کد خبر: ۶۶
تاریخ انتشار: ۰۹ مرداد ۱۳۹۴ - ۲۰:۳۵

اختصاصی جنوبگان:

اشاره:
آيت الله دکتر محسن حيدري، امام جمعه موقت اهواز و نماينده مردم خوزستان در مجلس خبرگان رهبري است. ايشان قبل از انقلاب و در جريان نهضت مردم ايران با ايراد سخنراني هاي ديني و انقلابي به راه اندازي تظاهرات ضد رژيم شاه و همچنين توزيع اعلاميه ها فعاليت نمودند. آيت الله حيدري با حضور 43 ماهه در جبهه هاي دفاع مقدس برگ زريني در کارنامه خود بر جاي گذاشتند. همچنين ايشان عضو شوراي فرماندهي سپاه در منطقه 8 (خوزستان و لرستان) و عضو اولين دوره مجمع نمايندگان طلاب و فضلاي حوزه علميه قم به نمايندگي از طلاب و فضلاي اهوازي هستند و در فعاليت هاي تبليغي خارج از كشور به خصوص در ايام حج در اكثر سال هاي پس از انقلاب حضور داشته اند.
از فعاليت هاي علمي ايشان مي توان به انجام تحقيقات علمي در مؤسسه امام صادق قم، مركز آموزش شخصي تفسير و علوم قرآني و... تأليف بيش از 50 اثر اشاره كرد.در گفت و گو با ايشان،روايت منحصربه فردي از تاريخ معاصر قوميت ايراني عرب خوزستان کليد مي خورد.رو نمايي از اين روايت بي گمان به حذف روايت هاي جعلي و کم مايه خواهد انجاميد.اميد است در پَسِ اين گفت و گو راه براي تعامل فرهنگي تاريخ نگاران صادق و متعهد خوزستاني گشوده شود.

درباره پيشينه خوزستان و قوميت عرب و فرصت هايي که در اين خطه از کشورمان مي توان ايجاد کرد، مطالبي بيان بفرماييد. همچنين خاطراتتان را درباره پيشينه جريانات تجزيه طلبي در قبل و بعد از انقلاب و اينکه چرا اين جريانات تاکنون موفق نشده اند مي شنويم.سؤال بعد ما درباره اعتقاد قوميت عرب نسبت به تشيع و تعلقشان به خاک ايران است چرا که اخيراً مطرح مي شود که وهابيت توطئه هايي براي جذب جوانان و احياناً تفرقه افکني در خاک کشورمان دارد و در آخر به مسائل يا مشکلاتي که در استان هست و بايد به مسئولين انعکاس داده شود اشاره بفرماييد.
بحث قوميت ها در ايران اسلامي، يک ويژگي کلي دارد و آن اينکه هم فرصت هاي بسيار خوبي براي نظام و براي مردم ايران دارد و هم نکات سياه و تاريکي که مي تواند براي نظام و براي کشور تبديل به تهديد شود و نوعاً از پيچيدگي خاصي برخوردارند.
مردم اين خطه ايرانيان اصيلي هستند که علاوه بر اسلام، مليت ايراني، آنها را دور يکديگر جمع کرده و کشور ايران را تشکيل مي دهند؛ از جمله آن قوميت ها که ايرانيِ اصيل هستند قوميت مردم عرب در استان خوزستان است. اين قوميت فراوان ترين افراد را در استان خوزستان دارد و ظرفيت هاي بسيار بالايي دارد.
فرصت هاي خوبي مي تواند داشته باشد و دارد که گاهي مي تواند تهديد و مطمح نظر بيگانگان و خلاصه افرادي که خيرخواه مردم و ملت ايران نيستند، باشد.
از اين جهت بررسي همه جانبه فرهنگي، سياسي، اجتماعي، اقتصادي، امنيتي اين قوميت براي مردم ما، براي مسئولين ما حائز اهميت است و همانطور که عرض کردم هم فرصت مي تواند باشد و هم تهديد و فرصت بودن يا تهديد بودن آن بستگي به نوع نگاه مسئولين به اين قوميت دارد. اگر نگاه ايراني، مثبت و فعال و همراه با اعتماد باشد، اين قوميت مي تواند فرصت خوبي براي نظام و کشور باشد، ولي اگر نگاه همراه با بدبيني، منفي و حذفي باشد، بسيار خطرناک است و مي تواند براي نظام تهديدآفرين باشد.
به نظر من اگر بحث به صورت جامع باشد،در چند محور بايد خلاصه شود، محور اول: شناخت تاريخچه اين قوميت در خوزستان است که ريشه ها از کجا و از چه زماني آمدند؟در چه زماني در خوزستان موجوديت پيدا کردند؟ محور دوم: موقعيت اينها در رابطه با اسلام و تشيع در طول تاريخ است. محور سوم: جايگاه جهادي و وطن خواهي و غيرت و تعصب ملي در مقابل بيگانگان است که اين مطلب بسيار مهمي است و بايد توجه شود.
وضعيت فعلي ديني، سياسي، فرهنگي و اقتصادي خيلي اهميت دارد که بايد بررسي شود. پس از اين بررسي و نکات ايجابي و مثبت بايد برويم به نقاط منفي و جريان تجزيه طلبي و اينکه از چه زماني شروع شده و چه پيشينه هايي دارد و الان در چه وضعيتي است و نهايتاً بحث وهابيت و علل شکل گيري آن و راه هاي مقابله با آن، محورهاي مهمي هستند که بايد ضمن بحث، بررسي و به آنها پرداخته شود.

خوزستان در گذر تاريخ
در رابطه با محور اول، چيزي که الان به عنوان منبع در اختيار ما هست، کتاب هاي تاريخي نوشته شده در رابطه با تاريخ ايران قبل از اسلام است که نشان مي دهد قومي به نام «بني العم» در خوزستان بودند و از عنوانشان معلوم است که اينها عرب بودند.
مخصوصاً در مناطقي مثل اهواز، دشت آزادگان، مهرتيرا و منابر که از آن مناطقي است که قبل از اسلام، اعراب ايراني در آن بودند. «مهرتيرا» و «منابر»، اسامي عربي هستند و اينها قوم ايراني هستند؛ اين مسأله که اينها از چه زماني از خارج آمدند و يا اينکه از ابتداي تولد اينجا بودند، مشخص نيست، ولي يقيناً قرن ها قبل از اسلام بوده است.
بعضي ها مي گويند که اينها ارتباط تيره اي با بني تميم دارند؛ يعني بني العمر تيره اي از طايفه بزرگ بني تميم است و لذا نقش زيادي در پذيرفتن اسلام در خوزستان و گشودن موانع براي ارتش اسلامي که در ابتداي سال شانزده هجري وارد خوزستان و ايران شدند، داشتند.
اگرچه در بعضي مناطق مقاومت هايي شد، مثلاً در شوشتر و جاهاي ديگر، اما در اکثر جاهاي خوزستان مقاومتي صورت نگرفت و مردم از ارتش اسلام استقبال کردند و در واقع بني العمر فوق العاده مؤثر بودند؛ با توجه به تشابه زباني با مسلمانان اوليه، اينها مطلب را گرفتند و اسلام را به هموطنان خودشان منتقل کردند و مردم با دل و جان از اسلام استقبال کردند.
بنابراين در رابطه با پذيرش اسلام، خوزستان مؤثر بود. علاوه بر آن در رابطه با پذيرش تشيع، در همان قرن اول و در همان سال هايي که حضرت اميرالمؤمنين(ع) به خلافت رسيد و مرکزيت خلافتش را در کوفه قرار داد، همين ها در رابطه با ورود تشيع به خوزستان هم مؤثر بودند.

کمک مردم خوزستان به ارتش امام علي(ع)
مثلاً در تاريخ وارد شده که در زمان اميرالمؤمنين، حدود سال سي وهشت و سي ونه، بعد از جنگ صفين، يک گروهي به نام خوارج راه افتادند؛ يک دسته از خوارج به نام «بني ناجيه» به رهبري شخصي به نام «راشد»، از حکومت اميرالمؤمنين منفصل شدند و وارد خوزستان و اهواز شدند.
اميرالمؤمنين يک گروه جنگي مختصري به رهبري و فرماندهي «معل بن قيس رياحي» که از فرماندهان ارتش اميرالمؤمنين بود، براي تعقيب همين خوارجِ گريخته به خوزستان روانه کردند. اما اين خوارج خيلي زياد بودند و اين گروه که از طرف اميرالمؤمنين آمده بودند، معدود بودند. ولي با کمک مردم اهواز و عمدتاً همين بني العمر با خوارج درگير شدند و خوارج را شکست دادند و تعداد زيادي از آنها را کشتند و تعدادي را به اسارت گرفتند و ارتش کوچک اعزامي از طرف اميرالمؤمنين فاتحانه برگشت.
ارتش اعزامي به کمک مردم اينجا توانست بر جريان مخالف اميرالمؤمنين پيروز شود و معلوم مي شود که مردم نسبت به اميرالمؤمنين پذيرش و محبت داشتند که به کمک حکومت اميرالمؤمنين رفتند و خوارجي را که از کوفه و جاهاي ديگر گريخته بودند دستگير کردند و از بين بردند و در واقع مي توانيم بگوييم که نطفه تشيع در همان سال ها در خوزستان بسته شد.
بخشي ديگر از مردم عرب خوزستان بعد از آمدن اسلام، از مناطق عربي، آن زمان عمدتاً از عراق و بعضي ها از يمن، که ريشه آنها در يمن بود به ايران هجرت کردند. در بعضي از تواريخ نوشته شده که بعد از شهادت اميرالمؤمنين، بر اثر حاکميت ستمگرانه بني اميه، با توجه به فشار زيادي که بر مردم و شيعيان بصره، کوفه و کلاً جنوب عراق وارد آوردند، حدود 50 هزار نفر از شيعيان اوليه و طرفداران اهل بيت(ع) هجرت کردند و يا هجرت داده شدند و به ايران آمدند و وارد خوزستان شدند.
در بين اين افراد فرزندان و نوادگان صحابه بزرگ اميرالمؤمنين هم ديده مي شدند، مثل نوه مالک اشتر. يکي از نوادگان مالک اشتر به نام «سفيان بن ابراهيم بن مالک اشتر»، به اهواز آمد و رحل اقامت افکند. يا مثلاً نوادگان «علي بن حاتم طايي». همان حاتم طايي معروف که از فرماندهان لشکر اميرالمؤمنين بود، او سه پسر داشت به نام «طرفه، طارف و طريف» که هر سه آنها در رکاب اميرالمؤمنين به شهادت رسيدند.
بعد از شهادت اميرالمؤمنين، معاويه وقتي که علي بن حاتم را ديد، گفت: «أينَ طَُرُفات؟ يعني بچه هاي شما کجايند، طرفه و طارف و طريف؟ نمي بينمشان.» (مي خواست طعنه بزند)علي بن حاتم با افتخار گفت که آنها در رکاب اميرالمؤمنين به شهادت رسيدند.
معاويه مي خواست تحريکش کند، گفت: «ما انصفک اميرالمؤمنين، علي(ع) از راه انصاف با شما وارد نشد؟»
گفت: چطور؟
گفت: به خاطر اينکه الان فرزندان علي(ع) زنده هستند و فرزندان تو زير خاک هستند!
علي بن حاتم گريه کرد و گفت: «انا ما انصفت علي، من از در انصاف با علي وارد نشدم، او الان زير خاک است و من زنده هستم، من هم الان بايد مثل بچه هايم شهيد مي شدم!» او يک چنين آدمي بود.
نوه هاي اين شخص که بچه هاي «طرفه، طارف و طريف» بودند، جزء تبعيدي ها بودند و جزء کساني که هجرت کرده بودند. گفته شده بني طرف ريشه شان بچه هاي علي بن حاتم، يعني «طرفه، طارف و طريف» هستند که از شيعيان اصيل و دست اول اميرالمؤمنين بودند.
يا مثلاً از نوادگان «مقداد بن اسفد کندي» جزء صحابه بزرگ پيغمبر و اميرالمؤمنين، به اينجا آمدند. از نوادگان «حبيببن مظاهر اسدي» همين طور، خلاصه تمام شيعيان اصيلي که در کوفه بودند، نوادگانشان عمدتاً اينجا آمدند و همين ها نشو و نما کردند و عمده طوايف فعلي عرب خوزستان از نظر نسبي، ريشه و شجره نامه شان به اين بزرگان تشيع برمي گردد.

خوزستان؛ دروازه ورود تشيع
بنابراين تشيعي که در بين مردم عرب خوزستان وجود دارد، اصيل است. اصيل ترين نوع تشيع نسبت به همه اقشار ايراني! يعني ما هيچ قشر ايراني با اين اصالت از نظر تشيع سراغ نداريم.
يکي از وجوه همين مطلب است که در سال 1375، مقام معظم رهبري فرمودند که: «مردم ايران در رواج تشيع، وامدار دو مجموعه انساني هستند: يکي اهواز و ديگري جبل عامل.» جبل عامل يعني لبنان. اما چرا از اهواز نام مي برند؟ به خاطر اينکه تشيع از اين منطقه وارد شد و در واقع خوزستان به عنوان «دروازده تشيع و مدخل تشيع» به حق ناميده شده است، چون که شيعيان اصلي از اينجا وارد شدند و تشيع از اينجا به جاهاي ديگر مثل قم، ري و خراسان رفت و منتشر شد.
بعضي از شيعيان منطقه احصاء و قطيف در قرون بعدي بر اثر اختلافاتي که با مخالفين اهل بيت داشتند، مجبور به هجرت شدند و به خوزستان آمدند، مثل بني کعب. اينها عمدتاً از همان شيعيان اصيلي هستند که در حجاز بودند و به خاطر درگيري با مخالفين اهل بيت، بهترين مکان را خوزستان ديدند که محل امني است، چون همه يکدست شيعه و طرفدار اهل بيت هستند. لذا آمدند و ساکن شدند. خلاصه عمده مردم عرب خوزستان يک چنين وضعيتي از نظر ريشه هاي تاريخي و نسبي و اعتقادي دارند.
همين مردم در طول تاريخ که اينجا ساکن بودند ارتباط تنگاتنگي با مرکزيت شيعه در نجف داشتند. علماي نجف مرتب اينجا مي آمدند و مذهب اهل بيت را گسترش مي دادند و مردم اينجا و مخصوصاً جوان هاي اينجا و افراد مستعد مي رفتند نجف درس مي خواندند و خلاصه علماي بسيار بزرگي از مردم عرب خوزستان در آسمان تاريخ تشيع درخشيدند.
به عنوان نمونه،«ابن سکّيت دورقي»، شاعر اديب و عالم نامدار شيعه که اهوازي و خوزستاني بود. دورقي جزء ادباي دست اول جهان اسلام در بغداد و سامرا بود. او به عنوان معلم بچه هاي متوکل عباسي انتخاب شد و به خاطر اين پايمردي در رابطه با تشيع به شهادت رسيد که قصه اش معروف است.
خانواده هاي زيادي از خوزستان، مثل خاندان «نوبخت» که اهوازي بودند و علماي بسيار بزرگي از اينها در کنار ائمه قرار گرفتند. از جمله نائب سوم امام زمان (عج) «حسين بن روح نوبختي» از اهواز بود.
يا خاندان «حذيبي»، خاندان «علي بن مهزيار اهوازي دورقي»، يا در زمان امام کاظم(ع) يکي از اين ها وزير هارون الرشيد شده بود.
اسم او «علي بن يقطين» بود که از همين مردم خوزستان بود و آنقدر آدم هاي با عرضه اي بودند که خلفاي عباسي آنها را به عنوان وزير انتخاب کرده بودند.
علماي بسيار بزرگ و شخصيت هاي سياسي، از مردم اهواز بودند که به آنجا رفتند و با ائمه اطهار مرتبط بودند و به شدت جزء شيعيان مخلص و البته آدم هاي باعرضه و باکفايتي بودند که عباسيان هم از آنها در وزارت استفاده مي کردند.
غير از اينها، يک پزشک بسيار معروفي بود به نام «ابوالحسن علي بن عباس اهوازي»، اين پزشک چهره سرشناسي شده بود و کتابي نوشته به نام «كامل الصناعه الطبيه» در ده جلد، که صد سال قبل از «ابوعلي سينا» کتاب او مهم ترين کتاب طبي جهان اسلام بوده که به مدت يک قرن در اروپا تدريس مي شده است.
ايشان اولين شخصي بود که طرح بيمارستان در جهان را ريخت؛ چونکه قبل از آن حکماء در خانه بيمار بر بالين بيماران مي آمدند و او را مداوا مي کردند، اما ايشان طرحي ريخت که بيماران را در يک جاي بهداشتي و به اصطلاح استريليزه نگهداري کنند و اطباء در آنجا رسيدگي کنند.
همين علي بن عباس اهوازي اين طرح را براي اولين بار در نيشابور و جاهاي ديگر اجرا کرد و بالاخره اين طرح جهاني شد. اتفاقاً اسم تاريخي اين طرح «البيمارستان» است.
همچنين توسط مردم عرب خوزستان از قرن هفتم و هشتم به مدت پانصد، ششصد سال حکومت شيعي سادات مشعشعيان در خوزستان به وجود آمد. اينها قبل از صفويه به حکومت رسيدند و مرکزيتشان هم در هويزه بود و بر اکثر نقاط خوزستان حکومت کردند که طي آن شخصيت هاي برجسته و بسيار بزرگي از علما، فقها، ادبا مطرح شدند. از جمله يکي از مورخين خوزستاني کتابي نوشته تحت عنوان «تاريخ الأدب الشيعي في الحويزه و الدورق»، که شرح حال دويست نفر از علما را داده که از مردم هويزه و شادگان بودهاند. «سيد هادي باليل» نويسنده اين کتاب است و من بعضي از فصول اين کتاب(از جمله در رابطه با هويزه) را در کتاب «دايره المعارف الشيعه»، «سيد حسن امين» ديده ام، که از آن کتاب اخذ کرده و اينجا چاپ کرده است.
جا دارد بعضي از علماي بزرگ هويزه را که در اين مدت مطرح شدند معرفي کنم که يکي از آنها شيخ «عبدعلي بن جمعه العروسي حويزي» است. کتاب «نورالثقلينِ» ايشان، يکي از بهترين کتاب هاي تفاسير شيعه است و مربوط به قرن يازدهم مي باشد. يکي از شاگردان ايشان «سيد نعمت الله جزايري» است. اين سيد بزرگوار و محدث، از شاگردان «شيخ عبدالعلي هويزي» بوده است.
خاندان هاي زيادي، مانند خاندان کعبي، خاندان طرفي، خاندان کرمي و شخصيت هاي بزرگواري در بين خاندان هاي مختلف از جمله خاندان کرمي، مثل «شيخ نصرالله، شيخ درويش، شيخ محمد طاها، شيخ محمد و شيخ علي کرمي» که اينها از فقهاي بسيار بزرگ اين خاندان بودند و خاندان هاي بسيار علمي بودند از جمله آنانند.

مردم ايران وامدار اهواز و جبل عامل هستند
همچنين مي دانيد که عمده فرهنگ اهل بيت(ع) توسط کتب اربعه شيعه به نسل هاي بعدي منتقل شده است. يعني کتاب «اصول کافي» کليني، کتاب «من لايحضر الفقيه» شيخ صدوق، «تهذيب الاحکام» و «الستبصار» شيخ طوسي. اين کتاب ها در قرن چهارم و پنجم نوشته شده اند و عمده مطالبي که در اين کتاب ها وجود دارد برگرفته شده از اصول اربعه مائه است، اصول اربعه مائه چهارصد جزوه و رساله بود که توسط شاگردان امام باقر(ع) و امام صادق(ع) به صورت نامنظم به نگارش در آمده بود و عمده منبع کتاب اربعه، اصول اربعه مائه است.
اصول اربعه مائه در نيمه اول قرن دوم بوده است، در حالي که کتب اربعه در نيمه دوم قرن چهارم و نيمه اول قرن پنجم به تأليف در آمده، يعني حدود دويست، سيصد سال فاصله بوده و تا آن زمان اکثر اين نسخه هاي اصول اربعه مائه از بين رفته بود و تعداد محدودي وجود داشت. الان بعد از گذشت هزار و چهارصد سال و اندي فقط شانزده نسخه از اصول اربعه مائه در کتابخانه آستان قدس رضوي وجود دارد. در زمان شيخ صدوق، شيخ طوسي حدود صد و اندي از اينها مانده و بقيه از بين رفته بود.
چه کسي ميراث فرهنگي اهل بيت(ع) را تا زمان اصحاب کتب اربعه حفظ کرده بود؟ علماي خوزستاني بودند. سه نفر به نام هاي حسين بن سعيد اهوازي، حسن بن سعيد اهوازي و علي بن مهزيار اهوازي که اين افراد معاصر دوران امام رضا(ع) و امام جواد(ع) و امام هادي(ع) بودند.
اين سه بزرگوار، حسين بن سعيد، سي جلد کتاب نوشته، حسن بن سعيد چهل جلد کتاب نوشته و علي بن مهزيار پنجاه جلد کتاب نوشته است که روي هم رفته صد و بيست جلد کتاب نوشته اند که اين صد و بيست جلد کتاب در واقع احاديثي است که خودشان از ائمه شنيده اند و احاديثي که شاگردان امام باقر(ع) و امام صادق(ع) در اصول اربعه مائه نوشته اند، به صورت موضوعي در کتاب هايشان آورده اند.
به اين دليل که اصول اربعه مائه به صورت غيرموضوعي است؛ مثلاً ضراره رفته خدمت امام صادق(ع) يک حديثي درباره نماز مي شنيده، بعد يک حديثي درباره اخلاق مي شنيده، يک حديثي درباره امامت، به صورت نامنظم. بعد اين علماي اهوازي آمدند اين احاديث اصول اربعه مائه را به صورت موضوعي در کتاب هاي مختلف نوشتند.
در واقع اين کتاب ها ميراث ائمه(ع) را عمدتاً در خودشان نگه داشتند و به نسل هاي بعدي منتقل کردند و اصحاب کتب اربعه عمدتاً از همين کتاب هاي علماي اهوازي استفاده کردند. از جمله شيخ صدوق در مقدمه «من لا يحضر الفقيه» مي نويسد که منابع عمده احاديثي که در اين کتاب بيان مي شود، کتاب هاي حسين بن سعيد اهوازي، حسن بن سعيد اهوازي و علي بن مهزيار اهوازي مي باشد.
از اين نکته اين معنا را استفاده مي کنيم که اگر اين سه عالم اهوازي، آن احاديث اهل بيت(ع) را به آن صورت گردآوري نمي کردند، اصلاً ميراث اهل بيت(ع) منقطع مي شد و به نسل هاي بعدي نمي رسيد و دست نسل هاي بعدي از اين ميراث خالي مي شد. بنابراين اين سه عالم برجسته اهوازي بر همه شيعيان جهان در تمام تاريخ حق حيات دارند.
در مرحله اول در قرن سوم و چهارم، اين سه بزرگوار که معاصر امام رضا(ع) و امام جواد(ع) و امام هادي(ع) بودند، توانستند اين نقش بسيار مهم را ايفا کنند، از اين جهت است که مقام معظم رهبري فرمودند: «مردم ايران وامدار اهواز و جبل عامل هستند.»
تقريباً ده، پانزده سال پيش در رابطه با شخصيت هاي علمي خوزستان، شروع به فيش برداري کرديم. شرح حال حدود هفتصد شخصيت و فقيه بزرگ شيعي که از خوزستان برخاسته اند، فيش برداري شده که اگر فرصت پيدا کنيم مجموعه اي ده جلدي مي شود. اين علماي بزرگ شيعه خوزستاني فقط در کتاب هاي مختلف اسامي و فعاليت هايشان آمده، اما در يکجا گردآوري نشده است. اينها مطالبي بود که درباره گذشته و ظرفيت هاي علمي و ديني گفتيم.

مردم عرب خوزستان همواره روحيه ايراني خود را حفظ کرده اند
در طول اين مدت يکي از خصوصيات مردم عرب خوزستان اين بوده است که همواره روحيه ايراني بودن خودشان را حفظ کردند. يعني در هيچ برهه تاريخي سراغ نداريم که به ملت و کشور خودشان خيانت کرده باشند. با اينکه اجانب خيلي در پي سوءِاستفاده از وجود آنها بودند و نقشه هاي مختلفي مي کشيدند، اما اينها زير بار هيچ توطئه خيانت آميزي نرفتند.
نه تنها نسبت به وطنشان و کشورشان خيانت نکردند، بلکه هرگاه کشورشان مورد تهاجم اجنبي قرار گرفت، با تمام قوا و با تمام ظرفيت به ميدان آمدند و تا آخرين قطره خون ايستادند و شرافت خودشان را به اثبات رساندند.
دو واقعه تاريخي در اين خصوص است که به آنها اشاره مي کنم. يکي مقاومت اسلامي جهاد عشاير عرب خوزستان عليه انگليسي ها بود که در سال 1292 شمسي اتفاق افتاد؛تقريباً حدود 99 سال پيش که نزديک يک قرن از آن گذشته است.
مي دانيد که در جريان جنگ جهاني اول، سال 1914، متفقين عبارت بودند از انگليس، روسيه و فرانسه و مخصوصاً انگليسي ها که هم جنوب عراق و هم خوزستان را اشغال کردند.
انگليسي ها، خوزستان را براي اينکه عقبه اي براي نيروهايشان در عراق که به قصد براندازي امپراطوري عثماني آمده بودند، اشغال کردند. شرکت نفت را انگليس در زمان قاجاريه به سرانجام رسانده بود که اين لوله هاي نفت، سوخت ماشين جنگي انگليس را تأمين مي کرد و هم براي کمک به نيروهايشان در عراق اهميت حياتي داشت. بنابراين مي بايست اين لوله هاي نفت را حفظ مي کردند.
از طرف ديگر خوزستان و خليج فارس گلوگاه ايران است. براي اينکه تسلط خودشان را بر همه کشور تثبيت کنند، آمدند و خوزستان را اشغال کردند و نيروهايشان از طريق خرمشهر و آبادان وارد شدند و در اهواز متمرکز شدند.
در آن موقع دولت مرکزي در زمان احمدشاه قاجار اعلام بي طرفي کرد. آن قدر ضعيف و مُردني بود که از حيثيت و حاکميت و از خاک ايران در مقابل انگليسي ها کوچکترين دفاعي نکرد. يعني در واقع با اعلام بي طرفي دست تسليم را بلند کرد و هيچ کاري نکرد!

شيخ خزعل فراماسونر بود
آن موقع حاکم خوزستان خزعل بود. خزعل خان هم نه تنها در مقابل انگليسي ها نايستاد، بلکه به عنوان يک مهره، کاملاً در اختيار انگليسي ها قرار گرفت و البته سابقه اش هم اين را نشان مي دهد که فراماسونر بود و رسماً لژ فراماسونري را در خرمشهر برپا کرد و ليدر اين لژ، خود خزعل خان بود. در کتاب «فراماسونري در ايرانِ» اسماعيل رائين، مدارک فراماسونري خزعل به طور مفصل موجود است.
البته در رابطه با خزعل صحبت زياد است که اصلاً اين خزعل چه کسي هست؟ و چه سوابقي دارد؟ حالا بد نيست اينجا يک اشاره اي بکنم، خزعل اصلاً عرب خوزستاني نبود، اصلاً عرب نبود! ايشان ريشه هندي داشت.

بعضي ها مي گويند کعب است!
نخير، اصلاً کعب از دست اين شخص و خاندان اين شخص به ستوه آمدند. بزرگترين تحقيرها را ديدند و بزرگترين قيام ها هم عليه خزعل توسط همين کعب سامان گرفت. نخير کعبي نبود، بلکه اين تحميل شد بر طايفه کعب! چطور تحميل شد؟
جدّ او به نام يوسف بود. ايشان که جزو همان هندوهايي بود که توسط انگليسي ها به خوزستان آمده بود. يواش يواش در بين مردم عرب رشد پيدا کرد. خودش و بچه هايش زبان عربي ياد گرفتند و از نظر ظاهري عرب شدند، و الّا ريشه هندي دارند. اما آدم زرنگي بود. اين اصلاً خادم شيخ کعبي ها بود، ولي بر اثر زرنگي توانست از نظر اقتصادي پول زيادي به دست بياورد. مورد توجه انگليسي ها هم قرار گرفت و با يک لطايف الحيلي و آن هم بر اثر اختلافاتي که بين کعبي ها افتاده بود، بر قبيله کعب حاکم شد. بعد پسرش «جابر» رسماً به عنوان شيخ کعب معرفي شد. البته ايشان يک مجموعه اي در مقابل کعب درست کرد. افراد طوايف مختلف را سازماندهي کرد و در مقابل کعب قرار گرفت و سلطه خودش را بر همه منطقه توانست تثبيت کند و پسرش «مُزعل» باز هم ادامه اين سياست را داشت و سپس خزعل، که همه اينها زير نظر انگليسي ها به قدرت رسيدند.
مردم کعب به خاطر اختلافاتي که بينشان بوده و به خاطر مسائل مختلف، به نوعي مجبور شدند زير بار اينها بروند. اما مقاومت ها و قيام هاي جانانه اي در مقابل اين ها کردند. علي ايّ حال، ايشان به دروغ خودش را عرب کعب جا زد، و الّا اصلاً هيچ ريشه اي عربي و کعبي نداشته است. اين يک واقعيت است.
به عنوان نمونه ايشان از يکي از دختران شيوخ بني طرف خواستگاري کرد و آن شيخ بني طرف حاضر نشد دخترش را به خزعل بدهد. خزعل اشعار توهين آميزي براي او فرستاد که تو چرا دخترت را به من نمي دهي؟! براي دخترت افتخار است که همسر من باشد! او هم جوابش را داد که تو چه افتخاري داري که دخترم را به تو بدهم؟ تو که خادم و نوکر کعبي ها بودي! تو چه افتخاري پيدا کردي که حالا به ما افتخار بدهي؟! جوابي اينطوري به او داد که نشان مي داد سابقه اش غلام بوده، يعني جدّ و آباي او غلام کعبي ها بودند و جزو کعب نبودند.

جهاد در برابر انگليس
وقتي که انگليسي ها آمدند، در مقابل انگليسي ها به عنوان پرچم کفر، آيت الله سيد کاظم يزدي، مرجع تقليد شيعه، صاحب کتاب عروه، از نجف فتواي جهاد داد و پسر سيد محمد آيت الله زاده و جمعي از علماي نجف آمدند و مردم عشاير عرب با راهنمايي علمايي امثال آيت الله سيد عيسي کمال الدين و سيدجابر آلبوشوکه و سيدعباس مجاهد و سرانِ متدين، پخته و ولايي عشاير مثل شيخ عوفي، شيخ عاصي، شيخ صدام بن زائر علي، يا مثلاً سيدعنايه، يا قسم علي زرگاني لبيک گفتند و نيروهاي عشاير را سازماندهي کردند و مردم عرب از جمله بني طرف، کعب، سادات و بقيه طوايف و عشاير ضربات سختي بر ارتش انگليسي وارد آوردند.
در چهار نقطه، درگيري جانانه اي با انگليسي ها داشتند. مهمترين نقطه اي که در آنجا درگيري صورت گرفت، در منطقه غدير الدعي، کوه هايي هست به نام المنيور که بالاتر از آن کوه هاي الله اکبر هم قرار دارد. اينجا محل درگيري عشاير عرب در مقابل انگليسي ها بود، پانزده کيلومتري غرب اهواز است.
طبق نقل هاي محلي بيش از پانصد نفر از مردم عشاير در آن واقعه شهيد شدند که خود سيدمحمد يزدي حضور داشته و بزرگان عشاير بودند و با نُه ارّاده توپ، بلکه با همين گرزهاي خودشان و با تفنگ هاي مارتيني و چنگک توانستند به تصرف در بياورند و به غنيمت بگيرند و رجز خواندند که «گرز من بهتر است يا توپخانه انگليسي ها؟» و خلاصه انگليسي ها را تا رودخانه کارون به عقب راندند و در کنار کارون اين يزله را سر دادند: «اسب ابلق من از رودخانه کارون آب خورد.» به حالت افتخار اين اشعار حماسي را سر مي دادند. شعارها همه اش رنگ و بوي ديني و غيرت حماسي عربي عليه استعمار و عليه اجنبي بود. اين غيرت ديني و غيرت اسلامي در شعارهايشان موج مي زد.
جبهه ديگر در سوسنگرد بود. چون که عمدتاً مردم سوسنگرد اين حماسه را آفريدند و مورد تاخت وتاز انگليسي ها قرار گرفتند همه شهر و روستاها و خانه هايشان از يک دم توسط انگليسي ها به آتش کشيده شدند و البته آنها مقاومت هاي جانانه اي کردند.
جبهه سوم، جبهه شمال اهواز که همان زرگان بود و مردم عشاير زرگان، سلامات و باوي، در مقابل انگليسي ها ايستادند، لوله هاي نفت را منفجر کردند و حسابي انگليسي ها را به زحمت انداختند. تعداد زيادي هم شهيد شدند و رئيس آنها به نام «قسم علي زرگاني» به همراه مجاهدين دشتستاني به سنگاپور تبعيد شدند. بعضي از اين سران عشاير عرب مثل عوفي بعد از جريان جهاد به خارج از کشور تبعيد شدند.
جبهه چهارم در شادگان بود که مردم کعب به رهبري «سيدجابر آلبوشوکه» قيام کرد و کعب را از دست انگليسي ها آزاد کرد و در واقع حماسه هاي زيادي در آنجا انجام شد و شهداي آنجا ده ها نفر در قبرستاني به نام «المدينه» دفن شدند.
پرچم آن مبارزه توسط نوادگان سيدجابر آلبوشوکه، در سال 1375 تقديم مقام معظم رهبري شد و مقام معظم رهبري اين جمله را در رابطه با اين پرچم ايراد کردند، فرمودند: «اين پرچم هديه ارزشمندي است که بايد در آستان قدس رضوي نگهداري شود.» الان پرچم جهاد عشاير عرب خوزستان در موزه قرآن آستان قدس رضوي نگهداري مي شود.
جالب اينجاست که اين پرچم اطرافش با آيه الکرسي، وسط آن در يک طرف لا اله الا الله، محمد رسول الله، علي ولي الله و در طرف ديگرش نصر من الله و فتح قريب نخ دوزي شده است. يعني همه اش آيه قرآن و شهادت به توحيد و رسالت و ولايت است و اصلاً بحث عشيره و بحث قوميت در اين پرچم نيست. همه اش موج مي زند از قرآن و معنويت و جهاد و اين مسائل که در واقع اين پرچم بايد سند هويت مردم عرب خوزستان به شمار بيايد. از اين جهت است که مقام معظم رهبري فرمودند اين هديه ارزشمند رهبري است که بايد در آستان قدس رضوي نگهداري بشود.
بعد از اينکه مجاهدين ضرباتي بر انگليسي ها وارد کردند و انگليسي ها هم خيلي از عرب هاي خوزستاني را شهيد کردند، جمعي از آنها به رهبري آيت الله سيد عيسي کمال الدين و سران عشاير به مناطق بختياري، مثل ايذه و باغ ملک رفتند و بعد از آنجا نزد سران قشقايي فارس و سران عشاير بختياري کهگيلويه و بويراحمد و شهرکرد و از آنجا به اصفهان رفتند و مورد استقبال علماي بزرگ آنجا مثل آقا نورالله نجفي اصفهاني قرار گرفتند.
چندين هزار نفر بسيج شدند و اطلاع رساني کردند. آن موقع که روزنامه و رسانه نبود، خبر نداشتند ملت ايران که اينجا چه گذشت. اينها رفتند با علما و سران عشاير صحبت کردند و آنها را آگاه کردند و لذا به کمک مردم خوزستان آمدند.بنياد شهيد، يادماني به دستور مقام معظم رهبري براي شهداي جهاد، در سال 1385 ساخت. سال گذشته هم با همت بسيج کشور، همايش خانواده هاي شهداي عشاير سراسر کشور را در همان يادمان برگزار کردند.
يک حادثه مهم ديگر «انقلاب الجمهور» است، در واقع بعد از آنکه ماهيت خزعل براي عشاير عرب روشن شد، عشاير بني طرف به رهبري شخصي به نام «موسي ابن بطي» و چند نفر از سران عشاير يک انقلابي را تحت عنوان «انقلاب الجمهور» به راه انداختند.
اين انقلاب، به نفي حاکميت خزعل در دشت آزادگان منتهي شد. نمايندگان خزعل را با خفت وخواري بيرون کردند و از زير يوق خزعل بيرون آمده و مستقل شدند. اين مردم عشاير به خاطر آن خيانتي که خزعل نسبت به اسلام از خود نشان داد، ديگر زير بار حکومتش نرفتند و خودشان را آزاد کردند. اسم اين حادثه را گذاشته «انقلاب الجمهور»، که خيلي جالب است.
حادثه ديگري که اتفاق افتاد اين بود که بعد از اينکه رضاخان آمد و خزعل را گرفت، مردم عشاير عرب خوزستان از اين جهت که يک عنصر وابسته به اجنبي و کافر مسلک از سر آنها برداشته شد، بسيار خوشحال شدند، اما در عين حال نسبت به رضاخان ابراز انزجار و نفرت هم کردند، به خاطر کارهاي ظالمانه اي که نسبت به مردم کرد، مخصوصاً بحث کشف حجاب.
عشاير عرب خوزستان عکس العمل فوري نشان دادند و بعضي از آنها مهاجرت کردند و گفتند ما در کشوري که زن ها بايد حجابشان کشف شود نمي مانيم و به عراق رفتند. بعضي از آنها هم تظاهراتي کردند، انقلاب کردند و در نتيجه اين حرکات ضد رضاخاني، رضاخان دست به تسويه خوزستاني ها زد.
البته يک واقعه اي به نام «جنگ المفاتيل» بين عشاير و نيروي نظامي رضاخاني در منطقه دشت آزادگان صورت گرفت، که چندين نفر هم کشته شدند. به دنبال اين شورشي که مردم عشاير عرب کردند، رضاخان دستور داد که افراد محرک را با خانواده هايشان دستگير کنند و به استان هاي شمالي تبعيد کنند. بيش از هزار نفر از آنها را با خانواده هايشان جمع کردند، قزاق ها سوار بر درشکه مي رفتند و اين بيچاره ها را با پاي پياده از دشت آزادگان به انديمشک بردند و از انديمشک به طرف خرم آباد، بروجرد و از آنجا به اراک و تهران و به مازندران بردند.
در راه به خاطر اينکه اين ها پياده مي رفتند، آنقدر پاهايشان تاول برداشته بود که از گوشه لحاف هايشان به عنوان کفش استفاده مي کردند، حتي کفش نداشتند! نقل مي کنند حدود صد و پنجاه نفر بچه و زن و پيرمرد در راه تلف شدند و در همانجا دفن شدند. باقي مانده شان بالاي هزار نفر بودند. جمعي را در اراک، جمعي را در شهر ري، جمعي در تهران و جمعي را در مازندران ساکن کردند.
اين ها تا آخر سال 1320، يعني سقوط رضاخان آنجا بودند و بعد از آن عمده آنها به خوزستان برگشتند.
اين تبعيدي هاي خوزستاني قصه خيلي تلخ و در عين حال با رشادت و با صلابت دارند.
وقتي در يک جلسه خصوصي خدمت مقام معظم رهبري اين حکايت را تعريف کردند، آقا خيلي منقلب شدند و گفتند: «اين را بنويسيد، اين خيلي مهم است، اين را بايد در تاريخ ثبت کرد.» و من عرض کردم که من قضيه همين تبعيدي ها را در کتابم نوشتم و ايشان خيلي تشويق کردند.
اين حوادث بصيرت، صلابت و روحيه انقلابي عشاير خوزستان نسبت به رژيم پهلوي را مي رساند.
عرض مي کردم عشاير عرب خوزستان از تبعيد خزعل خيلي خوشحال شدند، اما اين موضع گيري منفيشان نسبت به رضاخان به خاطر بحث کشف حجاب و ظلم و ستمي که نسبت به مردم منطقه روا داشت، بود. مردم به خاطر حالات ديکتاتوري و استبدادي که داشت و ظلم و ستمي که روا مي داشت، قيام کردند.

مبارزات اهالي خوزستان عليه رژيم شاه
علاوه بر اين مبارزاتي بود که اهالي خوزستان عليه محمدرضا پهلوي انجام دادند. يک نمونه از اين مبارزين که بعضاً قبل از انقلاب در زير شکنجه شهيد شدند، باز هم مبارزين عرب خوزستاني و در خط اسلام ناب و امام خميني بودند، مثل مرحوم «سيد حسن موسوي» که روحاني بود و در زير شکنجه به شهادت رسيد. فرزند سيد عرب که برادرانش مثل «سيد اميرحسين و سيد طاها» معروف هستند و الان زنده اند و از سادات وجيه عشايري و مورد اعتماد نظام و انقلاب هستند. اين روحاني بزرگوار جرمش اين بود که رساله امام خميني داشت و به خاطر رساله امام خميني در زندان اعدام شد. اين يک نمونه از مبارزين است.
يک نمونه ديگر که البته بعد از انقلاب به رحمت خدا رفتند، «سيد محمد موسوي طره» است و ديگري «شيخ عبد الهادي کرمي» که اينها طلبه بودند. گروه موحدين را همين ها راه انداختند. گروه موحدين جزء چند گروهي بود که قبل از انقلاب در خط امام بودند، که گروه منصورون، موحدين، توحيدي صف و... . هفت گروه بودند که بعدها سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي اوليه از همين ها بودند.
در رأس مؤسسين گروه موحدين «شيخ عبدالهادي کرمي و سيد محمد موسوي» بودند. اينها رفقاي ما بودند که ما با اينها مرتبط بوديم. يکي از خدمت هاي بزرگ اينها، ترور پل گريم آمريکايي بود. پل گريم مسئول آمريکايي شرکت نفت ايران قبل از انقلاب بود. همه جا به اعتصاب کشيده شد. تنها جايي که به اعتصاب کشيده نشد شرکت نفت بود و در واقع رگ حياتي رژيم پهلوي همين شرکت نفت بود. با اعتصاب شرکت نفت، ديگر رگ حياتي رژيم پهلوي قطع شد و مبارزه تشديد شد و شاه سريع فرار کرد و امام آمد.
اما چه کسي مانع اعتصاب شرکت نفت بود؟ همين پل گريم بود! با يک قدرت و هيمنه مديريتي که داشت نمي گذاشت که اين کارگران اعتصاب کنند و شرکت نفت فعاليت مي کرد و رژيم هم با اقتدار شرکت نفت به حيات ننگين خودش ادامه مي داد.
اما اين دو نفر عرب خوزستاني همت کردند و آمدند و پل گريم آمريکايي را کشتند. همين که او را در کيان پارس اهواز ترور کردند، روز بعد اعتصاب شرکت نفت شروع شد و طي دو سه ماه انقلاب پيروز شد.
اما متأسفانه اصلاً مطرح نيستند و کسي نامي از اين ها نمي برد. سيد محمد موسوي سال 60 13نماينده دشت آزادگان در مجلس شوراي اسلامي شد، در ميان دوره اي اولين دوره مجلس نماينده بود و خيلي مظلومانه و با حالت استضعاف در سال 1364در زمان جنگ تحميلي در يک حادثه آتش سوزي به رحمت خدا رفت. شيخ عبدالهادي کرمي، دو سال پيش سکته کرد، ساکن قم بود، طلبه مبارزي بود. خلاصه اينها جزو عرب هاي خوزستاني مبارز در خط امام بودند.
اين تيپ مبارز عرب خوزستاني در خط اسلام و امام بودند. يک تيپ مبارز ديگر، لائيک بودند، با انگيزه هاي قومي که بعضي از آنها اسمشان هم معروف است مثل «دهراب».
جمعي از آنها فرار کرده بودند و يک مجموعه اي را تشکيل دادند تحت عنوان «جبهه التحرير» که در ليبي بودند و با معمر قذافي مرتبط بودند. بعضاً هم با جمال عبدالناصر ارتباط داشتند به اين خاطر که معمر قذافي و جمال عبدالناصر، گرايش ضدرژيم شاه داشتند. اينها را به اصطلاح به عنوان اپوزيسيون ايراني پذيرفتند و مخصوصاً بعد از پيروزي انقلاب اينها جذب حزب بعث شدند و به عنوان نوچه حزب بعث حرکتي تحت عنوان «خلق عرب» انجام دادند و بعضي افراد را گول زدند که در ادامه توضيح مي دهم.
از نقاط برجسته و درخشان مبارزات عشاير عرب، نقش بسيار مهم آنان در دفاع مقدس است. صدام يکي از شعارهاي محوري اش، بحث آزادي مردم عرب خوزستان بود، تحت اين عنوان که خوزستان بايد تجزيه شود.
در رابطه با جنگ، واقعيت اين است که اگر چه صدام به نام مردم عرب و خوزستان شعار مي داد، ولي بيشترين ضربه را مردم عرب خوزستان خوردند. شما ببينيد شهرهايي که اشغال شد در استان خوزستان، عمده آن عرب نشين بودند. در رأس آنها خرمشهر، هويزه، بستان، دشت آزادگان، سوسنگرد. همه اين شهرها توسط صدام اشغال شد. اگر صددرصد ساکنينشان عرب نباشند نود و نه درصد هستند. همه اينها اشغال شدند و خلاصه صدها روستاي عرب نشين با خاک يکسان شد. بزرگترين ضربه را اينها ديدند و بيشترين نيرويي که در جبهه ها داشتيم از همين مردم خوزستان بود. حالا غير از آن نيروهايي که از سراسر کشور آمده بودند. عمده نيروهايي را که در جبهه هاي خوزستان بودند عرب ها تشکيل مي دادند. نشانه بارز آن نيز تعداد شهداي عرب در خوزستان است.

در استان خوزستان 12هزار شهيد عرب داريم
در استان بيست وسه هزار شهيد داريم. که از اين تعداد، دوازده هزار شهيد عرب هستند. يعني در حدود 54 يا 55 درصد.
اين آمار نشان مي دهد که اکثريت قاطبه مردم عرب خوزستان گوش به فرمان امام امت و لبيک گوي ايشان بودند و در مقابل دشمن متجاوز ايستادند و اين خيل عظيم شهيدان را تقديم اسلام کردند. کوچک ترين توقع و چشم داشت مادي هم از هيچ کسي نداشتند. هدفشان فقط اداي وظيفه شرعي و انگيزه هاي ديني بود. چون که اينها صد درصد شيعه علوي، شيعه حسيني هستند.
شهداي محوريشان، بسيار زياد هستند. ولي در رأس آنها سردار «علي هاشمي»، که به عنوان «سردار هور، يوسف هور»، بعد از بيست و دو سال در سال 89 13جسدش را پيدا کردند و تشييع کردند. ايشان موقع شهادت جواني بيست وهفت ساله بود، اما فرمانده قرارگاه بود، فرمانده سپاه ششم امام صادق بود، کل خوزستان زير فرماندهي ايشان بود و از فرماندهان مخلص و تأثيرگذار بود. امثال شهيد علي هاشمي هم خيلي زياد داشتيم که بايد شناسايي شده و به عنوان الگوهاي عملي براي نسل هاي بعدي و جوان هاي عرب خوزستاني مطرح شوند. اين نمونه اي از موقعيت و نقش آنها در دفاع مقدس است که اهميت فراواني دارد.
يکي از مسائل بسيار مهمي که درباره خوزستان بايد گفته شود، گرايش فوق العاده آنها نسبت به مذهب اهل بيت (ع) و نسبت به امام حسين (ع) است. من در مجلس خبرگان در يک نطقي به آن اشاره کردم که در اينجا پديده هايي وجود دارد که در هيچ کجاي ايران وجود ندارد. يکي بحث حسينيه سازي است. الان در خوزستان حدود تقريباً سه هزار مسجد داريم. اما هفت هزار حسينيه داريم که عمدتاً در مناطق عرب نشين است.
سال1385براي افتتاح مسجدي به شهرکي به نام شهرک طالقاني در اطراف شهر ماهشهر، رفتم. گفتند اين شهرک حدود سي هزار نفر جمعيت دارد. گفتم چند مسجد دارد؟ گفتند اين پنجمين مسجد است. گفتم اين پنج مسجد براي اين شهرک سي هزار نفري کم است، چند تا حسينيه داريد؟ گفتند صد و بيست حسينيه. يک شهرک سي هزار نفري صد و بيست تا حسينيه دارد!
روستايي ديگري رفتم به نام روستاي تنگه که سه قسمت است، تنگه يک، تنگه دو، تنگه سه. از روستاهاي آبادان است. گفتم اينجا چند تا مسجد داريد؟ گفتند: سه تا مسجد داريم. گفتم چند تا حسينيه داريد؟ گفتند پنجاه تا حسينيه داريم. سه تا روستا کنار هم، روي هم رفته سه تا مسجد اما پنجاه تا حسينيه.
جنگ زده هايي که آواره شدند و از خرمشهر و آبادان و... به جاهاي ديگر رفتند، وقتي که خواستند خانه بسازند، اول از هر چيز پرسيدند حسينيه را کجا بسازيم؟ قبل از اين که محلي براي مضيف (مهمانخانه) و محلي براي زندگي خودشان بسازند، اول حسينيه شان را ساختند. اين نشان دهنده علقه فوق العاده مردم عرب خوزستان نسبت به فرهنگ شيعي و فرهنگ امام حسين(ع) است که به هيچ وجه قابل جدا شدن نيستند.
در طول سال اين حسينيه ها فعاليت دارند. اينطور نيست که فقط ماه محرم و صفر باشد. يعني در آنجا نماز جماعت مي خوانند، روحاني مي آيد آنجا مسأله مي گويد. مسأله دينشان با محوريت امام حسين (ع) است. اين واقعيتي است که در کمتر جايي به اين شکل و به اين غلظت، مشاهده مي شود. جز در خوزستان در جايي ديگر سراغ نداريم. به خاطر همين گرايش به اهل بيت و امام حسين (ع)، آن فداکاري ها و رشادت ها را انجام دادند.
مقام معظم رهبري در زمان رياست جمهوريشان، چندين بار يا خودشان به خوزستان تشريف آوردند، يا اينکه شعراي عرب خوزستاني را به حضور پذيرفتند. سال 1375که به خوزستان تشريف آوردند، شعرا در مدح آقا شعر سرودند. بنده مسئول اين بخش بودم و کتابچه اين اشعار را تحت عنوان «عواطف الولاء(عاطفه هاي ولايي)» خدمت آقا دادم که اشعار شعراي عرب استان خوزستان درباره ايشان است.
آن طوري که آقاي معزي براي ما نقل کرد آقا موقع برگشتن از خوزستان اين جمله را فرمودند: «اينجا يک گنجينه بسيار مهمي داريم. اين شعراي عرب خوزستاني مي توانند به شعراي برجسته کشورهاي عربي تنه بزنند و با توجه به آن روحيه انقلابي و شيعي که دارند، مي توانند فرهنگ انقلاب و فرهنگ اهل بيت را صادر کنند. اين ها سرمايه بسيار بزرگي هستند و خيلي بايد رويشان کار شود.»
سال 1385که به دهلاويه تشريف آوردند، مسئول دفترشان به من زنگ زدند، فرمودند که سي نفر از شعراي عرب را براي ديدار با آقا دعوت کنيد. مناسبتش کنفرانس بين المللي فلسطين بود. از کل کشورهاي عربي سي نفر دعوت شده بودند. چند نفر از شعراي برجسته ايران هم مثل آقاي گرمارودي، حميد سبزواري بودند، از شعراي عرب خوزستان هم سي نفر بودند و بنده هم يک شعري در رابطه با فلسطين سروده بودم، که در محضر آقا و بقيه دوستان خواندم.
آقا حدود چهار ساعت با اين شعرا وقت گذاشتند و صحبت کردند و مطالبشان را شنيدند و اين نشان دهنده اهميتي است که آقا براي شعراي عرب خوزستاني قائل هستند. مجموعه اين شعرها در يک کتابي تحت عنوان «فلسطين في الشعر الخوزستاني» چاپ شد.
اين نقاط ايجابي و مثبت بود که در واقع ظرفيت هاي بسيار قوي و غني اسلامي و شيعي و ولايي که در بين عشاير مردم عرب خوزستان وجود دارد و از اين جهت فرصت هاي خوبي در اختيار نظام و انقلاب مي تواند باشد، مخصوصاً الان که در کشورهاي عربي بيداري اسلامي مطرح شده است. همين افراد نخبه مي توانند براي جمهوري اسلامي سفراي خوبي باشند؛ نه سفراي به اصطلاح رسمي، بلکه سفراي مردمي که فرهنگ اهل بيت و فرهنگ انقلاب را به زبان خود اين مردم، منتقل کنند و ترويج دهند. البته بايد روي اينها سرمايه گذاري شود.

اکثريت مردم عشاير عرب از جريان تجزيه طلب متنفر هستند
اما در ارتباط با جريان تجزيه طلب که بُعد منفي اين قوميت به شمار مي رود، اين مطلب را بايد عرض کنم که اولاً اين ها درصدشان نسبت به کل جمعيت عرب بسيار ناچيز است. اکثريت مردم عشاير عرب از اين جريان تجزيه طلب متنفر هستند و اکثريت قريب به اتفاق مردم عشاير عرب عملاً در خط نظام و انقلاب و ولايت هستند.
به عنوان نمونه شما در مناطقي مثل کوي علوي، مثل کوت عبدالله، منطقه زرگان، که ضدانقلاب روي اين مناطق خيلي شانتاژ مي کند و اين ها را به عنوان سني ضدانقلاب و ضد شيعه معرفي مي کند، ايام غدير وقتي که مراسم برگزار مي شود، ده ها هزار نفر در اين مراسم شرکت مي کنند، که هيچ مسجد و هيچ حسينيه اي گنجايش اينها را ندارد. مي بينيد در خيابان راه مي افتند ساعت ها در مدح اميرالمؤمنين سخنراني مي کنند و شعر مي گويند.
حدوداً سال 1389 يا 1390 در ايام غدير، در منطقه اي به نام زرگان به جلسه اي وارد شدم که در خيابان و فضاي باز تشکيل شده بود. در حدود پانزده هزار تا بيست هزار نفر جمعيت را تخمين زدند. گفتم ماشاءالله خيلي مجلس خوبي است. گفتند در آن طرف ديوار خانم ها را هم ديديد؟ گفتم نه! گفتند دو برابر اينها هستند.
يعني اکثريت قريب به اتفاق مردمشان آمده بودند در مراسم غدير نشسته بودند، آن هم مراسم غديري که در خط نظام است. به خاطر اينکه نماينده ولي فقيه در استان، اين مراسم را راه اندازي کردند و اين ها با حضورشان در اين مراسم هم مراتب شيعه گريشان را نشان مي دهند و هم مراتب انقلابي و طرفداري از ولايت فقيه شان را نشان مي دهند.
يا مثلاً در منطقه کوي علوي، بيست، سي هزار نفر همه ساله در مراسم غدير شرکت مي کنند. ساعت ها مي نشينند، نه يک شب، نه دو شب، چندين شب! اخيراً مراسم غدير در خوزستان دو هفته رواج پيدا کرده است! اين به عنوان حرکت به اصطلاح متقابل و عکس العملي نسبت به اين تبليغات سوئي است که عليه مردم عرب صورت مي گيرد. شبکه هاي ضدانقلاب از مردم عرب خوزستان به عنوان افراد سني و وهابي نام مي برند، در حالي که واقعيت اين است که مردم جريان و گرايش ديگري دارند.
چند ماه پيش در ايام غدير، در همين منطقه سربندر در حضور آيت الله جزايري، در حدود پنجاه هزار نفر از مردم سربندر و ماهشهر آمدند. در هيچ کجاي کشور ما نداريم که در مراسم غدير پنجاه هزار نفر جمعيت شرکت کنند. در حرم امام رضا (ع) و... وضعيتي است که نمي شود قياس کرد. اما در شهرهاي معمولي نداريم. شايد کل جمعيت سربندر صد هزار نفر نباشد، پنجاه هزار نفر مي آيند، يعني نصف جمعيت. تعداد آنهايي که در اين مراسم شرکت مي کنند، از تعداد آنهايي که در انتخابات شرکت مي کنند بيشتر است! بعيد است که پنجاه هزار نفر در سربندر در انتخابات شرکت کنند، ولي در مراسم غدير پنجاه هزار نفر شرکت مي کنند و همين طور در خرمشهر چهل پنجاه هزار نفر در مراسم شرکت مي کنند.
بنابراين اين کساني که به عنوان ضدانقلاب، خلق عرب و تجزيه طلب مطرح هستند، درصد بسيار ناچيزي از مردم را تشکيل مي دهند. البته متأسفانه هياهويشان زياد است و دشمن هم براي آنها خيلي تبليغ و بزرگ نمايي مي کند. اين بزرگ نمايي باعث مي شود که براي بعضي از افراد خودي توهم ايجاد شود که نکند مردم عرب خوزستان همه شان آن طرف رفته اند، در صورتي که واقعيت غير از اين است.
عرض کردم جريان تجزيه طلب قبل از انقلاب، بودند. بعد از انقلاب متأسفانه يکي از شخصيت هاي ساده لوح (خاقاني)را فريب دادند و در خط آنها قرار گرفت و تجمعاتي در خرمشهر و در اهواز، کانون هايي درست کردند که البته همان سال 1358 جمع شد و توسط خود مردم ايزوله شدند.

شيخ شبير خاقاني ساده لوح بود
مرحوم «شيخ محمد طاهر آل شبير خاقاني»، فرد ملايي بود. خيلي از افراد خانواده شان مسلک اخباري داشتند، اما ايشان مجتهد اصولي بود. ايشان کتاب هاي فقهي، اصولي و فلسفي داشت. کتاب هاي با محتوايي نوشته بود و قبل از انقلاب به عنوان مرجع تقليد مطرح بود. حتي گرايشات انقلابي هم داشت. ارتباطاتي هم با امام داشت که يکي از پايگاه هاي انقلاب عليه شاه، همين بيت ايشان و مسجد ايشان بود.
منتها از يک طرف با توجه به ساده لوحي که داشت و از طرفي پسري داشت (چون چند تا پسر داشت و يکي از پسرهايش معمم نبود) آن طور که نقل کردند با ضد انقلاب مرتبط بود و اين در اغوا و دادن اطلاعات غلط به پدر خيلي مؤثر بود و ايشان يک مقداري به اين پسرش اعتماد کرده بود و تحت عنوان دفاع از حقوق مردم عرب و خوزستان وارد شده بود و در واقع گولش زده بودند.
تجمعي هم در فروردين سال 1358 در استاديوم تختي برايشان صورت گرفت و تحت عنوان مطالبات قوم عرب صحبت هايي داشت، البته در مقابل اين حرکت ضدانقلابي، عشاير عرب خوزستان در حسينيه اعظم با حضور دو چهره علمي عرب خوزستاني يکي مرحوم آيت الله شيخ محمد کرمي و يکي مرحوم آيت الله شيخ عيسي طرفي، حرکت مردمي به طرفداري از انقلاب و امام بر پا کردند و تظاهرات کردند، شعار دادند، در حسينيه اعظم جمع شدند، هم مرحوم آيت الله کرمي سخنراني کرد، هم مرحوم شيخ عيسي طرفي و خلاصه در مقابل آن حرکت منفي موضع گرفتند و توسط همين حرکت هاي مردمي و علمايي و بالاخره حرکت نظام، جريان خلق عرب جمع شد.
شيخ محمد طاهر هم بالاخره به قم فرستاده شد و چند سالي آنجا ماند و به رحمت خدا رفت و الان هم در در يکي از حجرات حرم حضرت معصومه، مدفون است. جريان شيخ محمد طاهر خاقاني، به اين شکل جمع شد. در مقابلش هم مردم و هم علما، علمايي که بصيرت بيشتري داشتند و حواسشان بود، موضع گيري کردند.

مواضع دکتر مدني استاندار وقت در قبال اينها چه بود؟
دکتر سيد احمد مدني دريادار از سران ارتش شاه بود، ولي خيلي مورد تأييد رژيم شاه نبود، ملي گرا بود. لذا بعد از انقلاب توسط دولت موقت به عنوان استاندار خوزستان تعيين شد و با دولت موقت و جبهه ملي مرتبط بود و گرايش شديد ناسيوناليستي ملي گرايي داشت.
ايشان با آن روحيه ارتشي و نظامي که داشتند، وقتي که با جريان خلق عرب مواجه شد، از بُعد نظامي برخورد کرد و او بود که «آل شبير خاقاني» را به قم فرستاد و غائله در زمان او جمع شد. البته از اين جهت که آن زمان جريان را سرکوب کرد مغضوب جريان تجزيه طلب و خلق عرب هم قرار گرفت.
مدني آدم سکولار و لائيک بود، لذا مورد تأييد انقلابيون نبود. امثال عبدالهادي کرمي، مرحوم سيد علم الهدي و بقيه جريانات انقلابي موضع گيري کردند و بالاخره از خوزستان رفت و در سال 58 در انتخابات رياست جمهوري هم کانديدا شد و بعد از اينکه در جريان لانه جاسوسي نامش در آمد، فرار کرد. 
جنگ تحميلي ضربه اساسي بر کمر جريان تجزيه طلب زد و تقريباً محو و نابود شدند؛ چون که به سربازان صدام تبديل شدند. در صورتي که مردم خوزستان دوازده هزار شهيد در راه خدا دادند، خب معلوم است که اينها هيچ جايگاهي نمي توانستند پيدا کنند.

تغيير مذهب بدهيد تا از شما حمايت کنيم!
جريان ضدانقلاب در همان سال هاي آخر جنگ و يا بعد از جنگ، يک تصميم خيلي غلط و خطرناکي گرفتند. به اين نتيجه رسيدند که صدام رفتني است و يک آلترناتيوي لازم دارند که به جاي صدام از آنها پشتيباني کند. آلترناتيو صدام هم جز کشورهايي مثل عربستان و امارات که مشکل سياسي با جمهوري اسلامي داشتند و دارند، نمي توانست باشد.
با اين کشورها که مذاکره کردند، اينها گفتند که ما حاضر نيستيم به جريان شيعي ضدانقلاب اسلامي کمک کنيم. شما بياييد تغيير مذهب بدهيد تا ما به شما کمک کنيم! 
اينها با اين انگيزه به اصطلاح تغيير مذهب دادند، و الّا خيلي از اينها لائيک بودند و هستند. اصلاً نه به خدا ايمان دارند و نه به پيغمبر(ص) و نه به علي(ع) نه به عمر؛ به هيچ کدام ايمان ندارند. ولي براي گول زدن افراد و براي اينکه امکانات را از عربستان و امارات بگيرند، به اصطلاح تغيير مذهب دادند. نمونه هاي اينها سال 1372و 1373آشکار شد که در بعضي از جاها مثلاً چهار نفر در روستاي «سويسه» بروز کردند که دست بسته نماز خواندند.
البته همان موقع به مسئولين مرکز اين را گزارش کرديم و گفتيم که يک چنين جرياني به وجود آمده و در همان زمان و در دوره رياست آيت الله يزدي ستادي زير نظر قوه قضائيه، تحت عنوان «ستاد رسيدگي به امور فرهنگي و اجتماعي عشاير خوزستان»، تشکيل شد که آن موقع رسم و رسومات غلط مثل «نهوه» و «ازدواج فصليه» و قتل ناموسي و... را بررسي مي کرد. اعضاي اين ستاد عبارت بودند از نماينده ولي فقيه، استاندار، رئيس دادگستري، مسئولين امنيتي، نظامي و سياسي؛ ما هم در جمع اين عزيزان بوديم. جلساتي هم احياناً با حضور برخي از مسئولين مرکز در دفتر رئيس قوه قضائيه تشکيل مي شد.
يادم هست در همان سال 1374 خبر سني شدن بعضي از افراد را مطرح کردم. متأسفانه يکي از مسئولين انکار کرد و گفت نه! خيلي اهميت ندارد و چيزي نيست و حالا اگر چهار نفر هم سني شده باشند، مشکلي براي امنيت خوزستان ايجاد نمي کنند. البته آيت الله يزدي خيلي آدم با بصيرتي هست، خدا حفظش کند، به آن مسئول گفت که اشتباه مي کني، يک نفر هم زياد است و بايد بررسي کنيم و بايد اين حرکت در نطفه خفه شود که متأسفانه مسئولين گوش نکردند.
جريان دوم خرداد هم که پيش آمد، ما هر چه مي گفتيم که اين قضيه در حال رشد است، ولو چهار نفر، پنج نفر، ده نفر، بيست نفر، اما براي همه خطرناک است، به حرف ما گوش نمي کردند. فکر مي کردند که ما روي احساسات آخوندي و تعصب اين مسائل را مطرح مي کنيم!تا اينکه سال 1384 پيش آمد و اتفاقاً قبل از حوادث سال 1384، در دهه فجر سال 1383 فرماندار اهواز در زمان دولت دوم خرداد، براي شوراي اداري شهرستان دعوتم کرد. در همانجا تذکر دادم که اين جريان انحرافي ضدانقلاب تحت پوشش وهابي گري دارد اين افراد جوان و خام را منحرف مي کند و بايد در مقابل اينها بايستيم و مشکلشان را حل کنيم. طبق معمول گوش نکردند.
تا اينکه غائله فروردين سال 1384پيش آمد و چند انفجار اتفاق افتاد. فرماندار دولت دوم خرداد(هنوز دولت نهم نيامده بود) زنگ زد و گفت حاج آقا اين مطلبي که در شوراي اداري در دهه فجر گفتيد الان به آن رسيديم. گفت نود درصد از آنهايي که اين انفجارها را انجام دادند، اعتراف کردند که وهابي شده اند.
علي ايّ حال اين غائله 1384 هم با عنايت و حول و قوه الهي به الحمدلله جمع شد و مخصوصاً مردم تظاهراتي راه انداختند و در واقع با تظاهرات مردم اين غائله جمع شد. يک هفته و يا بيشتر يک حرکت هاي زشتي هم انجام دادند. متأسفانه اين جريان ضدانقلاب و تجزيه طلب متأسفانه در زمان دوم خرداد توسط حزب مشارکت ميدان داده شد و الّا قبل از آن اصلاً در جامعه فرصت حضور و اعلام موجوديت نداشتند.
حزب مشارکت براي جلب آراي مردم، يک بخش عربي تشکيل دادند به نام لجنه الوفاق. خلاصه ميتينگ تشکيل دادند و شعارهاي دوم خردادي و قومي مي دادند و توانستند جوان هاي خام را جذب کنند. جوان هايي هم که جذبشان شدند در واقع جذب جريان تجزيه طلب و جذب جريان وهابيت شدند. اين ها معلول علت هاي واقعي هستند، که اگر ما بخواهيم اين مشکل و اين بحران را حل کنيم، بايد علت هاي واقعي اين انحرافات را پيدا کنيم.

دليل اين انحرافات چيست؟
به نظر بنده انحرافات چه تجزيه طلبي و چه وهابيت، عمدتاً محصول سه علت است:
1. ضعف فرهنگي؛ 2. مشکلات اقتصادي؛ 3. مشکلات سياسي. اين ها زمينه ساز و بسترساز انحرافات شدند.
درست است که بحمدالله روحانيت و حوزه و... داشتيم و داريم، اما آنطور که بايد و شايد اين حوزه ها در اکثريت قاطبه عشاير عرب خوزستان نتوانستند خيلي نفوذ پيدا کنند. بخشي از آنها را توانسته اند تحت تأثير قرار دهند. دستگاه هاي تبليغاتي نظام جمهوري اسلامي روي بخشي از مردم تأثير گذاشت. خيلي ها به راحتي اين آنتن ماهواره اي را مي خرند و تحت تأثير شبکه هاي ماهواره اي قرار مي گيرند.
نسبت به مباني ديني ضعف فرهنگي فوق العاده زياد است. همين ضعف فرهنگي زمينه ساز پذيرش شبهه هايي عليه شيعه و عليه ولايت اهل بيت شده است. جمعي بر اثر همين خامي جذب شدند اما وقتي با بعضي از اين افراد صحبت مي کنيم و مسائل را مي گوييم، فوراً منقلب مي شوند و اشک مي ريزند و ناراحت مي شوند که چرا تحت تأثير اين جريانات انحرافي قرار گرفتند و برمي گردند. بنابراين ضعف فرهنگي يکي از عوامل انحراف است.

حوزه در استان خوزستان برنامه اي براي تبليغ در مناطق در رابطه مقابله با تبليغات وهابيت دارد؟
بله، برنامه هاي مفصلي دارد. الان اکثر مساجد منطقه از جمله مناطق حاشيه نشين توسط همين طلاب اداره مي شود.
طرح هجرت هم در مناطق مختلف شهر و روستا فعال شده است. البته هنوز هم خلاء فراوان است و نمي توانيم بگوييم خلائي نداريم. يکي از فعاليت هايي که دارد انجام مي شود اين است که حوزه هايي به زبان عربي در حال تأسيس است که بتواند اين نياز را پاسخ دهد که جوان هاي مستعد عرب را بياورد و آنها را مخصوصاً در مناطق حاشيه نشين و مناطق عربي تربيت کند.
اين خيلي مؤثر واقع شده و تأثيرگذاري اش را مي توان از ناراحتي و عصبانيت ضدانقلاب خارج کشور بفهميم. در سايت هايشان فحش هاي رکيک و آبدار نسبت به اين طلاب و نسبت به اين حوزه هاي علميه مي دهند که نشان دهنده اين است که از حوزه خيلي ضربه خورده اند.
از اين طلاب بعضاً شهيد شدند، زخمي شدند. يکي از شهداي طلاب به نام «شيخ هشام سيمري» در سال 86 مظلومانه توسط همين عناصر تجزيه طلب و وهابي به شهادت رسيد.
يکي از طلاب که در همان سال ماه مبارک رمضان زخمي شد و يک ساعت بعد از آن که تير خورد، خودم را به بيمارستان رساندم، در اتاق عمل مي خواستند عملش کنند چون که تير به يک سانتيمتري ريه اش رسيده بود. اگر يک سانتيمتر جلوتر مي رفت ايشان هم شهيد مي شد.
تا من را ديد اشکش جاري شد. فکر کردم روحيه اش را باخته! ولي گفت ديديد چقدر بدبختم! گفتم چه طور بدبختي؟ گفت تا يک قدمي شهادت رفتم، ولي محروم شدم! ناراحت بود که چرا شهيد نشده. اين طلابي که ما داريم اين جوري هستند. الحمدالله اين تيپي تربيت شدند. يعني همينطور سينه ها سپر کرده و براي شهادت آماده اند.
يکي از همين طلاب را ديدم که مورد تعرض ضد انقلاب قرار گرفته بود و ايشان هم مسلح بود. آمده بودند نصف شب به او هجوم ببرند، اما با اسلحه اي که داشت ضدانقلاب را تعقيب کرده بود. من وقتي جريان را فهميدم، شب بعد رفتم پاي منبرش. ديدم مثل شير بالاي منبر مي گويد که شما ما را مي ترسانيد؟ ما خودمان را آماده کرده ايم و آرزويمان اين است که در راه امام حسين شهيد بشويم. شما چقدر ناچيز و حقير هستيد.
گفتم خدا را شاکريم، الحمدالله طلاب و خطبايي داريم که مثل شيرمرد ايستاده اند و هيچ باکي از مرگ ندارند.
همين ها استان را از هرگونه خطر حفظ خواهند کرد.
بسياري از آنهايي که توسط ضدانقلاب و تجزيه طلب به شهادت رسيدند، از بچه هاي عرب بودند؛ اعم از بچه هاي بسيجي، طلبه و... . آنهايي هم که در انفجارات عمومي به شهادت رسيدند عمدتاً عرب بودند، مثل آن انفجاري که در بانک سامان اتفاق افتاد.محور دوم مشکلات اقتصادي است، مشکل بيکاري و همين زندگي حاشيهنشيني که در اهواز و جاهاي ديگر بر اثر جنگ و مشکلات اقتصادي پيش آمده نيز يکي از مهم ترين زمينه هاست. استان خوزستان قبل از جنگ با توجه به بحث نفت و طرح هاي ملي، از نظر سطح برخورداري در کشور رتبه سوم را داشت، يعني از نظر شاخص هاي اقتصادي، در مجموع رتبه سوم را در کشور داشت.
بعد از جنگ رتبه خوزستان تنزل پيدا کرد و به هفده رسيد. چون که استان هاي ديگر پيشرفت کردند، اما زيرساخت هاي خوزستان از بين رفت و زيرساخت هاي جديدي برايش درست نشد و لذا در همه چيز دچار عقب افتادگي شد.بعد از جنگ، نه در دولت سازندگي به خوزستان رسيدگي شد و نه در دولت اصلاحات. شانزده سال بعد از جنگ در واقع ادامه محروميت زمان جنگ بر خوزستان تحميل شد. رتبه برخورداري خوزستان در پايان دولت خاتمي به بيست وهشت رسيد. آقاي خاتمي در اسفند سال 1383 آمده بود براي افتتاح يکي از سدها، آنجا در سخنراني صريحاً اعتراف کرد که ما بايد به صورت ويژه به خوزستان رسيدگي مي کرديم و نکرديم!
اگر دولت سازندگي و دولت اصلاحات به خوزستان خوب رسيدگي مي کردند و آن محروميتي را که به صورت مضاعف پيدا کرده بود، بر مي داشتند، فرصت هاي شغلي براي جوانان ايجاد مي کردند، مردم از دربه دري و فقر اقتصادي که الان در طول اين مدت از آن رنج مي برند، بيرون مي آمدند، خيلي از اين مشکلاتي که به وجود آمده از جهت تجزيه طلبي و از جهت وهابيت ايجاد نمي شد.
يعني در نتيجه اين مشکلات اقتصادي، جوان ها براي انحراف کاملاً مستعد شده بودند. شبکه هاي ماهوارهاي به خوردشان مي دهند که 84 درصد نفت کشور از زمين زير پاي شما به کل ايران منتقل مي شود، چه بهره اي از نفت داريد؟! فقط بيکاري و حاشيه نشيني و چه و چه!
چه استفاده اي کرديد؟! اين نفت دودش به چشم شما مي رود اما نفعش به جاهاي ديگر؟!
اگر مي خواهيد از اين وضعيت بيرون بياييد، بايد خودتان را از ايران جدا کنيد. نفتتان براي خودتان باشد، چه و چه. اگر بخواهيد جدا بشويد چون نظام بر اساس مذهب تشيع است، از مذهب تشيع بايد جدا بشويد، يعني با اين استدلال جمعي از جوانان ما را گمراه کردند. مشکلات اقتصادي زمينه ساز اين انحرافات شده است.
عامل سوم، بحث سياسي است. بحث سياسي متأسفانه بر اساس اينکه مثلاً جمعي از مردم عرب در دام ضدانقلاب افتادند، بعضي از مسئولين اين جريان منفي را به کل مردم عرب خوزستان تعميم دادند! نقاط ايجابي مثبت را اصلاً نديدند و يک حالت بدبيني نسبت به کل مردم عرب خوزستاني پيدا کردند! لذا وقتي که مثلاً مي خواهند به يک کسي مسئوليتي بدهند، مي گويند عرب است! نکند خلق عربي يا تجزيه طلب باشد و لذا نمره منفي مي دهند. در صورتي که خيلي از اينها نيروهاي تحصيل کرده و نخبه اند که مي توانند به انقلاب و به نظام خدمت کنند، اما به خاطر عرب بودنشان حذف مي شوند.

احساس تبعيض زمينه ساز انحراف است
واقعيتي که وجود دارد اينکه هر چند بالاي پنجاه درصد مردم خوزستان عرب هستند، اما سهمشان در مسئوليت ها و مديريت ها چند درصد بيشتر نيست. اين يکي از نقاطي است که ضدانقلاب به آن تأکيد مي کند. مي گويد در بين همه مديريت سه چهار درصد بيشتر عرب نيستند، در صورتي که جمعيت شما حدود پنجاه درصد است، چرا تبعيض ؟! اين خودش مشکل سياسي ايجاد مي کند.
نه تنها افراد بيطرف را مسأله دار مي کند، حتي افراد انقلابي و بسيجي را هم مسأله دار مي کند. احساس تبعيض خيلي خطرناک است. اين احساس که در ادارات، در بين مردم، در کوچه و خيابان، مردم عرب تحقير مي شوند، براي جوانان عرب بسيار نفرت انگيز است که چرا بايد از سوي غيرعرب ها مورد تحقير قرار بگيرند؟!
و لذا تحقير، تبعيض و اين مسائل، مشکلات سياسي هستند که زمينه ساز انحرافات هستند و اگر واقعاً نظام بخواهد به صورت اساسي اين مشکل را، اين بحران تجزيه طلبي و وهابيت را حل کند، بايد اين زمينه ها و علل واقعي را ريشه کن کند. مشکلات فرهنگي را بايد حل کند.
به عنوان نمونه مناطق حاشيه اهواز را ببينيد. حدود چهارصد تا پانصد هزار نفر جمعيت دارد، يعني يک سوم شهرستان اهواز، غير از روستاها. چون يکسوم شهرستان اهواز روستايي اند. خود شهر در حدود تقريباً يک ميليون و دويست هزار نفر جمعيت دارد. يک سوم آن در حاشيه هستند. مدارسي که در مرکز شهر هستند را با مدارسي که در حاشيه هستند مقايسه کنيد. چقدر اختلاف دارد. من از کل مدارس شهر آمار گرفتم، در داخل شهر بالاي هفتصدوپنجاه مدرسه وجود دارد، و علي القاعده بايد در حاشيه در حدود دويست وپنجاه مدرسه باشد، در حالي که هشتاد مدرسه است!
بنابراين از جهت فرهنگي به مناطق حاشيه رسيدگي نشده و اگر به اصطلاح به اندازه جمعيتشان مدرسه درست مي کردند، فرهنگ و آموزش و پرورش در آنجا حضور پيدا مي کرد، مساجد هم آنطوري که در مرکز شهر فعال است، در حاشيه هم فعال مي شد، اين قدر جوانان منحرف نمي شدند.
البته خوشبختانه با همت نماينده ولي فقيه حرکت هاي خوبي در مناطق حاشيه شده است. از جمله تأسيس حوزه هاي علميه.مثلاً در کوي علوي، البته آن هم با نظر مقام معظم رهبري، نماينده ولي فقيه توانست آنجا يک حوزه علميه هم براي خواهران و هم براي برادران تأسيس کند. نماز جمعه در کوت عبدالله و شيبان راه افتاد. اين پايگاه هاي فرهنگي خيلي مؤثر است، ولي از جهت آموزش و پرورش آنجا هنوز ضعيف است و بايد تقويت شود.
از جهت اقتصادي بايد دولت به صورت ويژه مشکلات خوزستان را حل کند. بايد با مديريتي قوي، امکانات به اينجا تزريق شود تا از اين فلاکت و بيکاري و از اين مسائل بيرون بيايد و در مسائل سياسي بايد با حسن اعتماد و با خوشبيني زمينه تبعيض از بين برود.
آن موقع که همين جوان هاي عرب اسلحه مي گرفتند و در مقابل صدام مي ايستادند، کسي به آنها نمي گفت شما عرب هستيد، مورد اعتماد نيستيد! جانشان را مي دادند، خونشان را مي دادند. حالا که دکتر است، فوق ليسانس است، ليسانس است، دنبال کار و مسئوليت مي گردد بايد به آنها اعتماد کرد و مسئوليت داد.
اين توهمات خيلي خطرناک است. بايد مسئولين گزينش با چشم باز رصد کنند، ضدانقلاب که فقط از عرب نيست، مگر غيرعرب ضدانقلاب ندارد، مگر منافقين و سربازان رجوي عرب هستند؟ ضدانقلاب همه جا هست در بين عرب خوزستان هم ضدانقلاب هست، اين يک واقعيت است. حالا اگر ضدانقلاب در تهران، خراسان، اصفهان و جاهاي ديگر بود بايد باعث شود که ما جوانان آنجا را به عنوان ضدانقلاب طرد کنيم؟ اين که معنا ندارد!
اينجا هم همينطور، اينجا هم ضدانقلاب هست و بايد حواسمان را جمع کنيم که ضد انقلاب نفوذ نکند. البته بايد با ضدانقلاب و تجزيه طلب برخورد قانوني کرد اما نبايد اين چماقي باشد براي کوبيدن خيل عظيمي که جوانان مستعد، متدين و وفادار به انقلاب هستند.
خيلي از اين جوان ها زمان جنگ تحميلي را درک کردند، در بسيج هستند، اما مورد بي مهري قرار مي گيرند.
اين بي مهري ها بايد تمام شود و يک حالت اعتماد صورت بگيرد. براي حل مشکل، اين مسأله فوق العاده مهم است. تجربه هم نشان داده اين قوم هر وقت تحبّبي، هر وقت احترامي از سوي مسئولين ديدند، به شدت عکس العمل مثبت از خودشان نشان دادند. جوانان عرب خوزستاني احترام و عنايت مقام معظم رهبري را مي بينند، به شدت شيفته مقام معظم رهبري هستند! نماينده ولي فقيه در بين آنها مي نشيند، حرف هاي آنها را مي شنود، به شدت طرفدار او هستند.
اما همين جوانان نسبت به احساس تبعيض به شدت عکس العمل منفي نشان مي دهند. اين مطلب مهمي است که بايد مورد توجه قرار بگيرد و ما اميدواريم اگر به صورت اصولي و اساسي اين ريشه ها حل شود، هيچ مشکلي نخواهيم داشت. حتي آن کساني که منحرف شدند، به همان مذهب، دين و ملت خودشان، قابل برگرداندن هستند و قطعاً هيچگونه انحراف و خيانتي نخواهيم ديد.
با توجه به آن ارتباطي که مردم با اهل بيت، با ولايت فقيه دارند اينها عددي نيستند که بخواهند در ميانشان نفوذ کنند. مردم ولي فقيه را در جايگاه نيابت امام زمان مي دانند، اين عقيده آنهاست، دين آنهاست. انشاءالله هيچ مشکلي ما را تهديد نخواهد کرد، به شرط اينکه حکيمانه و عاقلانه وارد شويم و اين مسائل را به صورت اساسي حل کنيم.

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: