران مرتب آن را پخش مي كرد در خصوص اختلاف ايران و عراق در زمــان حسن البكر و در كتاب قدح درد در جلد سوم آن را آورده ام به همراه شرح حالي از او. چاپخانه بنده سي سال در دست او بود . مردي صادق و امين كه با بچه ها هم رفاقت خوبي داشت . ضمناً سر دبير روزنامه نواي ملت هم بود و چند نشريه ديگر را نيز اداره مي كرد .

شادروان ريخته گر كه با احمد محمود و احمد طاهري دوستي بسيار نزديكي داشت، عصرها در چاپخانه دور هم جمع مي شدند . روزي صحبت شد از مجوز براي راه اندازي يك نشريه كه قصد آن داشتيم اسمش را بگذاريم جنگ جنوب ايشان پيشنهاد كردند كه بياييد اين نشريه را ضميمه ي روزنامه نواي ملت كنيد مدير و صاحب امتياز نواي ملت مرحوم سيد مصطفي طباطبائي جلفائي بود او مردي بود كه سواد كار و كاسبي داشت و از سياست و ادبيات و اين چيزها خوشش نمي آمد و فقط به دنبال گرفتن آگهي و در آمد زايي براي روزنامه بود سر دبير و همه كاره نواي ملت مرحوم ريخته گر بود . ما از پيشنهاد ايشان استقبال كرديم و شماره اول به چاپ رسيد و آقاي طباطبائي تا چشمش به عنوان اولين شماره جنگ جنوب مي افتد با عصبانيت مي گويد ببينم آقاي ريخته گر آخه ما با چه كسي يا گروهي سر جنگ داريم؟ ريخته گر مي گويد آقا ما با كسي سر جنگ نداريم مرحوم طباطبائي مي گويد پس چرا درشت روي جلد مجله نوشته ايد جنگ جنوب!؟ تا مدتي اين تعبير اسباب مزاح دوستان و اهل قلم بود . بد نيست از زنده ياد ريخته گر اين خاطره ي جنجالي و پر سر و صدا را هم بگويم : در سال 1351 خورشيدي شادروان ريخته گر با حروف 48 سياه با مركب قرمز در روزنامه نواي ملت كه سر دبير آن بود نوشت : « عرفات ساعت 4 بعد از ظهر امروز وارد چاپخانه امير كبير اهواز شد و با مدير چاپخانه بيش از نيم ساعت به مذاكره پرداخت!! »

به مجرديكه روزنامه با اين عنوان منتشر مي شود، سيل مردم چنان به سوي چاپخانه سرازير شد كه پليس ناچار به دخالت گرديد و خود بنده هم كه مدير چاپخانه بودم نمي دانستم ماجرا از چه قرار است و اين جمعيت براي چه جلوي چاپخانه اجتماع كرده اند.

البته مردم هم حق داشتند سراسيمه براي كسب اين خبر مهم سوي چاپخانه بيايند چون در آن زمان دنيا عرفات را قهرماني مي دانست كه با جنگ هاي چريكي از حق و حقوق مردم آواره فلسطين دفاع مي كرد و با عمليات نظامي زير زميني اسرائيل و طرفدارانش را به زانو در آورده بود در ضمن عرفات دشمن شاه ايران بود و شاه هم او را يك بند باز استعمار و مأمور سيا مي دانست.

در نتيجه ما را به اداره ساواك واقع در امانيه اهواز بردند كه با حضور يافتن مدير و سر دبير روزنامه در ساواك و توضيحي كه آنها به رئيس و مأموران ساواك دادند ماجرا به خوبي و خوشي و با خنديدن جناب رئيس پايان يافت. و اما اصل ماجرا !!

مرحوم ريخته گر مسئول امور مالي چاپخانه بنده بود و مالك محل چاپخانه شخص محترمي بنام عرفات رستم زاده كه هر ماه براي دريافت اجاره به چاپخانه مي آمد و پس از خوردن چاي و چند دقيقه اي گپ زدن و اخذ اجاره بها مي رفت. اتفاقاً روز نهم يا دهم فروردين 51 طبق معمول، عرفات براي دريافت اجاره به چاپخانه آمده بود كه مرحوم ريخته گر با آن هنر روزنامه نگاري و سرعت انتقالي كه داشت از اين تصادف استفاده كرد و اين عنوان را جهت دروغ سيزده بعد از عيد تيتر روزنامه نمود. اكثر روزنامه ها و نشريات ايران دروغ سيزده شاد روان ريخته گر را بهترين و هيجان انگيز ترين دروغ سال قلمداد كردند كانون مطبوعات به همين مناسبت جايزه اي به ايشان تقديم كرد.

فضاي سياسي كشور از بعد آزادي يا خفقان در آن دوره چگونه بود؟

در رژيم گذشته تنها دوبار آزادي واقعي شكل گرفت. اول بار زماني بود كه رضا شاه بركنار شد و پسرش به پادشاهي رسيد. او هيچ قدرتي نداشت. در نتيجه آزادي به مفهوم واقعي در كشور حاكم شد و دوم بار هجده ما حكومت دكتر مصدق بود كه در آن دوره مردم طعم آزادي را در حكومت پهلوي چشيدند. با كودتاي 28 مرداد آزادي از جامعه رخت بربست و جاي خودش را به خفقاني به معناي حقيقي آن داد. آزادي تنها مختص به نشريات و روزنامه هايي شد كه عامل رژيم بودند و در مطالب و اعتقاداتشان هيچ گاه از حدودي كه حكومت براي آنان مرزبندي كرده بود تخطي نمي كردند.

در چاپ رمان بسيار بسيار سخت گير بودند. بررسي دقيق مي كردند. تعداد كمي مجله هم بودند مثل فردوسي كه عباس پهلوان سر دبير آن بود و گروهي روشنفكر آن دوره آنجا قلم مي زندند و تا حدودي از ساير نشريات آزادتر عمل مي كردند و نمي دانم چرا ساواك به آن مجله پر و بال مي داد. چون از فردوسي تندتر نبود و چپي ها اكثراً در آن ، مقاله چاپ مي كردند و گاهي هم نيشي به دستگاه مي زدند. آيا هدف ساواك از عدم جلوگيري از انتشار فردوسي اين بود كه روشفنكران و نويسندگان چپ را شناسايي و پنهان زير نظر بگيرد و از اين نشريه به عنوان يك طعمه استفاده مي كرد؟ نمي دانم ساير نشريات اگر چيزي مي نوشتند خلاف ميل آقايان كه پوست شان را مي كندند. مثل همين دكتر علي بهزادي كه تحصيلات از فرانسه داشت مجله اي مدرن با سبكي جديد بنام سپيد و سياه منتشر كرد كه خيلي زود مردم از آن استقبال كردند بطوريكه در مدت كوتاهي تيراژ آن چند برابر مجله هاي رقيب رسيد هنرمند و مقاله نويس با ذوقي مدير داخلي آن مجله بنام اكبر معاوني بود. نقاشي هر هفته روي جلد مجله را ايشان با سوژه روز نقطه چين و بسيار نفيس طراحي مي كرد مثلاً در كنار سپهبد زاهدي نخست وزير كودتا يك تانك جنگي قرار داده بود كه گوياي اين بود ايشان با زور و قدرت نظامي حكومت مي كند يا علي اميني وزير دارائي كودتا را كنار تصويرش يك سكه ي 10 ريالي گذاشته بود كه خزانه دولت و پول نفت بدست او مي باشد. هر هفته اين هنرمند با ذوق طرح معني داري نقطه چين براي روي جلد سپيد و سياه تهيه مي كرد و به چاپ مي رسيد. در جوش و خروش محاكمه دكتر مصدق روي جلد يكي از شماره ها ، امير كبير را با شمشير خون آلود طراحي كرد كه سر همين قضيه تيمور بختيار، بهزادي را چهل ساعت در ساواك بازداشت كرد كه داستانش را بهزادي به قلم خودش در كتاب شبه تاريخ آورده است.

بد نيست گفته شود كه اين آقاي اكبر معاوني ضمن نقاشي در سپيد و سياه هر هفته مقاله اي كوتاه با ظرافت ولي گزنده تحت عنوان ( يك كلاغ و صد كلاغ ) مي نوشت كه طرفداران زيادي داشت. ايشان كارمند وزارت دارائي بودند از طرف وزارت مأمور مي شود براي رسيدگي به وضع مالي كليه ادارات و سازمان هاي وابسته به دولت به شوشتر بيايند او مي نويسد : وارد شوشتر كه شدم ميزبان و راهنماي من آقاي مرعشي رئيس دارائي شوشتر بود ايشان مرا به ادارات مي برد و معرفي مي كرد ابتدا رفتيم به اداره غله آقائي ميان سال به من دست داد و گفت بنده مرعشي رئيس اداره غله شوشتر هستم. بعد از يك ساعتي رفتيم به شهرداري فوراً شخصي از اطاق به استقبال ما آمد و گفت بنده مرعشي شهردار شوشتر هستم.

بعد از شهرداري رفتيم به اداره قند و شكر باز هم آقائي آمد و با خوشرويي گفت بنده مرعشي رئيس قند و شكر شوشتر در خدمت شما هستم بعد به آقاي مرعشي رئيس دارائي كه ميزبان و راهنماي من بودند گفتم دوست دارم سري به آبياري شوشتر بزنيم و بقاياي سد شادروان را هم ببينيم ايشان لطف كردند ابتدا مرا به آبياري بردند. رئيس آبياري تا به نزديك من رسيد قبل از اينكه خودش را معرفي كند به او گفتم نكند شما هم مرعشي هستي؟ با خوش حالي گفت قربان شما اسم بنده را ازكجا شنيده اي !؟ بعد در پايان مقاله نوشت : « تو خود حديث مفصل بخوان از اين مُجمل »

آشنايي شما با « فروغ فرخزاد» در اهواز چگونه بود؟

اواخر سال 29 يا اوايل سال 30 بود آن موقع من كارگر «چاپخانه ي خوزستان» بودم كه گفتم بزرگترين و قديمي ترين چاپخانه در اهواز بود اين چاپخانه دو مدير داشت يكي عبدالمحمد ارجمندي و ديگري جواد كلمبو كه بعضي ها فكر مي كردند اهل كلمبياست ارجمندي دزفولي و كلمبو شوشتري بود. هر دو نيز بنيانگذار صنعت چاپ و نشر در خوزستان بودند. ولي با دو عقيده متفاوت. يكي اهل كتاب و مطالعه و ديگري اهل تجارت و كسب و كار. هر دو هم انسان هاي شريف و امين و درستكاري بودند.

زماني كه اين دو نبودند به خاطر سابقه كاريم و تسلطي كه بر خورد با ارباب رجوع داشتم من عهده دار چاپخانه مي شدم خانمي با موهاي فر و توالتي بسيار غليظ و جوراب پا نما و كفش پاشنه بلند وارد چاپخانه شد آن وقت در اهواز زن بي حجاب خيلي كم داشتيم مگر زن افسري كه آن هم با شوهرش به خيابان مي آمد.

به اين جهت با ديدن اين خانم يك همهمه اي ميان كارگر ها به وجود آمد. سلام كرد و گفت من با آقاي جواد كلمبو كار دارم. گفتم كه آقاي كلمبو صبح به ادارات مي رود و بعد از ظهرها اينجاست . شما عصر تشريف بياوريد هر كاري داريد به ايشان بگوييد. رفت و بعد از ظهر حدود ساعت پنج آمد من تا ايشان را ديدم گفتم آقاي كلمبو اين خانم امروز صبح آمد و با شما كار دارد.

آن موقع او نه آوازه اي داشت و نه كسي او را مي شناخت.

نامه اي در دستش بود كه تحويل كلمبو داد. زماني كه نامه از درون پاكت بيرون آمد من يك لحظه به سر برگ نامه نگاه كردم نوشته شده بود مجله سخن ، متن نامه اين بود كه حامل نامه، همسر يكي از دوستان نزديك من است خواهشمندم هر كتابي كه تقاضا كرد در اختيار او بگذاريد كه مورد اطمينان اينـجانب است. امضـاء پرويز ناتل خانلري، كلمبو با زبان محـلي گفت حالا خانم چه كتــابي مَخي( ميخواهي) او گفت كه عجالتاً تاريخ جنگ جهاني اول را مي خواهم. كلمبو از اين درخواست آن هم از طرف يك زن كم سن و سال متعجب و متحير شد. كلمبو گفت آخه خانم تو با چه كسي جنگ داري!؟ فروغ گفت من با هيچ كس جنگ ندارم. علاقه دارم هر نوع كتابي را بخوانم. زن فوق العاده اي بود. روز بعد كلمبو دو جلد كتاب قطور آورد چاپخانه بمن داد و خودش هم رفت به ادارات ومن هم تحويل فروغ دادم. بالاخره آشنايي من با فروغ از اين طريق شكل گرفت. لازم است گفته شود كه مدير ما آقاي كلمبو كتابخانه اي شخصي داشتند كه نفيس ترين و كم نظير ترين كتاب ها را در آن داشت. كتاب هاي خطي منحصر بفرد كتاب هاي چاپ كلكته هند، چاپ برلين، ضمناً نماينده ي مجله دنيا مربوط به تقي اراني ـ بنيان گذار حزب توده ـ هم بود ولي ايشان خودش عضو هيچ گروهي نبود. ولي ارتباط با همه بزرگان و دانشمندان از قبيل فروزان فر گرفته تا جمالزاده ، دشتي ، حبيب يغمايي و صورتگر و ... مكاتبه داشت و با كليه واحدهاي فرهنگي سفارت خانه ها در ارتباط بودند و مرتباً برايش كتاب و نشريه مي فرستادند بدون اينكه از نزديك او را ديده باشند.

صد متري چاپخانه شوهر فروغ بالاخانه اي در خيابان « بيست و چهار متري» اجاره كرده بودند وبا همسرش زندگي مي كرد به نام ساختمان آذري. يك هفته ده روز بعد آمد كتاب ها را آورد و تقاضاي كتابي ديگر كرد و به همين شكل كتاب هاي بعدي را گرفت و مي خواند و مي آورد در طول مدتي كه اهواز بود فروغ شعرهاي زيادي سروده بود و يكي از شعرهايش به نام لذت گناه در نداي كارون به چاپ رسيد كه سر و صداي زيادي به پا كرد. چاپ اين شعر آغاز اختلاف او و همسرش شد كه اين اشخاصي كه در شعرت آورده اي چه كساني هستند. كدورت ها از اينجا اوج گرفت. خُب، سر و صدايي شد در جامعه ي آن روز كه چگونه زني چنين بي پرده مي گويد :

آه اي مردي كه لب هاي مرا

از شرار بوسه ها سوزانده اي

با اين وصف هر مردي باشد شك مي كند كه قضايا از چه قرار است!

آيا شوهرش با شعر و ادبيات آشنايي داشت يا خير؟

پرويز شاپور شوهرش، فاميل مادري فروغ بود و يكي از بهترين كاريكلماتور نويس هايي بودكه در ادبيات ايران مقام والايي داشت. و از نظر تيپ خيلي از فروغ سر بود. قدي بلند و موزون، سبيل دگلاسي، موهايي فر كارمند وزارت دارايي كه پس از ازدواج با فروغ بلافاصله بخاطر هفتاد درصد بدي آب و هوا اضافه بر حقوق به اهواز خود را منتقل كرد و در اينجا مي شود رئيس مستغلات يا همان املاك در دارايي اهواز.

فروغ تا چه سالي در اهواز ماند؟

تا سال 34 در اهواز بود و مرتب با شوهرش در قهر آشتي بودند و مدام به تهران رفت و آمد مي كرد از طرفي بچه دار هم شده بودند. پسري به نام كامي. فروغ به تهران مي رود و شاپور در اثر فشار و نيش و كنايه هاي همكاران خود تعدادي از اشعار او را آتش مي زند فروغ كه بر مي گردد با اين صحنه روبرو مي شود. اختلاف به اوج خود مي رسد. فروغ به مدير ما (كلمبو) كه چند بــار براي رفع كدورت ها واسـطه شده بود گفتــه بود كه اين آقا هميشه از من مي پرسد عاشق چه كسي هستي كه در شعرهايت هميشه از او ياد مي كني؟ باور كنيد در تمام زندگي ام با هيچ پسري دوستي نداشته ام و اين شعرها همه در افكار من است كه روي كاغذ مي آورم. من با تنها پسري كه دوستي داشته ام سهراب سپهري بود كه در هنرستان هنر همكلاس بوديم كه او هم يك انسان مريض حال ضعيف و نحيف و لاغري بود.

هيچ گاه فكرش را مي كرد به چنين شهرتي دست يابد با وجود عمر كوتاهي كه داشت؟

خير. او اصلاً به دنبال شهرت نبود. زن عجيبي بود و در جسارت نظير نداشت. او زماني به شهرت رسيد كه براي اولين بار شعري از او بنام لذت گناه در نشريه ي نداي كارون در اهواز به چاپ رسيد و بعد زنده ياد فريدون مشيري مسئول صفحه ادبي مجله روشنفكر آن شعر را از نداي كارون نقل و در صفحه ي ادبي آن مجله به چاپ رساند. مجله روشنفكر كه مدير آن دكتر مصطفوي بود در پشت جلد آن تبليغ يك نوع مشروب مي كرد بنام خاويار كه در اهواز توليد مي شد ، همزمان شعر فروغ با تبليغ مشروب خاويار در مجله ي روشنفكر چاپ و در سرتاسر ايران منــتشر مي شود .

در اين حيث و بيص روزنامه اي در قم با آن جو امنيتي با شهامت نوشت : در كشور شيعه اثني عشري فساد بحدي رسيده است كه در پشت جلد مجله اي تبليغ عرق خوري مي كنند و در داخل مجله با چاپ شعر فساد انگيز تبليغ فاحشه گري . از اين به بعد نام فروغ آوازه پيدا كرد و اما چه شد كه اولين شعر فروغ كه همان لذت گناه بود در اهواز به چاپ رسيد .

روزي فروغ به چاپخانه امد و به مدير ما شعري داد و گفت اين شعر را من سروده ام اگر ممكن است در يكي از نشريات آن را چاپ كنيد. آن موقع ما روزنامه و هفته نامه و مجله زياد چاپ مي كرديم. كلمبو از شعر نو بدش مي آمد.

آن زمان شعر نو و شعر نيمائي تازه در حال شكل گرفتن بود و جامعه كمتر با چنين شعرهايي آشنايي داشت. كلمبو گفت خانم اين مزخرفات چيست كه نوشته اي؟ مدير روزنامه نداي كارون به نام مير صادقي پشت ميز نشسته بود. گفت دخترم! بده نگاه كنم چه سروده اي.

ميرصادقي تا شعر را خواند گفت آقاي كلمبو اين دخترك يك نابغه است. اين يك انقلاب ادبي است من اين شعر را در صفحه اول روزنامه چاپ مي كنم. لذت گناه در نداي كارون چاپ شد كه بعد افتاد به دست مجله روشنفكر. كتاب اسيرش را هم در يك دفتر شصت برگي آورد. زماني كه مي خواست به تهران برود به منظور قدرداني از كلمبو تقديم ايشان كرد.

ولي كلمبو از دريافت آن اجتناب كرد و گفت من از اين نوع شعرها خوشم نمي آيد و اعتقادي هم به شعر نو ندارم. او هم دفتر را برد نزد علي دشتي. دشتي هم مقدمه اي بر آن نوشت و سپس دفتر را داد به انتشارات امير كبير بنام اسير چاپ شد و همان شد چاه نفتي براي اميركبير و آن را چندين بار تجديد چاپ كرد.

نمي دانم چاپ چندم بود كه شجاع الدين شفا هم مقدمه اي بر آن نوشت. يكي دو كتاب ديگر هم چاپ كرد كه افتاد به چنگ ابراهيم گلستان. گلستان هم به فروغ بسياركمك كرد و به حق بايد گفت مسبب تحول فكري و شعري فروغ بي شك ابراهيم گلستان بود، به دليل اين كه در تولد ديگر شعري به روش ادبيات گذشته اش ديده نمي شود.

چگونه به سينما كشيده شد؟

سوال خوبي كردي. اين را من فراموش كردم بگويم فروغ براي ديدن آثار هنري به ايتاليا مي رود. تا پايش به فرودگاه مي رسد كيفش را مي زنند اين درمجله سپيد و سياه آمده است. از اين كشور بسيار متنفر مي شود و مجدداً باز مي گردد. پدرش كه او را از خانه بيرون كرده بود. مدتي را در خانه صادق چوبك به سر مي برد. چند ماهي هم منزل يكي از نويسندگان كه نامش خاطرم نيست به سر مي برد. شاپور شوهر سابقش هم نمي گذاشت تحت هيچ شرايطي پسرش را ببيند به طور پنهاني مي رفت مقابل مدرسه و زماني كه او سوار ماشين مي شد نگاهش مي كرد. شاپور به پسرش القاء كرده بود كه مادرش يك ولگرد است. زن بد نامي است و از اين حرف ها. او هم دلش نمي خواست. مادرش را ببيند.

خب او بيكار بود تا اينكه ابراهيم گلستان به روزنامه آگهي مي دهد كه نياز به يك مونتاژ كار دارد. نمي دانم كه شما چقدر با اين آقا آشنايي داريد. ابراهيم گلستان از نويسندگان بسيار ثروتمند و يك چپي به اصطلاح توده ايي بورژوا وكارگرداني كاردان بود آن زمان فيلم هاي مستند مي ساخت و به خارجي ها مي فروخت. درآمد خوبي داشت. فروغ پيش او مي رود و مي گويد كه حاضرم با شما همكاري كنم. ولي سابقه اي ندارم اگر حاضريد كاري به من بدهيد چنانچه از نتيجه كار رضايت داشتيد استخدام كنيد.

ابراهيم گلستان مي گويد فروغ رفت درون تاريكخانه آن زمان دستگاه هاي مدرن امروزي نبود ـ ساعت 8 صبح به تاريكخانه رفت و ساعت 12 شب بيرون آمد گلستان مي گويد مانده بودم كه اين ديگر چه جانوري است. نكند آن داخل مرده باشد.

مي بيند كه پشتكار عجيبي دارد از او استقبال مي كند. وقتي فهميد شاعر است به او بيشتر توجه مي كند. خانه اي ويلايي در منطقه ي «درروس» برايش مي خرد.

برخي معتقدند كه عمده ي فيلم جزامي ها ساخته ي ابراهيم گلستان است ولي گلستان اين گفته را رد مي كند. نظر شما در اين باره چيست؟

ببينيد گلستان حاضر است در رابطه با هر كسي صحبت كند غير از فروغ. مصاحبه هاي او را در لندن من خط به خط خوانده ام به خصوص آن مصاحبه ي طولاني اش با مجله فيلم، كوچكترين اشاره اي به فروغ نمي كند. چرا؟ نمي دانم. گويا شرط ابتدايي وي با فرد مصاحبه كننده اين است كه حرفي يا سوالي از فروغ به ميان نيايد. ولي همگان از تأثير گلستان بر تحول شعر فروغ آگاهند.

جناب پرتو اگر امكان دارد از فريدون كار بگوييد.

فريدون كار پدري داشت معروف به مصطفي سده اي. اين ها از سده اصفهان بودند. مغاره اي داشت در همين امانيه اهواز كه قبلاً به آن ديزل آباد مي گفتند زماني كه مسئول صفحه ادبي مجله سپيد و سياه شد فهميدم كه پدر فريدون همان مصطفي سده اي است و فكر مي كنم فاميل اصلي شان كارخيران بود. او هم همــچون احمد طاهري ( الف فرجام) شــعرهاي عجيب و غريب زيادي مي گفت كه منجمــين هم نمي توانســتند آن را بفهمند كه چه مي گويد. يكي ديگر از مدعيان شعر نو بود.

شعر كلاسيك را هم خوب مي دانست. سابق بر اين غزلي به دست خط وي از او در سپيد وسياه خوانده ام كه نشان از تبحر ايشان در شعر قديم دارد. قبل از انقلاب به لندن رفت و در آنجا زبانكده اي داير كرد و ايرانيان تازه وارد را زبان انگليسي آموزش مي داد.

بهتر است باز گرديم به سال هاي پيشين. يعني دهه هاي سي و چهل. شما جزء معدود بازماندگان آن دوران هستيد و هر يك به شكلي از دنيا رفتند سوال من اين است تلاش اين گروه چه تأثيري بر ادبيات ايران داشت؟

تأثير آنچناني كه تاريخ ساز باشد از خود بجاي نگذاشت. دليل آن هم وضعيت آب و هواي منطقه است شما يك متفكر، يا اديب، يا سياستمدار و يا نويسنده بزرگ خوزستاني معرفي كنيد كه در حدّ دكتر حسابي، امير كبير، قائم مقام فراهاني، علي اكبر دهخدا، صادق هدايت، فروزانفر ، جمالزاده باشد. تمام رجال سياسي، ادبي و متفكرين ما غير خوزستاني هستند . زماني كه محققي مي آيد و در مورد دانشمندان وادبيات و مطبوعات ايران تحقيق نمايد به خوزستان كه مي رسد چيــزي دستگيرش نمي شود.

بخصـوص در زماني كه ويليام دارسي به خوزستان آمد، اگر ريشه اي فرهنگي و ادبي در اين استان نيز بود آن را هم خشكاند. كه حتي كتاب هاي علماي مذهبي، كه در بمبئي چاپ مي شد سياست استعماري انگليس هم جلوي آنها را مي گرفت تا دانشمند، متفكر و عالمي در اين خطه زرخيز كه در چنگش بود پا نگيرد.

آيا ظهور «احمد محمود» باعث رونق ادبيات داستاني خوزستان نشد؟

بلي ولي با يك گل كه بهار نمي شود خيلي از نويسندگان امروزي ما، خصوصاً جوانان به تبعيت از ايشان كه از واژگان متداول و فراموش شده ي جنوبي بهره گرفته است، مي آيند و همان را ادامه مي دهند ولي معمولاً موفقيتي در كارشان حاصل نمي شود. در زبان نوشتاري محمود؛ گاهي با كارهاي جادوگرانه و خارق العاده اي روبرو هسـتيم. و اين مي رساند داستان نويس شدن به اين سادگي ها نيست. البته من زياد تبحري در اين زمينه ندارم. ولي ويژگي احمد محمود در برابر سايرين اين بود كه او در روان نويسي و عامه پردازي استاد بود و به گــواهي بسياري از صاحب نظران در اين خصــوص حريف نداشت.

زبان عامه را خوب مي دانست. براي عاميانه نويسي مثل خيلي ها زور نمي زد. عمرش را در اين كار سپري كرد. از ديگر ويژگي هايش اين بود كه در بطن وقايع حضور داشت. چيزي را بدون اطلاع از آن نمي نوشت. همه چيز چون فيلمي مستند در ذهن داشت آنچه را در آثارش نقل مي كند اغلب به گونه اي تجربه كرده بود.

اگر در داستانش از شاطر نانوايي مي نويسد، اگر شخصيت داستانيش يك بنا است چون خودش در نانوايي شاطري كرده بود. عملگي و بنايي كرده بود . تجربه زندگي اش، او را در داستان نويسي موفق كرد.

روزي در خانه ي احمد محمودجمع بوديم استاد يونسي گفت: من رمــان كليدر آقاي دولت آبادي را با دقت خوانده ام. هفتاد اشتباه فاحش در اين رمـــان پيدا كردم مثلاً ماكيــان در نيمه شب از لانه بيرون مي آيند و دانه مي خوردند. كجاي دنيا شما ديده ايد مرغي نيمه شب از لانه بيرون آيد و دانه بخورد؟ اين يك نمونه از 70 اشتباه و عدم شناخت و بي تجربگي نويسنده از موجودات زنده و مرده و كليه اشيايي است كه در داستان آمده است. گفتم آقاي يونسي چرا اين ها را تحت مقاله اي نقد و چاپ نمي كني؟ استاد يونسي گفت اگر بنويسم اين يك تف سر بالاست.

جناب پرتو عزير ساعت از 12 شب گذشته است و علي رغم ميل باطني ام بيش از اين نبايد مانع از استراحت شما بشوم به خاطر موافقت تان با اين گفتگو و برخورد دوستانه تان بسيار متشكرم.

در پايان براي انبســاط خاطر و رفع خســتگي بد نيست اين دو مطلب هم گفته شود مطلب اول از احمد طاهــري ( الف فرجام) پدرتان ، شعري بنام : « وجدان جامعه ماهيان سرخ» در روزنامه نواي ملت چاپ شد كه از نظر پيچيدگي و نامفهومي دست كمي از فرضيه ي نسبيّت انيشتن نداشت. آقاي ريخته گر سر دبير نواي ملت زير شعر پدرتان نوشت: هر كس حقيقي و حقـوقي و ادبي اين شعر را معنـا كرد ما به او يكسال روزنامه رايگـان به درب منزلشان تحويـل مي دهيم!

و اما مطلب دوم : در ايران از قديم تورم وجود داشته است ولي همين تورم بي رحم بعد از 75 سال به دو چيز ما نتوانسته است نفوذ كند. يكي به تيراژ كتاب و مطبوعات و يكي به راه آهن اهواز تهران. زماني كه جمعيت ما 10 ميليون نفر بود ميانگين تيراژ كتاب و روزنامه و مجله بين 500 تا 1500 نسخه بود. در حال حاضر هم كه 75 ميليون آدم هستيم باز هم در همين حدود است. قطار اهواز تهران 75 سال پيش ما را 18 ساعت به تهران مي برد و حالا هم كمتر از 18 ساعت نيست . بنابراين شكست و بي عرضگي تورم در اين دو مورد كاملاً هويدا است!


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: