کد خبر: ۴۶
تاریخ انتشار: ۰۹ مرداد ۱۳۹۴ - ۰۳:۱۴

اختصاصی جنوبگان:

روزنه:


چشم هاي باراني استاندار خوزستان، بُغضي که مدام فروخفته مي شد و برقي که چشم هايش با هر بار اسم بردن از آيت الله جمي در فضاي گفت و گو منتشر مي ساخت تنها مي تواند نشانه يک چيز باشد؛ رابطه مريد و مرادي او و «جمي».

مقتدايي، «جمي» را پير، مراد و پدر معنوي خود مي داند. در مکتب «جمي» درس هاي فراوان آموخته و اين روزها در حالي که براي دومين بار بر مسند استانداري خوزستان تکيه دارد دلتنگ است. دلتنگ «جمي». هم او که اين روزها جاي خاليش را «عبدالحسن» احساس مي کند. چشم هاي مقتدايي ترناک مي شود. اما لاجرم با غرور مردانه اي که دارد لبخند مي زند. قرار بود در قامت مقاله اي پرونده جمي در جنوبگان را طراوت بخشد و حالا در کوران کارهاي اجرايي حضور در استانداريِ دولت يازدهم روبروي ما نشسته تا بلکه بخشي از زواياي پنهان شخصيت جمي براي جامعه خوزستاني هويدا شود. مقتدايي اين روزها به سختي مشغول کار است. اين را وقتي مي فهمم که ناخودآگاه از کلمه «انتصابات» به جاي «اعتصابات» استفاده مي کند. و حالا او به عنوان يکي از فرزندان معنوي «جمي»، ميراث اين مرد خدا را بر دوش دارد. عبدالحسن همان که خود را از خانواده جمي مي داند و جمي هماره از او با تعبير « دکتر عبدالحسن مقتدايي (کنار کوهي)، به سال 1334 در آبادان و در خانواده اي مذهبي متولد شد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه اش را در همين شهر گذران. از نوجواني در محافل مذهبي و سياسي از جمله جلسات مردم و روحانيون شرکت مي کرد. در مرداد 1356 جذب شرکت نفت شد و با افراد مذهبي و انقلابي آن جا ارتباط يافت و حضور و نقش موثري در اعتصابات صنعت نفت ايفا کرد و از ارکان اصلي اعتصاب کارکنان پالايشگاه بود.

پس از پيروزي انقلاب در تشکيل نهادهاي انقلابي مانند کميته انقلاب اسلامي و بنياد مستضعفان و سپاه پاسداران نقش داشت. با شروع جنگ تحميلي، وي از اعضاي تشکيل دهنده ستاد مرکزي پالايشگاه و جانشين رئيس پالايشگاه در اين ستاد بود.

او همچنين در ستاد مردمي آبادان حضور داشت و توانست در اين دو ستاد خدمات بسياري به شهر و جبهه ها ارائه کند و پشتيباني هاي موثري از رزمندگان صورت دهد. مقتدايي جزء گروهي از فرزندان آبادان است که نگذاشتند تا در جريان جنگ، پالايشگاه خرج گذاري و آماده تخريب شود بلکه با تلاش مستمر و در کاري منحصر به فردف قطعات حساس و استراتژيک تاسيسات پالايشگاه را باز و کدبندي و بسته بندي کردند و به پشت جبهه ها فرستادند. او از سال 1361 تا 1366 مسئوليت اداره بندر ماهشهر را در کنار ديگر وظيفه هايش به عهده گرفت. وي در سال 1366 به نمايندگي از طرف مردم آبادان به دورة سوم مجلس شوراي اسلامي و بعد به مجلس چهارم راه يافت و در کميسيون نفت مشغول به فعاليت شد. مقتدايي در سال 1368 ليسانس مديريت صنعتي از دانشگاه تهران، در سال 1376 فوق ليسانس مديريت بازرگاني از دانشگاه علامه طباطبايي و در سال 1385 دکتري مديريت صنايع از دانشگاه پوناي هند اخذ کرده است.

در سوابق اجرايي او استانداري خوزستان و هرمزگان درج است. همچنين او مدتي مشاور وزير کشور (موسوي لاري) بود، و در سال 1376 به عنوان عضو هيات مديره شرکت کالاي نفت در کانادا راهي اين کشور شد. او سال هاي بعد اما در کسوت مشاوره براي مديرعامل شرکت ملي نفت و شرکت ملي حفاري فعاليت نمود.

او هنوز به شاگردي «منوچهر ساليا» مي بالد و علاقه وافر او به مستطيل سبز باعث شد که سابقه دو دوره عضويت در هيئت رئيسه فدراسيون فوتبال ايران را در کارنامه خود داشته باشد. او اما سياسي نيز هست. از جنس اصلاحاتي. نزديک به شيخ بود و رفيق سيّد. اما در کار اجرايي معمولاً بيش از آن که تعصب سياسي داشته باشد، تعصب استاني دارد. هيچ کجا اما براي او آبادان نمي شود و البته نمي دانيم هنوز که هيچ کس آيا براي او نيز آباداني نمي شود. فرزند خوزستان در اين سال هاي سخت در استان ماند. اهل مرافقت بود اما موافقت نه. مقتدايي جملات نغز بسياري نيز دارد. او قاشق فلافل فروشان لشکرآباد را به بيل تعبير مي کند. خود را در اين دوره جديد مديريتي ورژن دو مي خواند. همچنان بذله گوست و به کار تيمي علاقه مند.

با اين همه بي گمان مقتدايي در رديف سياستمداران اصلاح طلب در جامعه ايراني تحليل مي شود. روابط نزديک و دوستانه وي با بزرگان اصلاحات اما سبب نشده که وي در حوزه مديريت اجرايي تفکر سياسي خود را بروز دهد. گرچه همواره در کنار نوستالژي مقتدايي براي مردم جنوب که همواره سايه اي بر فعاليت هاي استانداران مستقر بوده است مي توانيم از برخي روحيات خاص او نيز ياد نماييم مانند؛ صراحت لهجه، شوخ طبعي و اصرار بر مواضع. از اين رو در مواجهه با مقتدايي با يک تيپ روبرو نخواهيم بود، او را نمي توان پيش بيني کرد و اما تواضع و پاک دستيِ اش مثال زدني است. اين گفت و گو پيش از اذان مغرب در دفتر استانداري ذوذنقه شکل خوزستان در حالي صورت گرفت که استاندار به شدت سرماخورده و خسته مي نمود اما هر بار که نام«جمي» شنيده و گفته مي شد، گويي انرژي تازه اي مي يافت. عبدالحسن مقتدايي را از اين منظر مي توانيم فرزند معنوي آيت الله جمي بدانيم. از اين رو شنيدن و خواندن گفت و گوي چنين شخصي در باب زي سياسي و مشي زندگي جمي بي گمان لذت بخش و راه گشاست.

جنوبگان: تاريخ معاصر آبادان با آيت الله جمي گره خورده است. لاجرم کمتر برهه اي در جغرافياي شفاهي آبادان امروز مي يابيم که با نام جمي پيوندي نداشته است. با توجه به اين که متولد اين شهر هستيد و از نوجواني در محافل مذهبي و سياسي از جمله جلسات مردم و روحانيون شرکت داشتيد،چه زماني براي اولين بار نام جمي را شنيديد و از نخستين ديدارتان برايمان بگوييد؟

دقيقاً شايد ما بچه محل همان مسجدي بوديم که آقاي جمي در آن حضور داشت. حالا با سه خيابان بالاتر و پايين تر. مسجد ايشان در خيابان ده ـ بين نُه و ده احمدآباد ـ بود و ما در خيابان 7 احمد آباد ساکن بوديم. همچنين، چون پدر من از اهالي هم استاني آقاي جمي بودند اين ارتباط اساساً بوده است. در خانه ما هميشه نام و منش ايشان مطرح بود و ما از کودکي ما با نام و آوازه آقاي جمي آشنا شده بوديم. و از آن جايي که خود من هم از هفت هشت سالگي با مسجد ارتباط پيدا کرده بودم ديگر از نزديک با نام و چهره ايشان آشنايي پيدا کرده بوده و بهتر است بگويم ما از کودکي در جوار ايشان بوده ايم.

جنوبگان: به تعبيري شما از خانواده نفت و پالايشگاه هستيد. سال 56 جذب شرکت نفت مي شويد و پس از پيروزي انقلاب و با شروع جنگ در ستاد مرکزي پالايشگاه و جانشين رئيس پالايشگاه فعاليت داشتيد. نقش اعتصاب کارگران پالايشگاه آبادان در پيروزي انقلاب اسلامي بي بديل است و تاثير تعيين کننده اين اقدام همواره مورد تاييد بزرگان انقلاب بوده است. در اين ميان نقش مرحوم جمي در شکل گيري و ادامه اين اعتصاب بسيار بارز است،حتي در جايي با ذکر خاطره اي از علي طرفي، گفته ايد؛ «ما از هر طرف که مي رفتيم به آقاي جمي مي رسيديم»، نظر شما چيست؟

پيش از پيروزي انقلاب و در مسير سخت مبارزه در شهر آبادان بر عليه رژيم شاه، معمولاً مجموعه هاي متفاوتي فعال بودند که به اعتقاد من هر کدامشان به طريقي شايد سرچشمه ارتباطي همه آن ها آقاي جمي بود. ما هر بار مطالبي براي ما پيش مي آمد به خدمت آقاي جمي مي رسيديم. يک بار من، آقاي عسکري و مدني زادگان به ذهنمان مساله اي رسيد که تکليفمان در نهايت چيست؟ با توجه به اين که افرادي که گرداننده اين اعتصابات هستند کم کم دارند شاخص مي شوند!

با هم قرار گذاشتيم که يک نماز ظهري برويم مسجدِ ايشان و موضوع را نزد ايشان بازگو کنيم تا ارائه طريق نمايند. بعد از نماز نشستيم دقيقاً در آبدارخانه که يک اتاق کوچکي در مسجد بود. خوب سئوال را مطرح کرديم. در اوج اعتصابات و بگير و ببندها بود. خوب ايشان هم خودش هم خانه، مسجد و اطرافيانش کاملاً تحت نظر بودند. يکي از دوستان سئوالي را مطرح کرد که خوب وظيفه ما چيه، بايد مبارزه کنيم و برويم توي ميدان و يا تقيّه کنيم و پرهيز نماييم و دنبال راهکاري مي گشت که مبارزه را نرم تر کند، يعني هم باشيم و نباشيم. ايشان خيلي به صراحت گفت که اگر شما آمده ايد اين جا که من به شما بگويم به دلايلي اعتصاب نکنيد از اين خبرها نيست، بايد اعتصاب بکنبد. ما هم تا آخر درسمان را گرفتيم و بلند شديم و رفتيم و وظيفه خودمان را انجام داديم.

جنوبگان: از قول آقاي «جعفر مدني زادگان» شنيدم که،« علاميه ها و نوارهاي امام از طريق آقاي جمي به دست مقتدايي مي رسيد و در منزل او تکثير مي شد» درست است. لطفاً توضيح دهيد؟

همان طور که گفتم، چند تا مجموعه مبارزاتي در آبادان فعال بودند که ريشة همه اين ها از طريق آقاي جمي به هم متصل مي شد و تهِ آن ها پيوستگي ايجاد مي شد. و ما بعدها البته اين را متوجه شديم. ما بيست و دو سه ساله بدويم که در اين جلساتي که موسوم شده بود به مردم و روحانيون شرکت مي کرديم و ما با واسطه با برخي دوستان آشنا شديم.

يکي از آن ها پسر آقاي مرحوم شيخ عيسي طرفي، علي طرفي بود که بعدها نماينده مجلس شدند. يکي آقاي بختياري از نيروهاي شرکت نفتي بود که کار تايپ را انجام مي دادند. ديگران، برداران تشکري بودند که در حقيقت من يادم مي آيد وقتي فرمان امام که مي فرمود خون بر شمشير پيروز است، نوارش را آوردند و ما آن را پياده مي کرديم و به اعلاميه تبديل و آماده تکثير مي نموديم و روي استندسير مي زديم، اين نبود که چاپي باشد. آقاي طرفي با يک لطايف الحيلي به هر حال اين دستگاه چاپ را از قم آوردند منزل ما، آن موقع ما بهمنشير بوديم. مجبور شديم، يک آقاي ديگري بود که زرگري داشت خانه اي به ما داد در سدده. که ما دستگاه را آن جا مستقر کرديم.

همه اين دوستان بودند و تلاش مي کردند، ولي خيلي ها يکديگر را نمي شناختند اما همه به شکلي به ايشان وصل بوديم و تهِ ماجرا مي ديدم که ما از ايشان خط مي گيريم و تحت هدايت هاي ايشان هستيم که ما، آقاي طرفي، ديگران و حتي آقاي حسن فاضلي، همه به نوعي به ايشان وصل بوديم و جالب بود براي من قبل از اين که اين دستگاه را داشته باشيم يک دوستي هم داشتيم به نام علي اشرف منصوري، زماني که دستگاه ما خراب شده بود آن را مي برديم در يک آموزشگاه علمي. تا پاسي از شب اعلاميه ها را چاپ مي کرديم، بسته بندي مي کرديم و مي برديم.

ارتباط به اين شکل بود و بعد که انقلاب شد و اين پنهان کاري ها بر ملا شد و همه همديگر را ديديم متوجه شديم که نه بابا همه ما زير يک چتر معنوي هستيم. که حالا شايد هم سازمان دهي شده نبود ولي آن معنويته ما را جذب مي کرد که آدم سراغ انقلابي ترين برود که هم آدم هاي وارسته و مسن تر از ما را و هم نيروهاي پُر جوش و خروش انقلابي را دور هم جمع کنند.

بله آن جا ما مسئول تکثير بيانيه ها و پيام ها بوديم و منزلمان به انبار اعلاميه ها و مرکب و کاغذ تبديل شده بود و يادم هست و به هر حال يادش بخير آقاي يزدان پناه هم بودند، کتاب فروشي يزدان پناه در خيابان زند که ما از آن جا و انباري در مکاني ديگر در روزهاي جمعه مي رفتيم کاغذ تحويل مي گرفتيم که تبديل به اعلاميه مي شد.

جنوبگان: ظاهراً هنوز سخنراني مرحوم جمي در مراسم چهلم آقا مصطفي براي شما خاطره انگيز است. شما در اين مراسم حضور داشتيد. چه گذشت و جمي چه کرد؟

فکر نمي کنم که در آن جلسه بيش از چهل نفر بودند. چهلم آقا مصطفي گرفته شده بود. خاطرم هست که ايشان در آن زمان جوانتر بودند شايد بين چهل تا پنجاه بودند. به هر حال از هر دري گفتند و آخرش هيچ وقت يادم نمي رفت که ايشان وقتي روي منبر رفت دست هايش را بالا گرفت و پنجه باز کرد و گفت آفتاب هيچ وقت زير ابر نمي ماند. و شروع کرد در حقيقت از امام و شهيد مصطفي خميني گفتن. در آن جلسه علي رغم اين که انتظار مي رفت فکر نمي کنم عدد حاضران در مسجد به بيشتر از چهل نفر رسيد. آقاي جمي در آن مجلس شجاعانه هم نام امام را برند و هم از آقا مصطفي ياد کردند و شهادت او را تسليت گفتند.

جنوبگان: گفته مي شود که مرحوم جمي در پيام عيد نوروز 59 با توجه به هوشمندي و آينده نگري که داشت، نسبت به خطر حمله عراق هشدار داده بود.

آخه دليل هم داشت. خودم خاطرم هست قبل از اين بحث هايي که اتفاق بيفتد. آن موقع رئيس جمهور آقاي بني صدر بودند. آقاي باتمانقليچ فرماندار آبادان بود. در همان زماني که سپاه تازه تاسيس شده بود با سه چهار تا بچه هاي سپاه که يکيش مرحوم شهيد حسين امامي بود، ما از جلوي دادگستري در آبادان که اداره بندر بود رفتيم به سمت دهانه اروند و قرار شد گزارش تهيه کنيم به گونه اي که به مرز خشکي عراق هم نزديک مي شديم، دور مي شديم و دقيقاً نوع فعاليت هايي که انجام مي شد را نگاه کرديم، با چشم غير مسلح. واضح هم بود. همان موانع خورشيدي که بعدها در حمله فاو اسمش برده مي شد، ساختش شروع شده بود. سنگرهاي بتني در حال آماده شدن ديده مي شد. در مجموع همه چيز مهياي يک حمله و يورش همه جانبه بود. اين گزارشات با توجه به محوري بودن شخصيت ايشان در آبادان، قطعاً از طريق فرمانداري به ايشان منتقل شده بود. گزارش، گزارش سنگيني بود و حداقل در اين گزارشي که من در تهيه آن در دو ماه پيش از آغاز جنگ مستقيماً دخالت داشتم به صراحت و مستنداً حمله عراق پيش بيني شده بود.

جنوبگان: چرا اين هشدار در غوغاي سياسي آن سال ها شنيده نشد؟

کسي باور نمي کرد. بعدها در حدّ دو تا تيربار و ضدّ هوايي دور پالايشگاه مستقر کردند. خوب اين نشان مي داد که تدبيري انديشيده نشده، چون وقتي با خمپاره مي شود يک پالايشگاه را زد ديگر نياز به ورود هواپيما نيست. و قطعاً بي تدبيري در بي توجهي به اين هشدارها وجود داشته. يا اصلاً حسّش نبود که اين اتفاق مي افتد. ولي من شايد پنج روز قبل از شروع جنگ از پاسگاه حدود و مومني تا طلاييه را با ماشين يکي از دوستان آقاي اصغر زاده رفتيم و آخرين اقدامات

آن ها را براي حمله مشاهده کرديم. عراق با مجموعه خدمات مکانيزه خود سنگر مي کَند و البته کاري با ما که اين اقدامات را مشاهده مي کرديم نداشتند. مي خواست ابتدا همه تجهيزات خود را مستقر کند. يک باره از کمتر از پنج روز بعد هجوم همه جانبه از هوا، زمين و دريا شروع شد.

جنوبگان: از کميته 48 در ابتداي انقلاب برايمان بگوييد و نقش آقاي جمي؟

خوب قبل از ورود به کميته 48، من چند جاي ديگر بودم. به نوعي در تشکيل سپاه، بنياد مستضعفان و کميته حضور داشتم. اولين نيروهايي که آن زمان بودند در کميته؛ کميته عشايري بود، کميته 48 بود، نيروهايش هم يک مقدار در مجموعه نفت بودند، گارد پالايشگاه سابق و ساواک قديم. ولي مجموعه فرماندهي نيروها زير نظر و هدايت ايشان بود و اساساً ايشان سنگ صبور ما بودند. در حقيقت کميته 48 تنها جنبه هاي نظامي نداشت و موضوعات وسيع اجتماعي بسياري را در بر مي گرفت از رسيدگي به وضعيت مشاغلي که با توجه به اسلامي بودن جامعه امکان فعاليت نداشتند تا آدم هايي که به عنوان جاني و زنداني مطرح بودند. ولي آن چه که محسوس بود اين که ايشان با صبر و متانت هم به امورات اجتماعي خوب رسيدگي مي کرد هم جواب تند و تيزي هاي نيروهاي انقلابي که چرا ايشان اين قدر نرم است. چرا اين قدر مهربان و مردم دار است را مي داد. يک خاطره اي الان به ذهنم رسيد، مي گفتند يک آقايي عربده مي کشيد در راهروهاي کميته 48؛ هر کدام از نيروها مي خواستند به او نهيبي بزنند، آقاي جمي آن جا بود و پرسيد ماجرا چيست. او را به همراه خود برد و به هر حال يک کمکي به او کرد. فکر کنم چهارصدتا يک توماني بود. جوان ها اعتراض کردند که اين که در حقيقت باج دادن تلقّي مي شود. خوب فضاي انقلابي بود و جوان ها معترض بودند. ايشان همه را نصيحت کرد که انسان گاهي اوقات براي حفظ آبروي خودش بعضي مواقع ممکن است از اين کارها بکند، ضمن اين که اين فرد برادر مسلمان شماست، حالا شايد مثل شما مومن نيست، آن جاي خودش. يعني حتي در اوج، توجهش به کمک و دستگيري از اين تيپ افراد بود. به هر حال در آن کميته 48، مرحوم جمي هم وظيفه هدايت و ارشاد گروه ما را بر عهده داشتند و هم رسيدگي به مسائل اجتماعي مبتلابه آن روزها را.

جنوبگان: پس از آغاز جنگ تحميلي، خروج مرحوم جمي به عنوان روحاني متنفذي که به طور قطع مورد طمع عراق نيز بود از شهر آبادان کاملاً منطقي، طبيعي و توجيه پذير مي نمود. چرا جمي آبادان را ترک نکرد حتي در سخت ترين شرايط محاصره؟

من دقيقاً به خاطر دارم که مرحوم جمي شايد با هفت يا هشت نمازگزاري که عمدتاً بچه هاي انقلابي دور و برش بودند، نماز مغرب و عشايش را در همان مسجد خودش و علي رغم قطعي برق، زير نور فانوس انجام مي داد. خودش مي دانست که ستون است. خودش مي دانست که مردم به او اعتقاد دارند. خودش مي دانست که در حقيقت امام چه توجهي به ايشان دارد. اين طور آدم ها از خود مي گذرند و براي خدا در مردم ذوب مي شوند. آن ها فقط خدا را مي بينند. البته يادش بخير آن زمان دکتر شيباني و مرحوم رشيديان، مرحوم نصراللهي، آقاي صفاتي، شيخ عيسي طرفي و يا يک جانبازي مانند آيت الله دهدشتي کم زحمت نکشيدند و بارها و بارها به آبادان و خرمشهر سفر مي کردند و رفت و آمدهاي بسياري داشتند. اين ها همه يک امکان و ظرفيت بالقوه بودند که همه روي آقاي جمي کاملاً نظر مثبت و محوري داشتند. آقاي جمي همه و تمام دلبستگيش آبادان و مردم آبادان بود.مي دانست حضورش چقدر موثر است و فصل الخطاب خيلي اختلاف نظرهاست. آن جا جان مردم بود، اموال مردم بود، حتي نامس مردم بود. در حقيقت فکر مي کنم بهترين مسيري که انتخاب کردند و عاقبت به خيري براي آبادان و خرمشهر هم داشت. ماندن آقاي جمي براي آبادان عزت داشت. او حتي با با هفت، هشت نفر نمازش را ترک نکرد. مسجدشان که بمباران و تخريب شد در زيرزمين کميته ارزاق نمازها را برگزار مي کردند، آن جا هم که دچار مشکل شد در کيلومتر هشت ابادان مستقر شدند و رزمنده ها مي آمدند براي نمازشان. در نهايت اين گونه سلوک و رفتار آقاي جمي از ايشان يک شخصيتي ساخت که هر کسي وارد آبادان مي شد، مثل اين که اگر آقاي جمي را نمي ديد، مانند اين بود که وارد مکاني شده باشد که زيارتگاه مقدسي در آن باشد و نخواهد اگر وقتي بر مي گردد مورد پرسش قرار مي گيرد که آن جا را زيارت کردي يا نه، احساس سرشکستگي بکند. شخصيت آقاي جمي اين قدر بارز بود. و هيچ وقت هم آقاي جمي از کساني که مي آمدند، از وزرا، مسئولين و سران انتظاري جز اين که به مردم توجه کنند يا از رزمندگان و دفاع مقدس حمايت نمايند، نداشت. هميشه هم توصيه اش اين بود که هر کسي به وظيفه اش بپردازد.

جنوبگان: برخورد مرحوم جمي با جسم پاره پاره شهيد عبدالرسول برادرش بسيار دردناک و عبرت آموز است. براي جمي تفاوتي نبود بين فرزندان، برادر و خانواده اش با جوانان رزمنده و مردم مقاوم، اين ساده زيستي مرحوم جمي ظاهراً مورد توجه و تاکيد شما بوده است، از اين مشي و زي ساده جمي بگوييد؟

مرحوم عبدالرسول اخوي ايشان، عصاي دست آقاي جمي بود. به عنوان برادري بود که يک لحظه از آقاي جمي جدا نشد. شهيد عبدالرسول همواره در کنار آقاي جمي بود و شايد اگر تعبير ابوالفضل گونه را براي ايشان نسبت به آقاي جمي به کار بريم، اغراق نکرده ايم. شهادت عبدالرسول براي آقاي جمي يک ضايعه و اتفاق جبران ناپذير بود. بدون شک يک ضربه روحي بود. اگرچه دوستان ديگري نيز در کنار آقاي جمي بودند. اما برخورد آقاي جمي که بين عبدالرسول با اين توصيفي که عرض کردم و ديگر شهدا فرق و تفاوتي قائل نشد بسيار درس آموز بود. مي توانم بگويم که تحمل و روحيه مقاومت ايشان پيامي داشت مبني بر اين که دوستان بدانند که همه ما اين جا هستيم هم عزيزترين کسانمان و هم عزيزترين چيزمان يعني جانمان را در طبق اخلاص بگذاريم. اين ايثار موجب افزايش روحيه رزمندگان مي شد.

جنوبگان: مي گويند، مرحوم جمي به عنوان يک روحاني متنفذ که به گونه اي مستقيم با حضرت امام ارتباط داشت اما هيچ گاه به حوزه مديرت و انتصابات ورود نمي کرد، درست است؟

با اين که آقاي جمي بسيار مورد احترام و وثوق امام بود، اما من نديدم که ايشان در سطوح کاري مسئولين دخالتي کنند. چه در دوره اي که کار اجرايي سطح شهري داشتم و چه در دوره نمايندگي حتي يک بار را به خاطر ندارم که ايشان در مساله اي دخالت کرده باشد. از ايشان خاطره فراوان به ياد دارم؛ يک روز بحث رفت و آمد و نصيحت بود، براي من حکم پدر داشت و من با او بسيار مشورت مي کردم. اما در اوج مشورت يک بار، يک موضوعي را مطرح نکردند که به آن تمايل داشته باشند. ورد کلام ايشان خطاب به مسئولين تنها خدمت به مردم و خدمت به مردم بود. حتي در اين گفت و گوها که در غالب مشورت صورت مي گرفت ايشان مراقب بودند که نظر شخصي خود را اعمال نکنند. حتي يک بار اين مورد پيش نيامد.

يک عنواني در جواني به من داده بود که جزو افتخارات من محسوب مي شود؛ اين بود که به من مي گفت «جوانِ پير صفت». يک روز از ايشان پرسيدم که اين تعبير يعني چه؟ مي گفتند يعني جواني ولي رفتار پخته اي داري، همين رفتار را ادامه بدهي عاقبت به خير مي شوي.

جنوبگان: آقاي جمي از جمله روحانيوني بود که اصطلاحاً بسيار زياد و با وسواس مراقب بيت خود بود. شما تصديق مي فرماييد؟

سالم ترين بيت ها را آقاي جمي داشت. ما شايد به جز دو پسر بزرگش، حاج احمد که از دوستان ماست و حاج مهدي که فرزند بزرگ او بود، با بقيه ارتباط کمي داشتيم و آن ها حتي توي دست و بال هم نمي آمدند. شايد تنها کسي که هميشه بغل دست ايشان قرار داشت، مهدي بود که واقعاً ايثار کرد پاي کرد. حتي از احمد که در سمت استانداري کهکيلويه و مديريت در مخابرات حضور داشت ما هيچ وقت، تاکيد مي کنم هيچ وقت هيچ رفتاري براي دخالت در امور چه اقتصادي، چه سياسي و چه مواردي از اين قبيل نديديم.

جنوبگان: اين عدم دخالت مطلق بود، حتي زماني که نماينده مجلس يا استاندار بوديد؟

مطلقاً دخالتي از سوي بيت آقاي جمي صورت نمي گرفت. حتي زماني که من نماينده مجلس بودم حتي يک مورد را به خاطر نمي آورم. حتي زماني که من به استانداري آمدم خوب بايد يک چيزي از من مي خواستند چون من از آن خانواده ام. يک بار چيزي نخواستند. و يک بار هم توصية کسي را نکردند.

جنوبگان: از نقش مرحوم جمي در شکسته شدن حصر آبادان برايمان بگوييد؟

بحث مهم نخست انتقال موضوع و وضعيت آبادان به حضرت امام و مرکز بود. دوم اين که امکانات درون شهر، امکانات بالقوه اي بود براي پشتيباني از رزمنده ها. علي رغم محاصره بودن آبادان. با توجه به محاصره بودن آبادان، امکانات زيادي به لحاظ زيرساخت هايي که و جود داشت، در شهر بود. استفاده از اين امکانات براي پشتيباني بسيار مهم بود که در اين زمينه آقاي جمي موفق بود. نکته بعدي ساماندهي نيروها که ارتش و سپاه در کنار يکديگر قرار گرفتند و موثر واقع شد، فراز ديگر عملکرد آقاي جمي محسوب مي شود. نکته ديگر، حضور خود ايشان در اين محاصره بود. کسي که نقش محوري معنوي دارد. مي تواند بر همه تاثير بگذارد و قطعاً انتقال مطالب از سوي چنين شخصيتي باعث صدور فرمان امام شد که؛ «حصر آبادان بايد شکسته شود». نکته کليدي اين جاست که انتقال مطلب به بالا و صدور آن فرمان. که قطعاً اطلاعات صحيح و متقن ارائه شده که در حقيقت عزت همه ما در شکست حصر آبادان بود که جزو افتخارات ما محسوب مي شود. من فکر مي کنم جداي از امکانات و تجهيز آن ارتباطي که منجر به صدور فرمان قاطع امام شد نکته کليدي و تعيين کننده در شکست حصر آبادان محسوب مي شود.

جنوبگان: نماز جمعه هاي جمي در آبادان شايد بعد از نمازجمعه تهران مهم ترين نماز جمعه هاي کشور بود به خصوص در اوج و اثناي جنگ. خاطره شما از نماز جمعه جمي در زير هجوم دشمن چيست؟ حتي چند بار جمي از بين آوار بمباران ها نجات پيدا کرد اما نماز جمعه آبادان ترک نشد. شما چه خاطره اي داريد؟

اهميت نماز جمعه هاي آبادان که در آن فضاي التهاب آميز جنگ و در آن مقاطع اتفاق مي افتاد به دليل ارزش معنوي برگزاري آن نمازهاي جمعه بود چون فضاي کلي کشور مثل الان فضايي نبود که در واقع مباحث سياسي وارد سخنان و خطبه هاي ائمه جمعه شود. تقريباً مي توان گفت که خطبه هاي نماز جمعه در آبادان داراي موضوع مشخص بود، همبستگي بود، وحدت بود، عدم انشقاق و نبود اختلاف نظر از موضوعاتي بود که مطرح مي شد و مورد تاکيد قرار مي گرفت

آن چه حائز اهميت بود شنيدن صداي خطبه ها از قلب جنگ و در نخستين سنگرهاي دفاع بود که واين که منطقه هم جنگي بود فضاي معنوي بيشتري داشت چرا که هر لحظه امکان شهادت وجود داشت و در آن شرايط بالاخره انسان خدا را بيشتر احساس مي کرد. فضاي آن نماز جمعه ها بيشتر مباحث معنوي بود. مي خواهم بگويم با اين که بارها محل و نقطه برگزاري نماز جمعه توسط دشمن شناسايي شده بود، هر کسي به هر طريقي بود خودش را مي رساند و سعي مي کرد در اين نماز جمعه ها شرکت کند. خاطرم هست که در يکي از نماز جمعه ها و در همان اوائل يک بار شهيد رجايي که خدا رحمتش کند و آن زمان نخست وزير بودند براي شرکت در نماز جمعه تشريف آورده بودند. مباحث خاصي مطرح نمي شد به اعتقاد من کارکرد آن نماز جمعه ها در ايجاد فضا و جنبه هاي غالب معنوي بود. آن جا همه انقلابي ها جمع شده بودند ديگر، مي خواستيم براي کي مي خواهيم روضه بخوانيم. مباحث انقلابي جايي گفته مي شود که آدم ترديد داشته باشد. خالص ترين افراد در آن مکان و آن روزها جمع شده بودند پس تنها بحث مطرح شده مي توانست مباحث معنوي باشد.

جنوبگان: اگر بخواهيم ميراث معنوي مرحوم جمي را براي عبدالحسن مقتدايي بدانيم، چه خواهيد گفت؟

اگر ما از مرحوم جمي شناخت پيدا کنيم او را چون مرادي خواهيم يافت که انسان را بشارت و انذار مي دهد و عمدتاً مباحث او ارشادي، معنوي و تاثيرگذار بود چرا که او به گفتار خودش عامل بود.

مطلق اهل تبعيض نبود. کينه توزي نداشت. بسيار آدم مهرباني بود. در هر شرايط سختي، سعي نمي کرد که مشکلات را در حقيقت سخت جلوه بدهد.

من هميشه مي گويم که آقاي جمي را تصور مي کنم با ويژگي هاي امام خميني در ابعاد محدودتر، نمي گويم کوچک تر. يعني شما همان خصلت هاي بارز امام را مانند شجاعت، صراحت کلام و سلامت نفس را وقتي نگاه مي کنيد مي بينيد که در حقيقت در يک اندازه محدودتري اين رفتارها از سوي آقاي جمي بروز مي يابد.

جنوبگان: سکوت مرحوم جمي پس از ردّ صلاحيت تلخي که براي او در انتخابات خبرگان پيش آمد بسيار درس آموز و حتماً شنيدني است. از درس هايي که سپهر سياسي کشور مي تواند از سکوت مرحوم جمي بگيرد، بگوييد؟

اين ماجرا جزو بزرگ ترين کم لطفي هايي بود که به مرحوم آقاي جمي صورت گرفت. از قول من سه بار اين تعبير را تکرار کنيد؛ کم لطفي، کم لطفي، کم لطفي بود که به مردترين، بارزترين، شاخص ترين و متدين ترين آدمي که حداقل مي بايست به حرمت يادگار دوران امام بودن به او حرمت گذاشته مي شد، صورت گرفت.

چطور الان در قانون در کنار شروط حضور در عرصه نمايندگي براي نماينده هايي که يک يا چند دوره در مجلس حضور داشته اند و کمبودهايي در خصوص مدرک دارند مي گويند اگر يک يا دو دوره حضور داشته اند نياز به دارا بودن آن مدارک علمي ذکر شده نيست، خوب بايد به اين ها که بچه ها و بزرگان انقلاب بودند حرمت لازم گذاشته مي شد. اين ها در دوره هاي اوليه مجلس خبرگان حضور داشتند. عضو خبرگان بودند و از موسسان مجلس خبرگان محسوب مي شدند.

بايد اين عزيزان حفظ مي شدند. خوب عمر اين ها تمام شد. همه اين ها رفتند، ايشان رفت، آقاي رشيديان رفت. از اين رو است که معتقدم اين ماجرا يک نکته تاريک است در برخورد با افراد انقلابي. به نظر من نهايت کم لطفي و بي مهري به مرحوم آقاي جمي در اين اتفاق صورت گرفت.

جنوبگان: نسبت شما با مرحوم جمي در استانداري دور اول در دوره اصلاحات چگونه بود. آيا ايشان توصيه يا نصيحتي براي شما داشتند؟

هميشه صميمي و صميمي بوديم. بيشتر توصيه ايشان به بنده در خصوص کار کردن براي مردم بود. البته در آن زمان و مقطع، مرحوم جمي از شرايط جسمي مطلوب و مساعدي برخوردار نبودند. چون من را در دوران نمايندگي مي شناخت و با روحيات من آشنا بود زياد مطلبي براي گفتن نداشت و بيشتر در حدّ ديدار بود و ما خدمت ايشان مي رسيديم و از اين ديدارها البته که در دوره کسالت ايشان صورت مي گرفت انرژي مي گرفتيم.

جنوبگان: يکي از محققان در باب آقاي جمي از تعبير «خطيب درد و غربت» ياد کرده است، چقدر همراه غربت جمي بوديد. اين غربت چگونه به وجود آمد. مي گويند ايشان از وضعيت بازسازي آبادان بسيار غمگين بود و از برخي کاستي ها رنج مي کشيد، درست است؟

در آن زماني که نماينده آبادان در مجلس بودم، يک بار آقاي هاشمي آمده بود به شهر و رفته بود خطبه هاي نماز جمعه شهر. آقاي جمي به عنوان کسي که سال ها پيش و بعد و در زمان جنگ در شهر بود و با مردم ارتباط داشت و از نزديک دردهاي مردم را مي فهميد، بالاخره در جنگ بود و مردم به او مراجعه مي کردند و آبادان و خرمشهر هم مخروبه کامل بود و از سويي مردم تنها به او اطمينان داشتند، رفته بود پشت تريبون يا در خطبه هايش و در سخنان خود از مشکلات آبادان در بازسازي شکايت و گلايه کرده بود و انتظار داشت آقاي رئيس جمهور رسيدگي کند. متاسفانه آقاي رئيس جمهور بعد از آقاي جمي رفت پشت تريبون و گفته بود که من آبادان را مي شناسم و کجا بودم و فلان و بهمان و کارهاي خيلي خوبي صورت گرفته است و متاسفانه هر کسي که در آبادان آن روز بود مي دانست که حرف هاي آقاي جمي صحيح بوده است.

من هم يک شنبه در کسوت نمايندگي رفتم پشت تريبون مجلس و به صراحت گفتم؛ آن کسي که بايد راضي باشد شما نيستيد، مردم بايد راضي باشند که نيستند. شما را از چند خيابان اصلي مي برند و مي آورند، اگر مي خواهيد از وضعيت واقعي مردم مطلع شويد به دو تا خيابان فرعي برويد تا بفهميد چه خبر است و حساب کار دستتان بيايد. بعد هم آقاي جمي آن قدر حرمت دارد که آدم حرف هاي او را بشنود و بگويد بررسي مي کند. و آن يک شروع بود به اعتقاد من. زبان گويش جمي دائم زبان دفاع از مردم بود. نه غير منطقي بلکه واقعي با حفظ حرمت نظام در دفاع از حقوق مردم حرف هاي خود را مي زد. شايد اين صراحت و از مردم گفتن، خوش آمد خيلي ها را در پي نداشت و تدريجاً مي توانست در آن مجموعه قرار بگيرد.

ولي در پايگاه مردمي ايشان همين بس که من در مراسم ارتحال ايشان بودم و گفتم که آقاي جمي مزد خودش را از خداي خودش و مردم گرفت. با آن راهپيمايي پُر شوري که شد و مردم و آن جمعيتي که به گونه اي خود جوش مي آمدند.

ولي اين دفعه که من خودم رفتم نجف، و رفتيم بر سر مزار وي، باز ديدم که ايشان در آن جا هم مظلوم هستند. خوب ايشان وصيت کرده بود که در جوار مولا اميرالمومنين دفن شوند ولي اي کاش اين جا بودند و سمبلي پُر افتخار براي استان خوزستان به حساب مي آمدند و حداقل مسئولين بايد نمادي از آقاي جمي را در جايي داير کنند تا ياد و خاطره وي براي هميشه در جلوي چشم ما باشد و مردم هم در آن جا حضور پيدا کنند.

جنوبگان: ظاهراً مرحوم جمي هر دوشنبه يا يکي از روزهاي هفته جلساتي را با مسئولين شهر برگزار مي کرد. چه خاطره اي از مواجهه اين چنيني جمي داريد؟

خوب من بعد از جنگ رفتم مجلس ولي آقاي جمي خصوصاً در ايام جنگ همه مسئولين را به دور هم جمع مي کردند. هماهنگي هاي خوبي صورت مي گرفت، هم حديث گفته مي شد. هم احکام را مي گفتند، اين جلسات تقريباً دو ساعتي طول مي کشيد و در ادامه آن مسائل و گرفتاري هايي که دستگاه ها با هم داشتند، مطرح و حل مي شد.

چون آن جا ديگر کار سلسله مراتب و وظيفه اي و دستوري نبود، هر کسي امکاني دستش بود و بايد يک خدماتي مي داد، يکي آب و يکي برق و يکي نان و يکي ارزاق و يکي مخابرات. بر همين اساس ايشان باني اين جلسات مي شد، همه را جمع مي کرد، مشکلات را حلّ و فصل مي نمود. ضمن اين که بچه ها همديگر را مي ديدند يک تلطيف قلوبي صورت مي گرفت، احکامي گفته مي شد، حديثي خوانده مي شد و در لابه لاي آن موارد اختلافي را مطرح مي کردند و ايشان حکميّت مي نمود.

جنوبگان:امروز شما استاندار عصر اعتدال هستيد. عصري که قرار است به تدبير بازگرديم. چرا شهر آبادان و بهتر است بگوييم خوزستان امروز از ياد و نام جمي خالي است و اگر تنديس و يادبودي براي ايشان برگزار کنيم آيا مسئوليت ما در برابر اين مرد بزرگ انجام شده است؟

من يکي از برنامه هاي اساسيم اين است که شروع کنيم شخصيت هاي استاني شناسانده شوند، چه آنان که رحمت خدا رفته اند. چه آن ها که در قيد حيات هستند. و منشاء خير ادبي يا مذهبي يا در حوزه جوانمردي يا حائز ساير برجستگي ها هستند که به عقيده من چنين نخبگاني در خوزستان کم نيستند. در هنر داريم، در ورزش داريم، در فرهنگ داريم. در روحانيّت داريم.

بعضي ها شايد واجد ويژگي هاي بارزتري هستند به لحاظ اثر بخشي، به لحاظ عمق و گستردگي و اين که نيروهايي از قِبِل آن پرورانده شده و مي شوند. اين کار را داريم انجام مي دهيم و ساز و کارش را در سطح استان و در بخش هاي مختلف سعي داريم تحت عنوان چهره هاي ماندگار استان فراهم آوريم. در مورد ايشان هم من وظيفه اصلي خودم مي دانم چه به شکل شخصي و چه آن چه قانون به من اجازه داده است در مورد ايشان کوتاهي نکنم.

جنوبگان: اگر فرصتي بود و مي توانستيد يک دقيقه واگويه اي با مرحوم جمي داشته باشيد به او چه خواهيد گفت؟

اولاً اين که به ايشان مي گويم که خيلي دل تنگ شما هستم. دوم اين که دوستتان داريم و سوم اين که مي گويم جاي شما خيلي خالي است.


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: