کد خبر: ۶۸
تاریخ انتشار: ۰۹ مرداد ۱۳۹۴ - ۲۲:۱۲
گفت و گو با حمید فرخ نژاد

اختصاصی جنوبگان: محمد رضا خالقي نژاد


حميد خان چطوري؟

خيلي ارادت داريم.

از کي تا حالا آبادان نرفتي؟

يک ماه پيش براي مراسم فوت برادرم آبادان بودم.

توضيح:(زمان صورت گرفتن اين مصاحبه)

خدا بيامرزدش! در چنين مواقعي خاطرات جور ديگه اي ورق مي خوره.

در اين باره يه مطلب جالب برات بگم: از سال 58 که شروع جنگ بود و ما از آبادان بيرون اومديم تا زماني که جنگ تموم شد و من به تهران اومدم، بعد از اون خيلي با فاصله و براي ديد و بازديد هاي فاميلي به آبادان برمي گشتم. به همين دليل بين من و آبادان خيلي فاصله افتاد. اما اين بار که به آبادان رفتم، واقعاً به سي سال پيش يعني7ـ 8 سالگي ام پرت شدم.

اون فضاي قبرستان...

بعد از سال ها، ديدن قطعه ي سينما رکس...

آبادان طي اين سال ها به دليل جنگ و مسائلي که به دنبالش پيش اومد حتي نسبت به خرمشهر خيلي بکر موند. چون خرمشهر رو بازسازي کردن اما آبادان يه جوري نصف نيمه است. گاهاً اگه بگردي مي توني شعارهاي اول انقلاب رو روي ديوارا ببيني . تابلوهاي اغلب مغازه ها، کليّت خيابون ها، تقريباً تغيير نکرده و مثل همون موقع هاست

خيلي بهش نزديک بودي؟ داداشت رو مي گم.

فرهاد پزشک بود. ما خيلي با هم دوست بوديم و تمام خاطراتم به همراه اونه. يه آدم آروم و گرم، خيلي آباداني بود. کلي خاطرات خوب باهاش داشتم.

يه شاعر مي گه: هر مرده اي که دفن مي کني، انگار يه نشاني رو توي خاک گذاشتي. حالا مي شه گفت نسبت آدم با اون کسي که فوت شده تعيين مي کنه که اون نشانه چقدر مهمه. تو در آبادان يه نشانه خيلي بزرگ گذاشتي!

واقعاً همينطوره! اصلاً نمي خوام مرگ فرهاد رو باور کنم يعني سعي مي کنم فکر نکنم. خيلي عجيب بود. سخت ترين جاي مراسم بعد از تمام شدن مراسم و برگشتن به خونه اتفاق افتاد. زماني که مي خواستم شماره فرهاد رو توي موبايلم پاک کنم. خيلي حال بدي بود.

مثل اين مي مونه که ايميل اش رو ديگه جواب نمي ده، آي دي اش رو بايد حک کني.

يه چيز عجيبي بود. خاک سپاريش مثل يک برنامه ي روتين انجام شد تا اون لحظه اي که قرار بود شمارش از توي موبايلم پاک بشه.

همه چيزهاي سنتي خوب مديريت مي شه. يه عده اي مي يان، مي برن، غسل مي دن، دفن مي کن، مراسم مي گيرن، ترحيم مي کنن، اما لحظاتي که براي ما باقي مي مونه براي پدر بزرگ هاي ما به اين شکل نبوده، چون زمان اون ها اصلاً هيچ شماره اي متعلق به گوشي موبايل نبوده که دليت بشه. آي دي اي نبوده که حک بشه و اين لحظه هاي عجيبي که يه تلنگر به آدم مي زنه، يه تلنگر مدرن.

بله درسته. توي اون لحظات به اين فکر مي کردم که فرهاد سرگذشت عجيبي داشت. چون واقعاً عاشق آبادان بود و حتي تمام مدت جنگ رو هم اونجا موند. بعد از تمام شدن جنگ و با گذشت سال ها، مرگ فرهاد بايد اينجوري رقم بخوره، توي خونه خودش، ايست قبلي...

خيلي به فکر فرو رفتم. تمام چند روزي که به دليل مراسم اونجا بودم، تمام کوچه پس کوچه اي آبادان رو گشتم. خيلي به گذشته پرتاب شدم. يه حس عجيبي داشتم.

بعد از مدت ها رفتم به همسايگي خونه ي قديمي مان که من و فرهاد براي رسيدن به جا کولري اش دور خيز مي کرديم تا بتونيم شتاب بگيريم، بپريم و به اون کولر دست بزنيم. اما الان همون جا کولري به سينه هام برخورد مي کنه.

همه ي اين تصاوير....

حسّ اين رو داشت که بزرگ شدي، قد کشيدي!

آره، هميشه بين من و مسائل گذشته فاصله بود اما انگار اين جور مواقع که آدم يک کسي رو از دست مي ده خيلي به خودش و گذشته اش برمي گرده. اون وقته که شروع مي کنه به مرور خاطرات و بعد حتي خيلي از حرف هاي روزمره اي که در گذشته شنيده بود براش تصوير مي شه . انگار تازه متوجه شده باشه، بر مي گرده و اون آدم رو با تمام زواياش نگاه مي کنه! آدمي که در واقع با بچگي هات گره خورده بود.

و ناميرا بود! چون کودکي نمي ميره.

يه جوري انگار همه اينها درون آدم باشه! رفرنس يک آدم. چون همه ي نقل قول هام از اون بود. خلاصه اينکه الان آبادان اومدن برايم يه معني ديگه هم مي ده.

آبادان الان براي تو معني فرهاد هم مي ده؟!

آره، خيلي با هم قاطي شده.

حميد، بعضي از اشياء هستند که خاصيتي فراتر از شکل خودشون دارن و تبديل مي شن به يک نشوني . مثلاً توي تهران وقتي مي گيم:« چهار راه زرگنده» يه نشونيه يا وقتي مي گيم: « دولت» يه نشونيه . به نظر مي ياد آبادان هم درون بُعد ملي براي مردم يه نشونه است؛ برگ خيلي مهمي از تاريخچه و تمام کساني که درون اون بوم نفس کشيدن. حالا با توجه به اينکه من اون خاطرات شماها رو هم ندارم اما وقتي مي گم آبادان به قول تهمينه ميلاني:«روحم شخم مي خوره» و واقعاً بدون اينکه سوژه ايي براي عاشق شدن پيدا کنم، عاشق مي شم و احساس مي کنم دوباره عاشق اون خاک شدم. شايد اگر اينها رو براي ديگري بگي، آبادان رو محدود به بازار ته لنجي ها و دو تا شرکت نفت ببينه. ولي آبادن بسيط سرزمين...حالا شما اونجا که زندگي کردي خيلي بهتر اين مساله رو درک مي کني.

بله کاملاً درسته . اما يه طرف قضيه خود آبادان و طرف ديگرش هم خاطراتي قرارگرفته که متعلق به بچه هاي هم سن و سال منه که کودکي شون رو اونجا جا گذاشتن . حتي شايد بشه گفت که اصلاً کودکي نکرديم. ( با خنده) به همين دليله که من بعضي وقت ها يه کارهايي مي کنم که در شان و قد و قواره من نيست.

به لحاظ عاطفي اون خلاء و سوراخ هميشه درون زندگي من وجود داره. شروع جنگ و بيرون اومدن ما از آبادان با زماني مصادف بود که من در مقطع ابتدايي تحصيل مي کردم.

بعد از اون تا پايان دوره ديپلم در سربندر زندگي مي کرديم که جنگ تمام شد و من با قبول شدن توي دانشگاه به تهران اومدم. براي همين فکر مي کردم با آغاز جنگ در کنار از دست دادن شهر و منطقه مون؛ کودکي ها و هم سن و سالانمون رو نيز از دست داديم و براي هميشه در تمام خاطرات کودکي ام يه حفره ايجاد شد که هر بار موقع اومدن به آبادان ، دنبال پيدا کردن اون ها هستم. آدم هايي که نبودن، زندگي اي که نبوده، کودکي اي که نداشتم و....

مثل همون ترانه اي که ميگه:«وطن يعني تمام سهم يک ملت ز دنيا»

بله واقعاً يعني همين. من فکر مي کنم خيلي از بچه هايي که بين سال هاي 45 تا 50 متولد شدن و کودکي شون رو توي جنگ از دست دادن اين اعتقاد رو داشته باشن، شايد همه ما يک درد مشترک داريم.

به همين دليل آباداني ها همشون يه جور ديگن؟ حتي مذهبي هاشون؟

اين برمي گرده به روحياتشون. به طور کلي آدم هايي که کنار دريا زندگي مي کنن خيلي آدم هاي خيال پردازي هستن.

ممکنه روياهاشون رو آب ببره، آره؟

من هميشه فکر مي کنم روياپردازي هاي آباداني ها به اين دليله که هميشه در کنار محيطي زندگي مي کنن که درونش رو نمي بينن.

مگه اينکه بپرن توش؟!

باز هم نمي توني ته دريا رو ببيني. براي همينه که آدم هايي که در کنار دريا زندگي مي کنن در مورد محتويات اين سرزمين بزرگ که درونش ديده ني شه، حدس مي زنن.

همين باعث شده که قوّه تخيلشون هميشه فعال باشه. اين آدم ها رو مي شه مقايسه کرد با آدم هايي که در کوير زندگي مي کنن و همه چيز رو واضح و روشن حتي تا دور دست ترين نقاط مي بينن. به طوريکه تمام تصاوير براشون تکراري مي شه و فقط و فقط مي بينن. به همين دلايل من هميشه تصور مي کردم آدم هايي که در مجاورت دريا زندگي مي کنن آدم هاي خيال پردازي هستن. اين خيالپردازي ها در مورد محتويات درون آب دريا از سنين کودکي شروع مي شه. البته نمي دونم اين فکر تا چه حد ممکنه درست باشه. شايد به همين دليل بچه هاي آبادان داراي يک قوه تخيل فعال هستن که حتي در بيان مسائلي به غير از محتويات دريا هم از قوّه تخيلشون وام مي گيرن و بعضي ها فکر مي کن به طور کلي آدم هاي خيالپردازي هستن.

راستي شما مي دونستي توي شعر معاصر ايران يا به طور کلي در شعر فارسي ستايش شده ترين زن کيه؟

نه!

آيدا شاملو، از بس شاملو در شعرهايش از آيدا گفته

حالا مي دوني کدوم شهر توي تاريخ شعرفارسي، ستايش شده ترين شهر محسوب مي شه؟

حتماً آبادان

بله آبادان. من هميشه فکر مي کردم شيراز به دليل وجود حافظ و سعدي ستايش شده ترين شهر محسوب مي شه ولي اين طور نيست. البته آباداني ها هر کدومشون که توانايي گفتن حتي يه مصرع شعر هم داشته باشن حتماً از کلمه آبادان در شعراشون استفاده مي کنن. در مورد من شايد اين موضوع فراتر هم رفته چون حتي در معرفي خودم توي تمام مصاحبه ها مي گم: حميد فرخ نژاد هستم، متولد آبادان.

اما تا حالا مثلاً در مورد يک بازيگر تهراني نديدم که بلافاصله بعد از گفتن اسم و فاميلش از شهري بگه که در اون متولد شده. من معتقدم همه ي اين اتفاق ها به اين دليله که آبادان در زمان خودش شهر پيشرفته اي به حساب مي اومده و از خيلي شهرهاي هم وزن خودش جلوتر بوده. هنوز هم اگر به آمار سينما هاي ايران مراجعه کنيم در آمار قبل از انقلاب مي بينيم که بعد از تهران، آبادان از بيشترين تعداد سينما ها برخوردار بوده که اين موضوع به بافت فرهنگي آن دوران و ارتباطي که آباداني ها با خارجي ها داشتن و مسائلي از اين دست بر مي گرده. به اين مسائل رونق اقتصادي که آبادان به واسطه هم جواري با خليج فارس داشت را اضافه کنيد.

خيلي از اين مسائل باعث شده بود که آبادان نسبت به بسياري از شهرهاي ايران از ويژگي هاي خاصي برخوردار باشه که حتي خيلي از مراکز استان ها نيز از آن بي بهره بودن. شايد مصداق اين لطيفه است که«به يه آباداني گفتن، آبادان چقدر جمعيت داره؟» آبادانيه گفته بود:«70 ميليون با حومش». اين حسّي است که در تمام بچه هاي آبادان وجود داره، حسّ دلسوزي نسبت به گذشته آبادان!

حس اين که « شهر من گمشده است؟!»

بله، البته اين مساله براي خيلي از شهرهاي ديگه هم اتفاق افتاده مثل خرمشهر که همه ي اون ها نيز محق هستند.

بد نيست بگيم: يه آباداني اومد تهرون، حميد فرخ نژاد يه آباداني در تهران!

(با خنده) اومد سري به حومه بزنه.

صبحت کردن در مورد آبادان خيلي زمان مي بره. بگذريم و برسيم به حميد فرخ نژادي که ماشاله خوش تيپ، خوش هيکل و خوش قد و بالا توي سينماي ايران عرض اندام مي کنه. بعضي وقت ها فکر مي کنم خيلي از نقش هايي که بازي کردي انگ تو بوده و اگر تو اون ها رو بازي نمي کردي «هيچ» مي شدن! مي دوني کدوم نقش ها رو مي خوام بگم؟

عروس آتش، ارتفاع پست و....

مهم ترينشون چهارشنبه سوري!

عروس آتش معرفي تو بود يعني يه آدم خيلي خيلي آباداني که خيلي هم متعلق به اون بومِ و مي تونه در اوج شقاوت بسيار رئوف باشه. البته اين ويژگي آدم هاي اونجاست. آدمي که به دنبال اسارت در سنت ها، يه نگاه ديگه اي هم داره. توي ارتفاع پست هم مي شه اينطور حدس زد که در واقع همون آدميه که بايد باشه و انگار رسالت قومي رو روي دوشش داره که شهرش گم شده. اما چهارشنبه سوري قطعاً چيز ديگري است و يک غافلگيري در بازيگري تو محسوب مي شه. البته نمي دونم چقدر اين ها رو قبول داري اما به دليل وجود يک درام فوق العاده ، نزديکي با مسائل اجتماعي و حتي کارگرداني که کارگردان جزئياته و تاکيدش بيشتر روي جزئيات. البته توي ارتفاع پست تو در يک محيط بسيار بسته کارکردي. محيط بسته اي مثل هواپيما. اما حسن بزرگه چهارشنبه سوري اينِ که بازيگر را با تفاوت هاي بسيار زيادي به جامعه معرفي مي کنه.

اين مسايل به شمايلي برمي گرده که در يک فيلم از کاراکتر ثبت مي شه. مثل نوع موقعيتي که در آن قرار مي گيره. همه ي فيلم هايي که به اون ها اشاره کردي رو صميمانه دوست دارم. اما ارتفاع پست براي من از لحاظ حسّي و عاطفي يه جور اداي دين به اون منطقه بود. البته شايد موارد ديگري از بازيگري من در فيلم هايم وجود داشته باشه که از نظر تکنيکي بالاتر باشه اما در واقع ارتفاع پست يه جور فرياد زدن خواسته هاست.

فرياد زير آب؟

(با خنده) فرياد بالاي ابر.

اون موقع تا خدا تنها يه وجب بالاي ابر فاصله است. آره؟

نه خدا ممکنه هر جايي باشه.

ملاصدرا مي گه:«بزرگي خدا به اينه که به اندازه فهم تو کوچيک مي شه» يعني تو کوچيک هستي تا بتوني خدا رو خوب حس کني.

قشنگ گفتي! فيلم ارتفاع پست و عروس آتش فرياد اون جامعه است.

فرياد اون جامعه نه، فرياد جامعه اي که بعد از جنگِ.

بله و من از اين موضوع خيلي غصه خوردم. به يکي از دوستانم که در دوبي زندگي مي کنه گفتم با يک اتفاق جايي مثل دوبي از هيچ تبديل به همه چيز مي شه ولي يه جايي مثل آبادان از همه چيز تبديل به....

البته دوبي از « هيچ» به اينجا نرسيده بلکه يه پروسه ي جهاني پشتش وجود داره.

قبول دارم اما اين اتفاق شامل حال دوبي شد. اگر به جاي اون کيش انتخاب شده بود يا آبادان، دنيا قطعاً خيلي با الان تفاوت داشت. اگر در آبادان جنگ رخ نمي داد چقدر زندگي ماها فرق مي کرد؟ حتي تعلقاتمون متفاوت از الان بود!

جهان پر از حسرت هايي است که همه نسل ها براي خودشون دارن.! مثلاً زماني سمرقند و بخارا يکي از پايتخت هاي فرهنگي جهان بود اما الان از اون چي باقي مونده؟

درسته. اما حرف من اينه که: اون جواني که هم سن و سال منه و در دوبي زندگي مي کنه قاعدتاً خيلي خوشحال تر از منه.

مي تونه خوشحال تر باشه.

نه . به نظر من خوشحال تر هست.

من اين مساله رو به لحاظ جامعه شناسي قبول ندارم. نمي شه.

ولي از زاويه اي که من به موضوع نگاه مي کنم، نشون مي ده که از من خوشحال تره.

از چه زاويه اي؟

از ديدگاه و زاويه ي خاطرات من و اينکه شهر من الان مثل مريضي است که کسي کاري به کارش نداره. يعني داره با مريضيِ خودش زندگي مي کنه. آدم هاش عجيب شدن، رونق اوليه رو نداره، ريسک سرمايه گذاري در اين شهر بسيار بالا رفته، مردمش خيلي خسته هستند.

آدم ها وقتي مريض مي شن براي تغيير آب و هوا به يه جاي خوش آب و هوا مي برنشون. کاش مي شد شهر شما رو هم به يه جاي خوش آب وهوا برد تا حالش بهتر بشه!

متاسفانه اونجا هواي خنک هم نداره، تازه برقش هم مي ره. مي دوني دلم از اين مي سوزه و از اين زاويه شهرم رو با دبي مقايسه مي کنم و مي گم فردي که توي دوبي زندگي مي کنه، ممکنه از من خوشحال تر باشه!

پس فکر مي کني ارتفاع پست فرياد همين آدم هاييه که توي آبادان جنگ زده ساکن هستند؟

آره فرياد عده اي از آدم هاي خسته جنگ زده جنگ ديده سختي کشيده است که ازشون دلجويي هم نشده و به حال خودشون رها شدن. در واقع حتي اينقدر بهشون لطف نشد که شرايطشون به حالت اول برگرده. چون اين کمترين چيزي بود که در اونجا مي شد اتفاق بيفته. جنگ يه سيليه! که زنگ صداش گاهي قرن ها طول مي کشه تا به گوش آدمي برسه. يعني اين سيلي براي يک نسل نيست. شايد سه نسل بعد، صداي زنگ اين سيلي رو بشنوه.

در واقع آدم ها توي ارتفاع پست حقوق اوليه يک انسان رو مي خواستن! به نظر شما قاسم در ارتفاع پست يک تروريست بود؟

نه!

يعني چي؟

يک ويژگي هايي با تعاريف ...

امنيتي؟

نه . به غير از امنيتي، با تعاريفي که ما در چنين مواقعي در ذهن داريم افرادي که به اين چنين کارهايي دست مي زنند به سه دسته تقسيم مي شن! يا مزدور هستن و براي انجام کاري عجير شدن يا داراي يک ايدئولوژي سياسي هستن و به اين دليل دست به چنين عملياتي مي زنن، اما در دسته سوم که قاسم در اين دسته قرار مي گيره عمل تروريستي انجام شده ولي وقتي صحبت هاي قاسم رو در ارتفاع پست مي شنوي، متوجه مي شي اين آدم ابتدايي ترين خواسته هاش رو طلب مي کنه.

يعني تو داري در انجام چنين عملي انگيزه ها رو لحاظ مي کني؟

من فکر مي کنم به فردي تروريست گفته مي شه که اون فرد صاحب يک تيتر جهاني باشه يعني در تقسيم بندي هاي جهاني«اين کاره» است . مثلاً کارلوس يک تروريسته! اما نميشه گفت قاسم مثل کارلوسه!

اما از ديد امنيتي تروريسته!

بله کاملاً. مثلاً از ديدگاه عرف و قانون وقتي آدمي مرتکب قتل بشه قاتل محسوب مي شه. حالا اگر در چنين مواقعي پاي صبحت هاي چنين افرادي بنشينيم ، متوجه ميشيم شايد بر اساس يک اتفاق ساده مرتکب قتل شده و از پيش تصورش رو نمي کرده .

پس در واقع چنين مسايلي است که قاسم رو بدل به يک تروريست مي کنه. اما اين آدم تروريست نيست. به طور کلي مردم اونجا يه خصوصياتي دارن که تنها مي تونه متعلق به خودشون باشه يعني يه کدهايي که فقط در خودشون با زمي شه.

حميد! قصه مي نوشتي؟ چيزي مي نوشتي يا نه؟

آره. هميشه در دوران نوجواني نوشتن رو تجربه کردم. شايد بشه گفت از بچگي انشاء خوب مي نوشتم و علاوه بر انشاء در ورزش نيز خوب عمل مي کردم.

به ياد مي يارم که به اصرار فرهاد خدا بيامرز (برادرم ) رشته علوم تجربي رو انتخاب کردم. چون خودش در اين رشته خيلي موفق بود. اما من در همان سال اول 8 يا 9 تجديد آوردم و تنها در ادبيات و ورزش قبول شدم. (با خنده) هنوز هم برگش رو دارم.

به همين دليل تغيير رشته دادم و علوم انساني خوندم و واقعاً وقتي فکر مي کنم مي بينم هيچ وقت توي فاز رياضيات و اين جور درس ها نبودم.

بهترين معلمت در انشاء کي بود؟

يادم نيست.

چه ورزش هايي مي کردي؟

بسکتبال و واليبال بازي مي کردم.

مي دوني چرا پرسيدم که مي نويسي؟ چون به تناسب زندگي و حرفه اي که دارم با بازيگرهاي زيادي حرف مي زنم ولي کمتر آدمي رو ديدم که بتونه به خودش فلاش بک بزنه. عموماً بازيگرها بيشتر توانايي اين رو دارن که درباره نقشي که بازي کردن حرف بزنن نه خودشون.

شايد بشه گفت قاسم ارتفاع پست که مي خواست بر فراز ابرها با خدا کانکت بشه به تهرون مياد و يواشکي عاشق مي شه! انگار بخواد ميوه ممنوعه رو لمس کنه. اون صحنه اي رو مي گم که در فيلم چهارشنبه سوي و توي ماشين در حاليکه اون زن آرايشگر کنارت نشسته، بازي کردي. وقتي اون آدم مي شکنه، لحظه عجيبيه که شايد وصف حال تهران معاصر باشه. خيلي از اينجور اتفاقات رو مي توني تو زندگي اي ببيني که در ابعاد بدش به سمت سختي و حوادث کشيده مي شه و در ابعاد خوبش مي تونه نظر اطرافيان رو به خودش جلب کنه. فکر مي کنم تنها يک آباداني که مي تونه اين شرايط رو به تصوير بکشه!

نمي دونم. شايد ايراد من هم، همين باشه. در واقع يک بازيگر براي نمايش و خلق يک شخصيت دو مرحله رو طي مي کنه: يکي تحقيق و تفحص درباره گذشته آدمي که قراره نقشش رو بازي کنه و ديگري مرحله اي که بازيگر بايد تکنيکش رو ارائه بده. به نوعي ديگر حس و حال بازيگر پيش از جلوي دوربين و جلوي دوربينه! من در مرحله تحقيق هميشه براي نقش هايي که قراره بازي کنم، داستاني رو توي ذهنم و براي خودم مي سازم که شايد اصلاً در متن فيلم نامه بهش اشاره اي نشده باشه. به طور مثال ممکنه در ذهنم در مورد پدرش و اينکه خودش از کجا اومده، شغلش چيه و...يک داستان تعريف کنم.

(با خنده) براي سرش، سيره در مي کني؟

همه چيز درست مي کنم و به طور کلي اين داستان بر اساس داده هاي ذهنم و تفکري که نسبت به اون آدم دارم توي ذهنم شکل مي گيره و بعد بنا بر مقتضيات رسانه اي که قرار است در اون ايفاي نقش کنم مثلاً سينما، تلويزيون يا تئاتر در ارائه شخصيت نقش از تکنيکي بهره بردم که تماشاگر با ديدن اون لحظه احساس کنه اين اتفاق در همون لحظه اي که مي بينه، رخ مي ده مثل لکنت زبانم در چهارشنبه سوري. شايد بعضي وقت ها اين شبهه پيش بياد که استفاده از اين تکنيک ها در حال کليشه و تکراري شدنه، آقاي حميد آقا مواظب باش! که به نظرم بايد از اين موضوع گريزون باشم و دنبال تکنيک هاي جديد بگردم که مثلاً نابازيگرها از اون استفاده مي کنن. البته هميشه سعي مي کنم از بازي هاي شسته رفته تميز که برق مي زنه، دوري کنم.

شايد چون مال وطن ما هم نيست ، وطن ما شرايط فرهنگي خاصّ خودش رو داره.

هميشه سعي کردم در کارهايم يک بازي که به شدت ايرونيه و به زبان مردم طبقه متوسط به پائين جامعه نزديکه، ارائه بدهم.

ببين ما الان داريم با هم حرف مي زنيم تو مي گي«من» . مي دوني چرا؟ يعني اين من و تو هستيم . ما يک نسليم .

در واقع ما سه بار گفتيم « من» تا حرفمون رو گوش کردن.

آره هميشه بايد قسم بخوريم که ما اين هستيم . اين براي من خيلي جالب بود که بازي ام رو اون ور هم قبول کردن. يک بازي ايروني که متعلق به جامعه ايروني بود و زباني متعلق به مردم متوسط به پائين جامعه ي ايران داره.

براي نقشي که در ارتفاع پست ايفا کردي بهت جايزه رو دادن؟

براي فيلم طبل بزرگ اين جايزه رو گرفتم. البته مي شه گفت هر دو نقش از يک جنس بازيه. عروس آتش هم که جايزه رو گرفت . توي همون جنس بازيه . در عروس آتش حتي زبان فرهاد به زبان جامعه ايروني متوسط به پائين نزديک بود. اين سيستم رو اون وري ها هم مي پسندند . فکر مي کنم چون هميشه سعي کردم در بازيگري خودم باشم و بسيار زياد از ديده ها و باور هاي خودم وام بگيرم . چنين نقش هايي در جشنواره هاي خارجي هم ديده مي شوند و براي اون ها هم اين نوع بازي ها باور پذيره.

يعني تو از جامعه مشق نظري مي گيري؟ يعني اينکه تو در جامعه هستي و از جامعه الگو مي گيري؟

آره. دقيقاً.

من در اينجا به پرانتز باز کنم که يه جايي از قول شما خوندم با دوستانتون توي پارک مي نشينيد و حدس مي زنين آدم هاييکه درگذر هستند، ممکنه چه کاره باشن!

من هميشه اين تمرين رو براي خودم دارم يعني زماني که آدم ها خودشون رو کات مي کنن و از خودشون بيرون مي يان و بازي مي کنن. حتي موقع عکس گرفتن هم اين اتفاق مي افته چرا که هميشه موقع عکس گرفتن چهره مون رو تغيير مي دهيم. مثلاً يه ابرومون رو بالا مي ديم يا به نقطه اي خيره مي شيم و... توي بازيگري هم اين اتفاق مي افته. من هميشه گفتم بازيگري ما به شدت وام دار دوبله است.

صدا خوب ها زياد بودن ديگه ؟!

اولين چيزي که در بازيگري ما اول به چشم مي خوره تغيير لحن و گفتار در هنگام بازي است که مي توان گفت چنين بازي هايي از دوبله گرفته شده.

انگار اين افراد فيلم دهه پنجاه زياد ديده باشن؟!

اولين چيزي که به سرعت در بازيگري ما تغيير پيدا مي کنه نوع گويش و بيان و بعد نوع نگاه هاي ماست . در اين جور موارد همه دوست دارن در بهترين درجه نظيف بودن و پالوده بودن حرفشون رو ارائه کنن.

يعني تو مي خواي بگي جامعه ما به سمتي حرکت مي کنه که بازي تيپ خوشگلا، صدا خوشگلا بيشتر ديده مي شن؟

در گذشته سليقه جامعه ما به همين صورت بوده ولي الان ديگه اينجوري نيست. اين مردم ديگه مردمي نيستن که باهاشون با تعارف صحبت کني.

براي همين برد با صدا برداريِ روي صحنه است و در حال حاضر بيشتر مورد استقبال مردم.

کاملاً موافقم. مردم ديگه مردمي نيستن که بشه براشون ابرو بالا بندازي و صداي آلن دولن دشته باشي. اينها مربوط به سينماي زمان پدرهاي ما بود. وقتي که مردم توي سالن هاي سينما براي ديدن بعضي از صحنه ها سوت مي زدن. در حال حاضر عامه ي مردم از شنيدن نصيحت خسته شدن.

متاسفانه به همين دليل سينماي جنگ ما....

توي نصيحته؟!

يکي اين مي تونه باشه. يکي هم اينکه آدم هاي سينماي جنگ ما آدم هاي واقعي نيستن. هيچ وقت نمي شه با رزمنده اي که در اين نوع سينماي ما ترسيم شده، احساس همدري کرد.

اما به نظرم فرهاد شما هم يک رزمنده است. کسي که هشت سال زمان جنگ را آبادان مونده به نظر من يک رزمنده است.

در مورد رزمنده، ما هميشه اونقدر آدم هاي جدّي دست نيافتني عرغاني يا آدم هاي لوده خنگ رو به تصوير کشيديم که تماشاگر هيچ وقت با اون رزمنده احساس همدردي نمي کنه.

البته ترسيم آدم هاي لوده براي يک رزمنده با نقشي که محمدرضا شريفي نيا به عنوان مجروحي که پشتش ترکش خورده، شروع شد.

هميشه براي من مبناي ارائه نقش اين بود که اون شخصيت ابتدا يک آدمِ و بعد يک سرهنگ. اول آدمِ و بعد شوهر خيانت کار. اما در بيشتر موارد ما اين اصل رو فراموش مي کنيم و به گونه اي عمل مي کنيم که قراره کاراکتر يک آدم بد باشه با تمام وجودش و بي دليل بده و اگر قراره اين شخصيت خوب باشه با تمام وجودش خيلي خوبه. به طور مثال در ارائه نقش يک سرهنگ هميشه فرد عصا قورت داده جدي اي رو به نمايش مي گذاريم که با واقعيت خيلي تفاوت داره. چون ممکنه در واقعيت سرهنگي هم وجود داشته باشه که خيلي آدم راحت و عادي است که در مواردي جدي هم عمل مي کنه. يک بُعد بودن در ارائه نقش باعث ميشه که از باور پذيري افراد کاسته بشه و در واقع به شکلي که تماشاگر اون ها رو بپذيره ترسيم نميشه. من هميشه در کارهايم سعي کردم از اين مساله پرهيز کنم و در ارائه و بازي هر کاراکتري اول وجه انساني اون نقش رو نشون بدم و بعد ابعاد ديگرش رو و هيچ گاه از اصل انسانيت اون شخصيت دور نشم.

ما بيشتر درباره کيفيت حرف زديم. مثلاً اينکه چهارشنبه سوري خيلي ديده شد. نگاه ديگه اي هم به نوع بازي و حتي بيان داشتيم. بيان صرفاً در کلمه حضور پيدا نمي کنه بلکه گاهي در چهره و حرکات يه آدم هم مي تونه باشه. براي همين مي گم بهترين صحنه اي که از فيلم چهارشنبه سوري توي ذهنم دارم همون صحنه ايه که در ماشين اتفاق مي افته. رودستي بزرگ مخاطب که فکر ميکنه اون زن دچار اوهامِ. زني که بعنوان استار سينما دوستش داريم . به واسطه تصور تو هماتيش از دستش عصبي مي شيم و ممکنه پيش خودمون بگيم: چيکار مي کني؟ اين مرد خيانت نمي کنه بعد در فيلم مي ببنيم که اتفاقاً اين کار رو کرده.

دغدغه هميشگي من متفاوت نشون دادن کاراکترهاييِ که توي سينماي ما تبديل به کليشه شدن در واقع هميشه دوست داشتم اين بسيجي جبهه اي رو از يک آدم عجيب و بسيار مثبت جور ديگه اي نشون بدم که واقعي تر به نظر بياد . مثل صحنه اي که به عنوان يک پليس در صحنه جرم براي فيلم ورود ممنوع بازي کردم. سعي کردم پليس از جنس ايروني و متفاوت از آنچه تا حالا ديده شده رو نشون بدم.چون فکر مي کنم همه ي پليس ها نمي تونن نگاه هاي عجيب و غريب، عميق و متفکر داشته باشن.

دقت کردي توي فيلم هاي ما پليس ها وابسته به يک بي سيم هستند؟

آره و اين هميشه براي من جالب بوده که چرا بازيگر توجه نمي کنه که اين بي سيمي که در دست گرفته و توي بازي هاش مدام جلوي صورتش مي گيره براي تويِ بازيگر مي تونه جالب باشه نه يک افسر آگاهي که 30 ساله توي اين حرفه است و ديگه از بي سيم گريزون شده. متاسفانه خيلي از بازيگرهاي ما اين نکته رو رعايت نمي کنن و حتي در مورد کلت يک پليس قضيه به همين شکله که در واقع اون پليس پس از سال ها استفاده از اين اسلحه، براش تبديل به چيزي شده که انگار هميشه وبالشه و سعي مي کنه در انزار عمومي پنهانش کنه. اين نکته هايي بود که من با رعايتشون سعي کردم پليس رو در فيلم ورود ممنوع ترسيم کنم که توي فيلم هاي ديگه به شکل کليشه اي ديده شده. شايد اين هم يکي از سرگرمي هاي بازيگري است که سعي مي کنه شخصيت هاي ويژه اي رو خلق کنه.

در بازي هاي تو يه جور خونگرمي وجود داره که ممکنه در بازي بازيگران ديگه به گونه اي وجود داشته باشه. بطور مثال بازيگري مثل مارلون براندو متناسب با نقشش يه بازي سردي رو از خودش ارائه مي ده که به دلت مي شينه! اما تو خونگرمي پيوسته اي داري که حتي وقتي به عنوان يک غول در سريال حلقه سبز حضور پيدا مي کني، اين خونگرمي احساس مي شه؛ يه جور جنس شخصيته و نمي تونه جنس اکتسابي باشه.

شايد اين موضوع که مطرح مي کني، نکته خوبي هم نباشه. اتفاقاً توي جلسه اي که همين چند وقت پيش برگزار شد. خانمي به من گفت: اينکه تو هر نقشي رو بازي مي کني و آدم ها از تو بدشون نمي ياد داره به کليشه بدل مي شه و من اين رو قبول دارم که شايد اين موضوع خوب نباشه و ممکنه خوب باشه.

به نظر من دليلش مي تونه اين باشه که در سينماي ما افرادي که چشم و ابرو خوشگل هستن يا از لنزهاي رنگي استفاده مي کنند و براشون مهمه که چشمون رنگي باشه، خيلي زياد شده. در اين ميان آدم هايي که تنها متکي به بازيگري خود هستند، خيلي بيشتر ديده مي شوند و مورد توجه قرار مي گيرند. اگر سينماي ما در معرفي جامعه بگه از هر صد نفر تنها سه نفر خوشگل و چشم و ابرو مشکي وجود داره و تعداد آدم هاي باقي مونده معمولي هستن و قيافه هاي متوسطي دارن، ضمن اينکه ما ايراني ها دماغ هاي بزرگي داريم. چون به طور کلي نژادمون اينطوريه و صورت هاي خيلي خاصي داريم که نمونه هاش رو ميشه در تصاويري از تخت جمشيد، تصاوير قديمي و هر ژني که باقي مونده، ديد. حالا يه کسي مثل تو مي ياد که در تمام بازي اش خونگرمي وجود داره و از جنس همين مردمه! يعني فاميل اون 97 نفري از صد نفر که مثال زديم.

درسته. ببين آدم ها توي فيلم ها يا آرزوهاشون رو مي بينن يا خودشون رو. اون دسته از بازيگرهايي که شما گفتيد به واسطه چهره شون بازي مي کنن، آرزوهاي ما هستند لابد. دسته دوم که صرفاً به بازي هاي خودشون تکيه مي کنن، خود واقعي آدم ها رو نشون مي دن که در واقع ما در بازي اون ها خودامون رو مي بينيم و با اون مرد نقش مثلاً احساس همدردي مي کنيم. طبيعتاً براي خيلي از نقش هايي که آرزوهاي آدم ها رو ترسيم مي کنند من به درد نمي خورم. فيلم هايي هستند که صرفاً زندگي هاي بسيار ايده آل و دور از واقعيت رو نشون مي دن. مثل پسر خوشگل، دختر خوشگل ، ماشين هاي عالي و خونه لوکس و... قطعاً در چنين فيلم هايي که با چنين نيتي ساخته مي شن از بازيگرهايي استفاده مي شه که صرفاً به قيافه هاشون تکيه کرده اند.

فيلم هايي که نگاهشون به جيب بروبچ مردمه!

واقعيت اش اينه که من با هيچ سينمايي مخالف نيستم؛ تنها با سينمايي مخالف هستم که با استفاده از اين نوع ابزارها، نگاه سهل و ابتدايي براي مقوله سينما ايجاد کنه. البته اميدوارم فيلم هايي که با چنين قالب هايي شناخته مي شوند هم درست کار کنند. البته تمام بازيگرهايي که از اون ها به عنوان چشم و ابرو خوشگل ياد شده، دوستان ما هستن و بسيار هم بچه هاي خوبي هستن اما بايد متوجه باشن که سازنده ها گاهي اوقات اون ها رو در موقعيتي قرار مي دهند که بر سر تماشاگر کلاه بزارن. يعني يک فيلم بي بضاعت و هيچ رو به پشتوانه را با حضور آدم هاي چشم و ابرو خوشگل مي سازند که فروش خوبي هم دارند اما به نظر من اين خيانت به سينماست.

قطعاً زمان شکوفايي و اوج سينماي ايران بعد از انقلاب اتفاق افتاد و علي رغم توانايي هايي که سينماي قبل از انقلاب مي تونست داشته باشه، موفق نشد. در زمان اوج و شکوفايي سينماي ايران فيلم ها از انديشه نويسنده ها و هنرمندان و تفکر اجتماعي حاکم بر جامعه سفارش مي گرفت. به طور مثال فيلم باشو غريبه کوچک که در آن يک جنوبي از سرزمين خودش قدم در سرزمين ديگري مي زاره . اين فيلم ازيک انديشه مهاجرت که متعلق به اون سال ها بوده، وام گرفته. در اين مورد تعداد مثال هايي که مي شه به اونها اشاره کرد، زياد است . اما سينما بعد از يک دوره اي براي ساخت فيلم از جيب مردم سفارش گرفت و استفاده کرد. اين نوع سينما تصور داشت تمام چيزهايي که در سينما داريم، خوب نيستند و بايد مثل اروپا براي هر فيلمي يک اکران بزرگ با تمام تشريفات داشته باشيم. ولي مي بينيم که اين اتفاق پيش نمي ياد. چون برنامه اي از پيش براي اين سينما طراحي نکرديم با عدم موفقيت روبرو مي شويم.براي کارت هاي دعوت از يک سري کارت هاي کپي شده لابه بلاي کارت هاي اصلي دعوت استفاده مي کنيم که مثلاً هزينه ها زياد نشه . بودن ما مي تونه خوب هم باشه ولي اگر مي خواهيم دريک بازي بزرگ شرکت کنيم بايد قاعده هاش روهم رعايت کنيم.

تو کاملا درست مي گي! اينه که هميشه سينماي بي پول متفکر ما جهاني مي شه و سينمايي که از جيب مردم وام گرفته، کدهايي داره که فقط در ايران باز شدنيه! به طور مثال کسي که در اينجا براي ما به دليل مدل ماشينش بچه پولدار است، سه مدل بالاتر از همون ماشين در دوبي به عنوان تاکسي استفاده مي شه و اين مسئله قطعاً براي تماشاگر خارجي جالب نخواهد بود اما هميشه اون سينمايي که صاحب انديشه است، در ابعاد جهاني موفق مي شه! متاسفانه در داخل کشور ما حضور يک سري از بازيگرها در فيلم هاي سينمايي که از جيب مردم سفارش گرفته، مترادف با سينماي کم ارج، کم انرژي و کم بضاعته که فيلم هايشون صاحب فروش هم خواهد شد. براي همين بدون رعايت کردن ابتدايي ترين اصول فيلم سازي، فيلم مي سازند.

آخه چيز جالبي در اينجا وجود داره که وقتي آمريکايي ها به سراغ چنين فيلم هايي مي رن هم، همه چيز خوب چيده شده.

اون ها به لحاظ رشد اجتماعي، فايل هاشون از پيش منظم شده اما فايل هاي ما دچار برانگيختگي و آشفتگي است. ما مثال خونه ايي رو داريم که کتاب هاي اون خونه روي تخته ، بالشت و يا حتي روي ميزه و....

متاسفانه در کشور ما اين طور جا افتاده که اغلب بازيگرهاي چشم ابرو خوشگل متعلق به سينمايي هستن که بر اساس جيب مردم فيلم مي سازه اما هيچ تناقضي وجود نداره که يک بازيگر صاحب چهره اي خوب باشه و در کنارش وجاهت هنري بالايي هم داشته باشه. متاسفانه اين دوستان يه مقداري تنبل هستند و کمتر به فکر هنر بخشي.

خدا هر کي رو يه جور مي زنه؛ پولدار ا رو با پولشون؛ فقيرا رو با فقرشون؛ خوشگل ها رو هم با خوشگلي شون.

(با خنده) قديم مي گفتن دختر يا بايد دانشجو باشه يا خوشگل.

آدم الان معني اش رو متوجه مي شه که بيشتر آدم هايي که خوش قيافه هستن دنبال خوندن و يادگرفتن نمي رن.

حميد، من بازم تاکيد مي کنم که تو از بومي؛ پا شدي که آدم بزرگ زياد داره، حتي وقتي به سينماي قبل از انقلاب نگاه مي کني ، مي بيني از هر دو فيلم، يکي و نيم در آبادان ساخته شده يا يک پلان توي آبادان داره. حتي ممکنه بخشي از اون در يک کاباره توي آبادان بگذره اما بالاخره حضور داره.

بله ، يا اينکه در صحنه اي از يک فيلم، کاراکتر به ترمينال مي ره، اتوبوسي به مقصد آبادان هم در ترمينال وجود داره. به همين دليل مي گم آبادان يه نشانه است.

آبادان آدم هاي خيلي بزرگ هم زياد داره.

حالا فرض مي کنيم که يه کسي از يه شهر پرت که هيچ پيشينه اي نداره بياد و به خودش و انگيزه هاش تسلط پيدا کنه، هر چند خيلي بعيد به نظر مي ياد. اما وقتي که تو ناصر تقوايي محلت باشي براي هر کسي که تقوايي روياست براي تو يک همشهريه . به همين دليل با جرات راه مي ري . يا يک کسي مثل دريا بندري که اولين نقدها رو نوشته، همشهريه توست! آبادان همه اين چيزها رو از پيش به تو داده . به طور کلي مي شه گفت : مجموعه آدم هاي بزرگ به آدم، بزرگي مي ده.

درسته، کاملاً با تو موافقم! حضور آدم هايي مثل تقوايي، نادري، خيلي از نويسنده ها و حتي ورزشکارهاي بزرگ براي من يک کريديته (اعتبار) يه چيزي که به آدم دلگرمي مي ده! حتي در ابعاد بزرگتر مي شه اينطور مثال زد و تعريف کرد که وقتي يک فيلم ساز فيلم کوتاه ما در جشنواره هاي خارجي شرکت مي کنه ، چون از پيش کيارستمي رو در تاريخ فيلم سازي ايران داره تماشاگر رو به اين فکر وا مي داره که اون فيلم ساز از کشوري اومده که کيا رستمي اومده. حالا من در اينجا اصلاً به خوب و بدش کار ندارم. اين جايگاه براي من بازيگر يا سازنده که از آبادان اومده ام يک کريديته( اعتبار) .

مثلاً من وقتي مي فهم يه آدم کرمونيه پيش خودم تصور مي کنم حتماً يک آدم طناز اهل کلام . نمي دونم چرا، ولي شايد چون طنز شون با اصفهاني فرق داره.اصفهاني ها طنز کلام گزنده اي دارن!

من هم هر وقت مي فهم که يک کسي کرمونيه، فکر مي کنم بايد براش يه فايل جداگانه باز کرد. چون اين آدم يه ويژگي هاي خاصي داره، ابتدا يک نويسنده است .

به همين دليل وقتي رفتم اونجا حتي با آدم هاي عاديشون هم يه جور ديگه اي برخورد کردم. اين که شما درباره آبادان مي گي، کاملاً درسته! هميشه هم به من اعتماد به نفس مي ده که از جايي اومدم که ناصر تقوايي يا دريا بندري يا خيلي از بزرگ هاي ديگه اومدن.

و اينها پيش از تو در اين عرصه حضور پيدا کرده اند.

آره، همينطوره! اون موقع که تقوايي فيلم مي ساخت من توي خواب و خيال بودم و به اندازه کودکي بودم که هنوز توي فکر باباشه! همينطور آقاي سيف الله داد که اهل اونجاست و خيلي از بزرگ هاي ديگه. من هميشه مي گم؛ ما پس لرزه هاي جوّي هستيم که به دليل حضور شرکت نفت در آبادان وجود داشت و شايد به دليل جو سياسيِ بازي که در آن دوران در آبادان وجود داشت. بيشتر نخبه هاي ايران اونجا جمع شده بودن. مثل ابراهيم گلستان، صادق چوبک و خيلي از آدم هاي سياسي، فرهنگي و يا ورزشکارهاي معتبر از آبادان اومدن بيرون!

راي اينکه خواننده بتونه از بحث ها يک برداشت و نماي صحيح داشته باشه، به همسايه هاي احمد محمود مي شه اشاره کرد. رمان همسايه ها از يک قصه خيلي معمولي خيلي ساده دم دستي پا مي شه ، اما چرا به ذهن ديگري نمي رسه، چون احمد محمود از يک بومي پا شده که اينها رو لمس مي کنه.

هر چند چون احمد محمود سال ها در اهواز زندگي مي کرده رمان همسايه ها در اهواز اتفاق افتاده اما تمام اينها به من اعتماد به نفس بزرگي مي ده که هميشه بهش افتخار مي کنم.

ببين من درست فکر مي کنم که آبادان، خرمشهر، اهواز نسبت به شهرهاي ديگه استان مثل شوشتر، دزفول از اين جنس نيستند؟! حتي ماهشهر از نظر پتروشيمي و به عنوان يک شهر صنعتي کله گنده در جغرافي صنعتي دنيا اينطوري نيست. سه شهر آبادان، خرمشهر و اهواز يه جورايي عجيب هستند. هم به لحاظ پيشينه اقتصادي و هم به دليل موقعيتي که شرکت نفت در اونجا ايجاد کرده بود و واقعاً در يک دوره اي بستر و پاتوق آدم هايي بود که در حال حاضر توي ادبيات و هنر و سينماي اين ممکلت تاثيرهاي عميق و سنگيني گذاشته اند.

مي دوني چه کسي براي اولين بار به کره ماه رفت؟

نيل آرمستانگ.

بله، مي گن وقتي اين آدم با اون لباس هاي فضايي روي کره ماه پا گذاشت، آخرين قدمش رو نگه داشت و گفت: يک قدم کوچک براي من و يک قدم بسيار بزرگ براي بشريت. حالا اگه بخوايم اين شرايط رو با آبادان مقايسه کنيم يه مقداري غلو آميز مي باشد که اشکالي هم نداره. وقتي خسرو سينمايي که اصلاً متعلق به آبادان نيست و نسبت به آبادان يک آدم فرا وطني محسوب مي شه، به اونجا مي ياد و بوي اونجا رو مي گيره، هر آدمي مي تونه تجربه متقابل پيدا کنه. يه وقتي هم هست که کارگردان قابلي است حتي اگر کارش هم ديده نشه! اين هارو مثال زدم که برسيم به سفر سرخ، فيلمي که به نظر من اگر براي همون سال اکران مي شد، سينماي جنگي، اتفاقاً، اتفاق بزرگي بود. اما الان ديگه به واسطه بحث هاي زياد اين فيلم کهنه شده. خيلي هم تلاش کردي، حتي بيضايي بهت فيلم نامه داد، مرتب با فارابي حرف زدي ، چي شد که ديگه نساختي؟ به طور کلي راجع به سفر سرخ يه توضيحي بده.

فيلم سفر سرخ رو در سال 79 بعد از بازي در فيلم عروس آتش ، شروع به ساخت کردم.

بودجه فيلم چقدر بود؟

خيلي خيلي اندک و واقعاً با يک بضاعت بسيار اندک. البته الان که رقم بودجه فيلم سفر سرخ خيلي خنده داره. چون همون موقع هم براي ساخت يک سريال اين بودجه بسيار اندک بود.

بودجه فيلم چقدر بود؟

يادم نيست. شايد 70ـ80 ميليون تومن بود که از توش هم يه سريال سه قسمتي و هم يه فيلم سينمايي در اومد.

سريالش هم هيچ وقت پخش نشد؟

نه سريال و نه فيلم سينمايي سفر سرخ هرگز پخش نشد. به طور کلي بايد بودجه کارهاي جنگي و تاريخي رو در هر دوره اي ضرب در 4 کرد . اما ما اين کار رو با يک هزينه خيلي اندک و تنها با دل بچه ها شروع کرديم. حتي بازيگرهاي حرفه اي مثل دهقان نسب، صفايي ، ارجمند، خانم صارمي، و... در اون فيلم واقعاً يه جوري دانشجويي حضور پيدا کردن.

چرا يکدفعه غمگين شدي؟

آره، خيلي اعصابم خرد شد. چون وقتي به ياد مي يارم توي اون گرماي خيلي شديد و با سختي خيلي زياد کار کرديم و در حقش نامردي شد خيلي ناراحت مي شم. من هميشه گفتم، واگذار مي کنم به خدا و تاريخ.

تيتراژ فيلم خيلي قشنگ بود. پس من جزء معدود آدم هايي بودم که اين فيلم رو ديدم؟!

من يه اعتراف مي کنم که چرا غمگين شدم. چون هميشه دوست دارم يه کارگردان باشم. هنوز که هنوزه دوست ندارم بازيگر باشم و خودم رو يک کارگردان مي دونم چون هم در دانشگاه کارگرداني خوندم هم پيش از بازي، دستيار کارگردان بودم و سفر سرخ هم فيلمي بود که کارگرداني کردم. به طور کلي من نمي خواستم بازيگر بشم.

چي شد که بازي کردي؟

در فيلم عروس آتش سمت دستيار کارگردان و نويسنده مشترک داشتيم تا اينکه آقاي سينايي پيشنهاد بازي در نقش فرحان رو به من داد و از اونجايي که اعتقاد دارم موقع کارگرداني نبايد بازيگري هم کرد، دستياري کارگرداني رو هم واگذار کرده و فقط بازي کردم که بازيگريم ديده شد ، کارگرداني کردم؛ کارگرداني کردنم ديده نشد. پس به سمت بازيگري کشيده شدم. مثل وقتي که آدم پير مي شه. در مورد دختري که از قبل دوست داشته و بهش نرسيده مي گه؛ حسرت نداشتن اين دختر تا آخر عمر با من خواهد بود. حسرت اين اتفاقي که براي من افتاده و باعث شد از کارگرداني دور بشم براي من باقي مونده.

تو هر چيزي رو که دوست داشتي گم شد؟ شهرت گم شد، کودکي ات گم شد، شغلي که دوست داشتي گم شده.

آره، واقعاً. البته نمي گم بازيگري بده. اما خيلي دوست داشتم کارگردان باشم.

فارابي مي رفتي و مي اومدي؟ متن ديگه اي بهت پيشنهاد ندادن؟

مثل اين مي مونه که براي فراموش کردن دختر مورد علاقه ات که بهش نرسيدي و براي اينکه لجش رو در بياري، تن به يه ازداوج ناخواسته ديگه بدي. من نخواستم اين اتفاق برام پيش بياد. به همين دليل خودم رو با بازيگري سرگرم کردم.

توي اين سال ها سرگرمي؟ کي به اونچه مورد علاقه اتِ برمي گردي؟

آره سرگرم هستم البته اميدوارم هر چه زودتر بتونم کاري رو که دوست دارم، انجام بدم و در رشته کارگرداني فعاليت کنم. فکر مي کنم اگر سفر سرخ ديده مي شد حتي اگر هيچ اتفاق خاصي هم نمي افتاد اما سرنوشت من رو عوض مي کرد و به سوي کار مورد علاقه ام يعني کارگرداني سوق مي داد.

پس سرنوشت با تو هم بازي کرد؟

آره ، فکر مي کنم با همه بازي مي کنه.

ببين سرنوشت چقدر تو رو بزرگ ديده که اينجوري باهات جنگ راه انداخته، از شهرت رفتي سربندر...

نه اين طور نيست. تنها با من اينقدر بازي نکرده. چون الان داري با من مصاحبه مي کني اينطور به نظرت مي ياد. شايد اگر با هر کدوم از آدم هاي ديگه هم مصاحبه کني مي بيني چقدر آدم ها خودشون رو بازيچه سرنوشت مي دونن . چه اتفاق هايي که مي تونست براشون رقم بخوره اما الان هيچ چيز سرجاي خودش نيست . افرادي مثل من واقعاً به دليل جنگ در يک شرايط عادي زندگي نکرديم.

الان که بازيگر شدي چندان ضرر هم نمي کني؟

شايد به لحاظ مالي ضرر هم نکنم.

منظورم فقط مالي نيست بلکه تجربه اي رو که توي بازيگري بدست مي ياري مد نظرم بود.

بله، صددرصد همينطوره.

تعريفي از بازيگري در سينماي ايران داري؟

هر شغلي که خوب و با دقت انجام بشه و آدم ها براي اون شغل مايه بذارن بسيار خوب ديده خواهد شد. اين واقعيتي است که هيچ وقت زير ابر نمي مونه. به طور مثال توي صد نفري که همگي روي يک صحنه مشغول رقص هستند، رقصنده اي که نسبت به بقيه بهتر و درست کارش رو انجام داده،ديده خواهد شد. البته اين اتفاق ها وقتي مي افته که استعداد اون کار رو هم داشته باشي و اتفاقاً اون کار رو براي خودت درست ترسيم کرده باشي و نسبت به اون کار احساس مسوليت کني! به خصوص در مقوله هنر که انگار يه جورايي خودت هستي اما عريان! منظورم اينه که حتي اگر يک فيلم بردار يا صدابردار کچل يا کور هم که باشه اگر کار صدا و تصويرش از ويژگي هاي لازم برخوردار باشه، قطعاً ديده خواهد شد. بازيگري هم به همين صورته! به طور کلي در مقوله هنر با فاميل بازي و اينجور چيزها نمي شه موفق شد. حتي بر عکس اگر به هر دليلي نخواي اون فردي که به بهترين نحو کارش رو انجام مي ده، ديده بشه قادر به پنهان کردنش نيستي. حالا اگه کاراش توي دو تا جشنواره هم جايزه نگيره يا اسمش رو حذف کنن و...

بيشتر در مورد چه موضوع هايي مطالعه مي کني؟

من رمان و تاريخ رو خيلي دوست دارم.حسرت هميشگي من رمان هاي بعد از انقلابِ. يعني در واقع وقتي رمان هاي اخير رو با رمان هاي قديمي مقايسه مي کني، مي بيني رمان هاي قديمي به واسطه تصاوير زيادي که دارن. چقدر بضاعت فيلم نامه شدن رو داشتن مثل کارهايي که ساعدي يا دولت آبادي مي نوشت.

تصوير در اين رمان ها آنقدر زياد بود که بشه با کمترين تغييري از اون رمان ها ، فيلم نامه استخراج کرد و اون ها رو تبديل به فيلم کرد. همينطور که گفتم مثل کارهايي که پييش از انقلاب مهر جويي و ساعدي با هم انجام دادن. اما در حال حاضر نوع نگارش ها در ادبيات گذشتمون بسيار تغيير کرده و به سمت و سويي رفته که انگار سينما يکي از بزرگترين حاميانش رو از دست داده. چرا که اين روزها کمتر اثر سينمايي رو مي بينيم که اقتباس از يک اثر ادبي داشته باشه. ما در سده اخير دچار يک سري تغييرات اساسي شديم. به طور مثال پروين يه شعري داره که مي گه: روزي گذشت پادشهي از گذرگهي، اين مصرع به تنهايي مي تونه يک فيلم سينمايي باشه. همين طور در شعرهاي شهريار، ابتهاج، نادرپور و حتي در يک مقطعي در کارهاي دکتر حميدي هم تصاوير بسيار زياد ديده مي شد. بنابراين اين شعرها همگي داراي صنعت تصوير هستن. اين صنعت يعني سينما! حتي ليلي و مجنون نظامي هم تماماً تصوير و سينماست . وقتي فردي مثل بيضايي در يک دوره اي فيلم فصل پنجم رو بر اساس کتاب زمستان است کريستي مي سازه. چون اون دوره، هنوز نوستالژي وجود داشته . پس ساختن چنين فيلمي کار درستيه . اما در حال حاضر سبک رمان نويسي و شعر عوض شده. بنابراين ما هم نمي تونيم بر همون اساس عمل کنيم چون به طور کلي نمي تونيم در يه جايي آدم سنتي و در جاي ديگر آدم مدرن باشيم.

من با حرف زدن شعر مخالف نيستم اما وقتي يک شعر مي تونه شعر باشه که تصاوير زيبا داشته باشه.

ما نمي خوايم در اينجا از منطق ارسطويي حرف بزنيم که شعر کلامي است. اما من فکر مي کنم شعر نازک خيالي آدمي است که پاش روي زمينه. شعر به لحاظ نياز اجتماعي و به لحاظ برخي مسائل و مشکلات مثل يک رود تغيير مسير يافته و به شعب زيادي پيدا کرده. به طور مثال ما شعر حجم داريم ؛ شعر حجم نو داريم. مي شه گفت شاخه هاي مختلفي از شعر به وجود اومده.

سوال من اينه که چرا مدت هاست فيلم هايي که بتونه از ادبيات وام بگيره و بر اساس رمان هاي ادبي ساخته بشه، ما ديگه کم مي بينيم؟

چون به همون ترتيبي که در شعر شاخه هاي مختلف به وجود اومد در سينما هم اين اتفاق افتاد. جريان سينماي دگماتيسم به همين دليله که يک نفر دوربين رو مي زاره روي دوشش و به هر جايي که مي ره فيلم مي گيره! چيزي که در گذشته نبوده. جهان، سينماي ايران رو به دليل اينکه همه چيز سرجاي خودش قرار نداره و منظم نيست دوست داره. به طور مثال اگر يه کسي در حال حاضر شعر کلاسيک بگه و همه چيز رو سرجاي خودش قرار بده تا حرف هاي حافظ رو بزنه، ديگه کار مهمي نکرده مثل...

حرف من اينه که در حال حاضر براي تغذيه سينماي داستاني احتياج به ادبيات داستان گو داريم و چون اين ادبيات کم رنگ شده. در چنين سينماي خلاء به وجود اومده. حتي اگر ادبيات ما بضاعت کافي براي پاسخگويي به نياز سينماي شاعرانه رو داشته باشه اما چون نسبت سينماي شاعرانه ما شايد مثلاًيک هفتادم کل توليدات ماست و سينماي ما يک سينماي قصه گو است بنابراين ما نياز به ادبيات داستاني قوي داريم که بتونه پاسخگوي اين نياز سينما باشه. من اصلاً در مورد کهنه يا نو بودن اين نوع داستان ها صبحت نمي کنم. حرف من اينه که در حال حاضر اين نوع ابيات براي سينماي ما وجود نداره.

سينماي قصه گوي ما در حال حاضر سفارش هاش رو از متن جامعه مي گيره که در اين دوران هم جامعه ما قصه گويي را در قالب ايما و اشاره قرارداده. اينکه ادبيات قصه گو براي سينماي ما وجود نداره رو ميشه جور ديگه تغيير کرد که فيلمي مثل بي بي چلچله پوراحمد يا فيلم ماديان علي ژکان ، شعر محسوب مي شه. حال وقتي علي ژکان در فيلم عيسي مي آيد تصميم مي گيره يک قصه رو روايت کنه ، به گل مي شينه . چرا اين اتفاق مي افته،؟ چون براي ساخت اين فيلم بر اساس نيازهاي جامعه عمل نکرده و سفارشش رو از جامعه نگرفته بلکه از يک نهادي که به طور رسمي فکر کرده براي ساخت اين فيلم سفارش گرفته. رسمي فکر کردن بد نيست ولي نبايد مستمر و دايم باشه. به طور مثال ما يک زماني در شرايط جنگ به سر مي بريم ، مي بينيم همه در اين شرايط براي تهيه ما يحتاجشون از کپن استفاده مي کنن اما وقتي جنگ تمام شد متوجه مي شيم اصولاً ملت قاعده بردار نيست.

مثل پرواز درناها است که يک درنا جلو حرکت مي کنه و بقيه پشت سرش! اين قاعده به همين صورته. حالا اگر تصور کنيم اين درنايي که در وسط قرارگرفته در آخر صف پرواز کنه شايد ببينيم بالش ديگه حرکت نکنه يا يک اتفاقي براش پيش مي ياد. اين مثال رو زدم که بگم چون بر سر ادبيات ما حساسيت فوق العاده اي به وجود اومد و با دهليزهاي خيلي خاص مواجه شد به همين دليل مميزهايي در اون اعمال شد. مثلاً يه زماني تمام واژه هاي عرق از ادبيات داستاني حذف شد و به طور مثال واژه دوغ جايگزين اين کلمه شد. اما چطور مي شه که در جمله « توي پيشاني اش عرق نشسته» از از واژه دوغ به جاي عرق استفاده کرد؟ در چنين شرايطي عدم وجود يک مهندس فرهنگي در مواجه با هنرهاي هفت گانه شرايط بغرنجي رو به وجود آورد که سفارش گيري سفارش پذيري براساس نياز هاي جامعه رو از بين برد.سينماي داستاني ما در يک زماني خيلي وام گير ادبيات داستاني ما بود. اما در حال حاضر ادبيات ما قرار نيست اين وام رو به سينما بده. راه ادبيات و سينما از هم جدا شده. شايد اگر ما يک سينماي شاعرانه و انتزاعي داشتيم، مي تونستيم از آثار ادبي مون خيلي کمک بگيريم. وقتي بحث ادبيات توصيفي پيش مي ياد بضاعت ادبيات ما پاسخگوي صنعت تصوير نيست. مثلاً مي تونيم بگيم اين پالايشگاه يک زماني بنزين توليد مي کرد که مورد استفاده همه ماشين ها بود اما در حال حاضر نوعي بنزين رو توليد مي کنه که تنها مورد استفاده موشک هاي قاره پيماست. نمي شه گفت که اون بده و اين يکي خوبه! در حال حاضر ادبيات رايج در مملکت ما پاسخگوي نياز سينماي ما نيست . دقيقاً مثل اين مي مونه که هم به سينماي روايتگر و هم به سينماي هنري احتياج داريم.

سياست مدارها و سياست گذارهاي سينما مثل بقالي هستند که بايد جنسشون جور باشه.

مثل اين مي مونه که به توليد کننده ها بگيم: اينقدر سينماي طنز مي خوايم، اينقدر درام، اينقدر ملودرام و.... اما ذات هنر في نفسه اين طور نيست و به طور کلي هنر اون چيزي رو بازتاب مي ده که مي بينه! مي شه شرايطي ايجاد کرد که تعدادي از آدم ها در يک جريان اجتماعي به يک نقطه نظر برسن . به جاي اينکه تبديل به فلان آدم تنها دنباله روي آدم هايي مثل بيضايي، تقوايي، کيميايي و... مي شن.

چون در سينما فضاي بازتري حاکم بود، سياست ها تغيير کرد ولي در ادبيات اين اتفاق پيش نيامد و با خروج يا کم کار شدن بخشي از رمان ايران، جريان رمان در ايران خوابيد. اما بذري که در اين راستا در اوايل انقلاب کاشته شد، الان داريم برداشت مي کنيم. مثل افرادي همچون حبيب احمد زاده، دهقان و چند تاي ديگه که خيلي خوب مي نويسن.

در يک دوره اي جريان رمان در ايران خوابيد و بين اين دو جريان شکاف عميقي ايجاد شد که در حال حاضر دوباره بايد اين پيوند رو ايجاد کنيم.

اما صحبت من در مورد نوع تکنيک و نوع تفکر انساني نيست . من درباره نوع نگارش در ادبيات امروز صبحت مي کنم . اينکه ادبيات ما از اون حالت سنتي خارج شده و به يک پويايي رسيده مي تونه خيلي هم خو ب باشه ولي از يک ادبيات تصويرگر خارج شده و به استقلالي رسيده که اين استقلال منجر به ايجاد فاصله بين سينما و ادبيات شده. در اين مورد مي شه آماري هم نگاه کرد. قبل از انقلاب ما در سينما خيلي از رمان ها و آثار ادبي استفاده کرديم که در بعد از انقلاب اين اتفاق کمتر پيش اومد.

فکر نمي کني چون سينماي ما رشيد تر شده؟ يعني سينما اونقدر بالا کشيده که ديگه با اين نوع ادبيات فاصله گرفته.

نه من فکر مي کنم اگر اون پشتيباني ادبيات رو از دست نمي داد، خيلي موفق تر بود. چون يک نويسنده و متخصص متن را نوشته. و اين خيلي مهمه که در ساخت فيلم از تمام افراد متخصص استفاده بشه.

مي دونم منظورت چيه! الان در سينماي ما مد شده که يک نفر خودش همه کاره باشه. مثلاً مي خواد کارگردان مولف باشه! اينجوريه که حاتمي کيا هم نويسنده مي شه ديگه!

کارگردان بزرگي مثل مهرجويي ، نويسنده بزرگي مثل ساعدي رو در کنارش داشت. من فکر مي کنم همين ده جلد کليدر دولت آبادي مي تونه بيش از ده تا فيلم پرو پيمون باشه. يا مثلاً مدار صفر درجه احمد محمود يک فيلم، فيلمي که در واقع اول يک رمان است. اين اتفاقي که من در اين سال ها نديدم . نمي گم اين اتفاق خوبيه يا بديه! مي گم متاسفم که سينما پشتيبان بزرگش يعني ادبيات رو از دست داده!

اما من مي گم از دست نداده و دوباره اين اتفاق ها بر مي گردن فقط يک شکاف بينشون ايجاد شده!

از دست داده چون سال هاست اين اتفاق نيفتاده.

ستاره ناگزيره با ماه تعريف بشه!

اين رو مي دونم. آخرين تلاش ها براي ساخت فيلمي از يک کتاب اقتباس شده. فيلمي بود درباره يک باغبون که از کتاب جعفر صادقي اقتباس گرفته بود. چرا بايد اينجور باشه؟ چرا از اين تعداد فيلم ها خيلي کم ساخته مي شه؟

من و تو در دوره اي زندگي مي کنيم که دوره گذار ناميده مي شه. خيلي هم سخته! اما اين دوره تمام مختصات دوره گذار رو داره ، هيچ چيز در ثبات نيست که بشه در موردش قضاوت کامل کرد.

من نمي خوام قضاوت کنم. فقط مي خوام بگم متاسفم همين! متاسفم که سينما پشتيبان بزرگ خودش رو به هر دليلي از دست داده.

مي توني فلش فوروار بزني به آينده؟ سي سال بعد رو در نظر بياري که اين کافه که الان توش نشستيم خيلي قديمي شده؛ بهرام رادان، جمشيد مشايخي شده. سينما صد و چهلمين سالگردش رو پشت سر مي گذاره و... اون موقع به اين روز ها چه جوري نگاه مي کني؟

در حال حاضر همه حسرت من اينه که در دوراني که زندگي مي کنم که مي تونم نقش گل محمد کليدر رو بازي کنم اما کسي که از اين پتانسيل استفاده نمي کنه، من هستم. نويسنده هاي خيلي خوبي هم داريم اما کسي رمان درجه يک نمي نويسه. چرا يه نقش شاهکار ي مثل گل محمد رو بازي نمي کنم؟ يا نوذر در مدار صفر درجه؟

کدوم فصل کليدر خيلي تو رو جذب مي کنه؟

به جزء فصل يک، بقيه فصل ها من رو خيلي به خودش جذب مي کنه. به نظر من آخرين فصل اين رمان شاهکاره! حسرت من اينه که کليدر بضاعت فيلم نامه شدن داره و من مي تونم گل محمد رو بازي کنم اما نمي شه.

تو جز حسرت کارگرداني، حسرت بازي کردن در نقش گل محمد رو هم داري؟

هميشه.

فکر نمي کني چه کسي مي تونه نقش مارال رو توي بازيگرهايي که داريم ، بازي کنه؟

نمي دونم.

مارال رو اصلاً يادت مي ياد؟

آره، همون خانمي که يک شخصيت دو وجهي داره و در واقع يک زيباي وحشي طغيانگره.

يعني توي ستاره هاي جديد سينما، هيچ کس نمي تونه اين نقش رو بازي کنه؟

( با خنده) شايد بايد يک بازيگر وارد کنيم.

اين حسرتِ امروزِ منه که يک کتابي رو بخونم و آرزو کنم و به دست و پاي يک تهيه کننده يا کارگردان بيفتم که آقا بيا اين فيلم رو بساز.اون روزي که افخمي گفت: قصد داره تنگسير رو بسازه، من بازي مي کنم يا نه؟ واقعاً هيچ کس نمي دونه چه حالي داشتم و وقتي ديدمش بهش گفتم هنوز توي تب تنگسيرم . مثل خيلي از آرزوهاي ما اون فيلمي که قصد ساختنش رو داريم تا يک اتفاق درست نيفته و بودجه اي که خيلي از استاندارد سينماي ما خارجه ، تهيه نشه اين فيلم رو نمي سازه.

من پنج سال پيش يه کتابي خوندم درباره يک سرباز عراقي که موقع گرفتن فاو توسط نيروهاي ايران پشت جبهه ما باقي مي مونه و سه ماه تمام هم تغديه مي کنه. اين سرباز بسيار آدم متعصبيه! موقع برگشتن اين سرباز اسير مي شه و ديگه نمي تونه برگرده. يادداشت هايي که اين عراقي توي اون مدت مي نويسه، فوق العاده است. از برزيده خواستم داستان اين کتاب رو که 70 صفحه هم بيشتر نيست بسازه.جالب اين جاست که در اون سال ها حتي لوکيشن هايي که براي اين فيلم لازمه وجود داشت و ديگه به ساختن لوکيشن نيازي نبود. و اين مي تونه حسرت من باشه! به طور مثال من به فاصله زماني 6 سال پيش توانايي بازي در نقش يک سرباز رو داشتم. اما حالا در آستانه 40 سالگي سنم براي بازي در نقش يک افسر مناسبه! به همين دليل تنها حسرت بازي در نقش اون سرباز براي من باقي مي مونه! اون چيزي که تو به عنوان فلاش فوروارد به آينده توي ذهن داري براي من يک حسرت باقي مي ذاره که مي تونستم در گذشته نقش مدار صفر درجه رو بازي کنم و نشد . اما در آينده اگر اين فيلم ساخته بشه من بايد نقش دايي رو ارائه بدم. نه نوذري که آرزو و توانايي بازي در اون نقش رو داشتم. يعني در يک دوراني من اين بضاعت رو داشتم اما رويکرد ادبيات ما با سينما يکي نبود و پس از سال ها که سينما و ادبيات يکي شده اند ديگه زمان براي من دير شده و براي بازي در نقش مورد علاقه ام خيلي پير شده ام. اون وقت بايد خواهش کنم که يکي بياد و پيرمرد رو دريا رو بسازه تا من بتونم نقش اون ماهيگير پير رو بازي کنم. هميشه يه چيزهايي وجود داره که جزء يک آه چيزي براي آدم باقي نمي زاره.

اسم چند تا از هم کلاسي هاي دوره دبستانت يادت هست؟

نه، چون اون موقع به دليل شروع شدن جنگ تقريباً همه متفرق شدن و من تمام دوستان کودکي ام رو از دست دادم.

کسي از اون وقت ها تا حالا سراغت اومده يا بهت تلفن زده باشه؟

آره پيش اومده ولي من اون ها رو به ياد نمي يارم. چون در سه مقطع مجبور به مهاجرت شديم. هر بار دوستانم رو در اون مقطع از دست دادم. با شروع جنگ از آبادان بيرون اومديم و با پايان جنگ در آغاز دوره جواني از سربندر خارج شدم و به تهران اومدم . البته از دوران دبيرستان و بعد از ديپلم يه کسايي رو به ياد مي يارم. اما چون باهاشون ارتباطي پيدا نکردم. اون ها رو هم از دست دادم. من توي سه مقطع آواره شدم.

خب گل محمد! همه رو از دست دادي جز تيرو تفنگت؟

آره واقعاً. براي همين يه وقت هايي خيلي احساس تنهايي مي کنم.

حکايت تو مثل اون ترانه ي لري که مي گه: سوار با تفنگش معني پيدا مي کنه اگر سوار تفنگ نداشته باشه زبون هم نداره. تفنگ دسته نقره رو فروختم دادم به ترمه براي يار، يار هم گذاشته رفته!

بر مي گردم به اول صحبتمون؛ خيلي برام از دست دادن برادرم دردناکه چون خيلي باهاش خاطرات خوب زيادي داشتم.

از دست دادنش يه جورايي خلع هويت تو بود؟

آره، يه جورايي خيلي خلع سلاح شدم . چون رفقاي دوران کودکي ام رو به ياد نمي يارم. دوستانم رو هم زمان به تهران اومدنم از دست دادم و برادرم تقريباً براي من مثل يه آدمي بود که باهاش گذشته رو به ياد مي آوردم.

مثل يه شهر زاد قصه گو که مدام مي گفت: حميد فلان جا رو يادت مياد، اون لباسه که بابامون برامون خريده بود، يادت هست؟

بله، کاملاً درسته. در واقع براي من يک مرجع بود. خاطرات زيادي باهاش داشتم و چون به لحاظ سني از همه اعضاي خانواده به من نزديک تر بود، از دست دادنش خيلي برام دردناکه . به دليل اينکه براي من مرجعي بود که باهاش دوستان از دست داده و خاطرات فراموش شده ام رو زنده مي کردم.

يه آباداني تو تهران تنها مونده!

آره ، واقعاً اينجوريه، انگار بيخود و بي جهت مونده باشم.

حس خوبي از آبادان داشتي! عباس آشي رو يادت رفت؟

نه هنوز هم به ياد مي يارم اما من فقط اداي اون آدم هايي رو در مي يارم که باهاشون زندگي مي کردم. اما تمام کساني که توي آبادان با عباس آشي زندگي کردن، هرروز پا مي شن، کاسه شون رو دست مي گيرين و انگار مي رن که باهاش زندگي کنن. چون باهاش خيلي خاطرات متشرک دارن اگه مي دونن چه روزي تعطيل بوده، همه باهم مي دونن! اما من نمي دونم.

اما مي دوني آش خوشمزه اي داشت.

همين براي من حسرتِ. به اين مي شه گفت: حسرت! من هميشه با خاطرات و حدسيات اونجا زندگي کردم و حسرتش رو کشيدم.

يه جورايي دلبري هاي غمگين روزگاره! دل مي بره ولي....

بيشتر دوست داشتي با اون حسرت زندگي کني يا واقعاً هيچ وقت فرصتي نشد که بهشون برسي؟

اين حسرته هم يه حاليه! بعضي وقت ها يه آدم هايي رو مي بينم که در گذشته براي من خيلي بزرگ بودن اما وقتي يکي دو بار با هاشون نشست و برخاست کردم.

آرزو کردم کاش نديده بودمشون و همون ذهنيت بچگي هام برام باقي مي موند.

مثلاً هميشه آرزوي ديدن يک بازيگري رو داشتم اما وقتي از نزديک ديدمش تازه فهميدم يه آدم عاديه و ضعف هاي زيادي هم داره. حتي در اون بخل و حسادت وجود داره و توي خيلي از مسائل انسان کوچکيه و اي کاش هرگز نمي ديدمش!

شايد همين احساس رو نسبت به آبادان و خاطراتم داشته باشم. حس قشنگيه که به خاطر گذشته خوب آبادان توي ذهنم دارم بايد تجربه اش کرد تا فهميد!

من احساي کردم، دوست داري با اون حسرت باشي.

تمام گذشته يه حسرته!

من فکر نمي کنم حميد فرخ نژاد، بودنِ با اين حسرت رو دوست داشته به همين دليل انتخابش کرده. فکر مي کنم اين چيزيه که خدا کاسش گذاشته و اون هم داره باهاش حال مي کنه.

بله، سعي مي کنم باهاش کنار بيام ولي در واقع گذشته به دليل تمام داشته ها و نداشته هاش براي من هميشه يه آرزو بوده. اما در حال حاضر وقتي من به همراه اون براي داوري به يک جا مي ريم و من مي تونم از نزديک ببينمش يا باهاش حرف بزنم خيلي برام خوشاينده چون آرزوهام رو دارم مي بينم. براي خيلي ها ديدن آرزوها در آينده پيش نمياد و من از اين موضوع خوشحالم!

همه اينها مي تونه محصول مهاجرت باشه؟!

آره مهاجرت همون جوريه که يه چيزهايي رو از آدم مي گيره، در کنارش يه چيزهايي رو هم به آدم بده. يه چيزهاي مهمي رو مي گيره اما يه چيزهايي رو هم به آدم مي ده که مي تونه توي نسل هاي بعد بنشينه! مثل کارگري که پيش از زمان جنگ براي کارکردن از بوشهر به آبادان مي ياد اما هنو ز پدر و مادرش و اقوامش در بوشهر هستند. پس گورستان اونجا براي اين آدم خيلي مهمه! اين آدم يک بار در بوشهر خانه خراب شده و به آبادان اومده، هنوز در آبادان شکل نگرفته که جنگ شروع مي شه. دوباره از اونجا به يک نقطه ديگه مهاجرت مي کنه و با تمام شدن جنگ به خاطر تمام خاطره هاش دوباره به بوشهر بر مي گرده اما... اين آدم ممکنه مدل ماشينش مال همين سال ها ي اخير باشه اما عکس هاي دوره کودکي اش رو در اولين مهاجرتش و با شروع جنگ ا زدست داده.

اين زماني تشديد پيدا مي کنه که تو از جنس آدم هاي منطقي هم نباشي و از احساسات بيشتري برخوردار باشي. هميشه گفته شده انسان ها هر چقدر از خط استوا دور باشن منطقي تر هستند و به همين دليل اروپايي ها آدم هاي خيلي منطقي هستند. اما هر چقدر به استوا نزديک بشي آدم ها خيلي احساسي تر هستند. (با خنده) ما توي آبادان انگار روي خط استوا قرار گرفته ايم. خيلي احساسي عمل مي کنيم و منطقي نيستيم. براي همين حد وسط نداريم يا خيلي مهربونيم يا خيلي دشمن. من هميشه درباره آباداني ها معتقد بودم يا اونقدر باهات رفيق مي شن که توي عالم رفاقت کارهايي برات انجام مي دن که هيچ منطقي بر نمي تابه يا اونقدر سريع از تو دلگير و ناراحت مي شن که باور نمي کني.

اما من خوزستاني ها رو آدم هاي کينه اي نمي بينم.

کينه نه، سريع دلگير مي شن و به همون سرعت باهات رفيق هستن.

بر مي گردي آبادان؟

آره، بازم دارم مي رم آبادان.

اين بار مثل هميشه ديگه کسي منتظرت نيست.

چرا منتظرمه! چون هيچ کس ني ميره!مي تونست خاطراتم با اون بيشتر باشه.

در واقع کتابت قطورتر بشه.

آره، ما آباداني ها خيلي منطقه آبادان رو دوست داريم، اونجا رو دوست داريم چون مال اونجائيم ديگه.


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: