کد خبر: ۷۲
تاریخ انتشار: ۰۹ مرداد ۱۳۹۴ - ۲۲:۳۹

اختصاصی جنوبگان:

اشاره:

سال ها قبل منوچهر آتشي در مورد اشعار او و سيّد علي صالحي مي نويسد: «... اين شعرها سپيده دم تنيده ي انديشه ي شاعر پوياي جوان است. انديشه اي كه براي يافتن پاسخ پرسشي غريب آن قدر مي گويد تا جواب واقعي از ميان گفتارش سر برآورد. هرچه هست ما اين تجربه هاي سرزنده و بالنده را مي ستاييم و ترغيب مي كنيم تا به سوي رازآميزترين چشم اندازهاي شعر يورش برند و در هزار توي گمشدگي ها، كليد جادو را، بيابند، چرا كه شايسته ي آنند». سال ها بعد سيّد از اين موج شعري مدرن ايران جدا شده و شعر گفتار را به وجود مي آورد و تا به امروز آن را ادامه مي دهد. شعري كه يارمحمد معتقد است: «گفتار با خميرمايه ي ناب» است. هرمز عليپور از ديگر شاعران برجسته ي اين موج نيز كنار مي رود و راه شعر، گفتاري تصويري را پيشه مي گيرد. شعري كه يار محمد اعتقاد دارد ناب گفتاري است.

از آريا آرياپور كمتر مي داند، اما سيروس رادمنش از ديگر شاعران تاثيرگذار اين موج مثل او يك نابيِ وفادار باقي مانده است. و از هوشنگ چالنگي بزرگ و اولين ديدارهايش مي گويد. شاعر بر سينه سنگ ها هنوز هم از دوستانش كه صحبت مي كند به شور مي آيد و با حرارت خاصي از آنها نام مي برد. گاه در بين گفت و گو مكث مي كند و نگاه خيره اش، مرا به سالياني مي برد كه موج ناب از شهرستان مسجدسليمان كم كم در ادبيات كشور ريشه مي دواند. آه مي كشد ... و مي گويد: «مرا رُنه شار شعر مي دانستند» و اين تورقي در تاريخ شعر ناب بود كه مصاحبت با يار محمد اسدپور از بنيانگذاران اين موج شعري دهه پنجاه و شصت برايمان تداعي كرد.

کودکي شما چگونه گذشت؟

البته اگر بگويم کودکي من به «دقيقه اکنون» که با نام آن کتاب «شعر به دقيقه اکنون» هم خواني دارد. منظورم اين است که من 62 ساله هنوز به همان دقيقه ي کودکيم به سر مي برم. کودکي من، صداقت من، دوري از هر گونه زشتي ها و پلشتي ها. آن چه از کودکي ام مي دانم شخصيت من بود که هميشه به پاس آن رنج ها بردم! آن چه از کودکيم مي دانم همين است. الان هم آن حس ها را در وجود خود حس مي کنم و از هميشه قانع تر ـ صميمي تر، صادق تر، دوري از ريا و دروغ و حسادت تا به امروزش رسانده ام.

بسيار متعجبم! انسان هايي که به آني اشک آنان در مي آيد! چه تفکراتي در سر دارند که گاه سخت و سمج به اين زندگي دلبسته اند! دلبستگيِ پويا را نمي گويم! نوعي حسابگرانه زيستن را مي گويم که اغلب از ساحتِ يک انسان که شاعرش هم مي گويند به دور مي باشد!

همچون آن سال ها که در قايقي که از مشک آب و ني و برگ درخت مي ساختند و از آب ها دور مي شدند و به ساحل مي رسيدند، هنوز صدي پدرم را مي شنوم! که با هيبتي مي گفت:«پارو بزنيد..! پارو بزنيد! تا ساحل راهي نمانده است».

کلاس اول دبستان بودم. ساعت 8 صبح اول مهر 1335 با لباس و کفش هاي نو، گوش به صداي ناظم دبستان که کلاس بندي مي کرد. يازده بار نام مرا صدا زد، بار آخر اين صداي مادرم بود که از آن سوي ديوار کوتاه دبستان گفت: حاضر!

من کجا بودم؟ من کجا بودم!

و اگر روشن تر بخواهيد از خودتان بگوييد؟

يارمحمداسدپور هستم،نامي كه پدرم بدون مشورت با مادرم برمن گذاشت،چرا كه تاريخ مذكر بود وفمنيستي هم در كار نبود!سال 1330 به اين دنيا وارد شدم،به آنجا كه كوه بود وآبشار و طبيعت بكر ووحشي سرزمين بختياري،آن روزگاران تفنگ هاي تك تير«برنو» و «بلژيكي»به غنيمت گرفته از مزدوران هندي و انگليسي كه دست به دست معامله مي شد ،چاقو و دشنه «زنجاني»هم با آن دسته هاي شاخ «پازن»هميشه برپرشال هاي سپيد كه تا سينه بسته مي شد،بود.كلاه نمدي خسروي و گيوه هاي ملكي «نجف آبادي»و دبيت هاي 222 حاج علي اكبري هم زبانزد خاص وعام بود.در سال 1360 اولين مجموعه شعرم با نام «برسينه سنگها،بر سنگها نامها» را به چاپ رساندم وبعد ازآن من ماندم و چند دفترشعرچاپ نشده!

آيا محيط فرهنگي دوره کودکي شما، مستعد رشد و پرورش علاقمندان شعر بود؟

صداقتاً به سمت و سوي شعر رفتن، بر مي گردد به ظرفيت انسان. حالا چرا مي گويم «انسان»! چرا که انسان به طوري ذاتي شاعر است! يا آن که دل به دريا مي زند و خيال انگيزي هايش را مي نويسد که به آن شعر گويند.

شاعر شدن انگيزه مي خواهد، شاعر شدن انسانيت مي خواهد! شاعر شدن پاکي و حيات پاکيزه مي خواهد و بسياران ديدم که توسط «شعر» به پاکي ها و صداقت ها رسيدند! آري هميشه محيط فرهنگي مستعد رشد و پرورش علاقمندان شعر بوده او هست.

شما به همه ي «ژانرها» بينديشيد، انگيزه هايي دستگيرتان مي شود: يکي از دوستان «نيما يوشيج» در نامه اي به او مي نويسد؛ «من اکنون بر تخته قالي هاي دست بافت نشسته و براي شما نامه مي نويسم». مدتي بعد نيما يوشيج در پاسخ مي نويسد: «اي کاش برايم مي نوشتي من اکنون بر تخته سنگ هاي يوش نشسته و نامه مي نويسم».

اين ها الگوهاي ما هستند، حتا رنگ لباسشان، مدل کفش و زندگي خصوصي شان براي ما الگو بوده است که اکنون مي بينيد!

يکي از خصلت هاي خوبي که ما 5 تن شعرِ «موج ناب» داشتيم مسائل دوستي هاي ما بود و انسان دوستي ما و انسانيّت ما! که از زندگي «فروغ فرخزاد» در کنار بيماران جذامي بگير که چگونه است يک زن جوان به ميان جذاميان مي رود و از آن ها فيلم و عکس هاي مستند تهيه مي کند!

انسان دوستي هوشنگ چالنگي و مرحوم مجيد فروتن فقيد و ده ها شاعر ديگر ما را با زندگي هاي شاعرانه آشنا ساخت.

شما «مجله فردوسي» را به خاطر نداريد. اين مجله ادبي شايد يک ميليون شاعر داشت که اغلب اشعارشان را به اين مجله مي دادند و در همين مجله کارگاه شعر نيز داشتند که جوانان را با صنعت شعر آشنا مي ساخت.

اما از بحث خودمان خارج نشويم، ديگر اين که محيط فرهنگي ما «مسجدسليمان» بود که به شهر «اولين ها» معروف بود و ما در چنين بستري رشد و نمو کرديم. مثلاً بازي پينگ پونگ در ايران يک تيم داشت و آن هم تيم مسجدسليمان بود. تهران نداشت اما مسجدسليمان داشت. حتي فيلمي که در باشگاه نفت آبادان و سينماي مرکزي و سينماي 3 ريالي مسجدسليمان نشان مي داد همزمان، آن اينگونه بود که فيلمي که در سينماهاي غرب نمايش مي دادند همزمان با آن در شهرستان مسجدسليمان در سينماي 3 ريالي شرکت نفت روي اکران مي رفت و ما تماشا مي کرديم. اگر نفت را بردند اما مدرنيته را وارد کردند. و کلوپ هاي هنري و سالن هاي مختلف بر پا کردند!

سينماها و سالن ها و حتي اتوبوس ها مختلف بودند. کارگر، سالن خود را داشت و کارمند سالن خود!

اتوبوس کارمندي، هرگز کارگران را سوار نمي کرد! و اين تبعيض و گوناگوني ها از طرف ديگر اذيت مي کرد و به شدت اين فاصله طبقاتي را لمس مي کرديم و براي جواب اين پرسش هامان به «شعر« و «هنر» روي مي آورديم! و اين چند گانه بودن ها ما را رنج مي داد که گاه در کارهامان ديده مي شود!

خلاصه کلام با يک مثال اين بحث را تمام مي کنم. شما تا زماني که جاده آسفالته وارد روستايي نشده باشد همه چيز آن روستا بکر و دست نخورده و طبيعي است. اما همين که خط جاده به روستايي که در کنار آواي وحش بوده است، کشيده شد آثار زندگي شهري و مدرنيته را مي شود حس کرد. چون به روستايي که رفته بودم تخته بازي شطرنج را ديدم مرا به فکر وا داشت ناگهان متوجه شدم که اين روستا خط آسفالته دارد در واقع با اين جاده به تمدن نزديک شده است! طبيعي است که شرکت نفت مسجدسليمان 5 سالن سينما داشت و کلوپ هاي مختلف از نقاشي بگير تا خطاطي و تئاتر و سينما و شعر و...

چطور با شعر آشنا شديد؟

نخستين شاعري که مرا با شعر آشنا ساخت، دبير ادبياتمان بود زنده ياد «علي مقيمي» و بعد از او شاعر فرهيخته و الگوي اخلاق و انسان دوستي آقاي «هوشنگ چالنگي» بود که مرا با شعر مدرن آشنا ساخت که نتيجتاً به نوعي گويش شعري رسيدم که بعدها زنده ياد منوچهر آتشي «موج ناب» را بر آن گذاشت. هوشنگ چالنگي در اشعارش تصاوير و کشفيات عجيب و جادويي موج مي زد! شعر او؛ شعري رازمند، ابهام گرا، شوريدگي، فرهيختگي بود. شعر او متفاوت تر از شاعران «شعر ديگر» هم بود!

اولين دفتر شعرم با نام «بر سينه سنگ ها، برسنگها نام ها» در 2000 شماره چاپ و پخش گرديد. شايد اگر آمار درستي در دست داشتم همان 3 ماه اول توزيع آن ناياب شد و آن چنان بر سر زبان ها افتاد که امروز که 32 سال از چاپ آن مي گذرد هنوز در گوشه و کنار نشريات از آن به نيکي ياد مي شود و به خاطر دارم که در اهواز کپي اين کتاب را در اختيار مشتريان مي گذاشتند. چرا که به يک باره اين کتاب ناياب گرديد.

با شعر نو و جريان هاي آوانگارد آن روزگار چطور ارتباط پيدا کرديد؟ فضاي نشست ها، انجمن ها و محفل هاي شعري آن روزگار را تشريح بفرمائيد؟

من تا حدودي از فضاي شعر آن زمان و نخستين شاعري که به او برخوردم و جريان هاي آوانگارد مرسوم آن دوره گفتم. اما اضافه کنم که شعرهايم پس از نام گذاري «موج ناب» بر آن و انتشار ويژه نامه هاي ما 5 نفر در مجله تماشا سرعت گرفت و ادامه يافت و پس از حرکت هاي مردمي در انقلاب سال 57 البته اين سبک ادبي متوقف ماند اما گاه اين سبک ادبي، نفس نفسي مي زد! و در برابر شعر نيمايي ، «نيم نفسي» از «شعر ناب» وجود داشت! چرا که واقعيت رئاليسم بود که گاه بر «سورئاليسم»غلبه مي کند! اما من هنوز معتقدم که جريان شعر معاصر ايران سرانجام به همان پاشنه ي «موج ناب» خواهد چرخيد!

چرا که هميشه موج ها بر مي گردند! رجعت مي کنند! موج ها نمي ميرند! اما متوقف مي شوند! «شعر موج ناب» مشغولِ باز آمدن است! با اندکي «رمانتيکِ اجتماعي» بسيار رقيق! امروزِ ما دنبال ديروز است. پنجاه سال پيش مجيد فروتن فقيد در شعري گفت: «چون جهاني که همواره کوچک مي شود»، چند روز قبل آقاي هوشنگ چالنگي در پيام خودشان به همين مناسبت گفته بود اشعار فروتن را علاوه بر خيال انگيز يا عينک علمي بخوانيد. من به اين قسمت شعر فروتن بسيار انديشيدم،ديدم واقعاً جهان چون دهکده جهاني انگار کوچک مي شود. به سرعت انتقال خبرها از نقطه اي به نقاطر ديگر اين جهان بنگريد!

معني منظورتان اين است که اشعار فروتن را با عينک علمي بخوانيم؟

من به همه دوستداران شعر هوشنگ چالنگي و مجيد فروتن و اشعار «حجم»، «ديگر» و «موج ناب» پيشنهاد مي کنم که اين اشعار را با عينک علمي هم بنگرند و در باب آن ها تفکر کنند. شعرهاي هوشنگ چالنگي مانند؛ «پذيرفتم/ از کاراي آتش مرغي به جا بماند. دانه چين. تصوير است... يا چيست مي چرخد به کول خويش/د ر نيام باد خورد؟/ از نقره مي تند/ سري براي خاطره/ دلي براي مُرد/ يا... نيازهاتان را/ به پره هاي خوبم/ که اين چنين بي انحراف مي چرخم/ يا: آتش مرگزده / جز موران سپيد/و...بهم مي خورند/غلامان يخ بسته آسمان/ يا ديگر هيچ سگ / کهرباي دريده اش را نمي يابد.

چه اشکالي دارد که گاه با بينش علمي هم به اين شهرها بنگريم.

فضاي عمومي محل سکونتتان چقدر در گرايش شما به هنر موثر بوده است؟

بي تاثير نبوده البته...

آيا کسي بوده که در زندگي هنري شما نقش تاثير گذار داشته باشد؟

بله من از همه ي شاعران اثر گذار جهان، بي تاثير نبودم !

هر چند که بارها منوچهرآتشي اذعان نمود که اسدپور شعري دارد که شائبه ي تقليد را از آن دور مي کند!

من در يکي از اشعارم «باغ ملي» را به کار گرفتم. دوستي آمد و گفت که اين «باغ ملي» را بردار ! گفتم چرا؟ گفت: رنه شار درکتاب «کرکره هاي کشيده ي چاک چاک»، در يکي از اشعارش«باغ ملي» دارد. من اگر چه خنده ام گرفت که ما شايد که نيم قرن جلوتر «باغ ملي» را شرکت نفت مسجدسليمان براي پرسنلش تاسيس و راه اندازي نمود. اين«باغ ملي» شد نقطه ي جوش ما که اغلب براي اظهار سوادش به اين و آن تکرار کرد و همه جا جواب حرفش را مي گرفت! اگرچه من هرگز از او رنجور نشدم. خب ديگه هر کس اعتقادات خودش او دارد.

واقعاً بگويم که زبان و نگرش ام به شعر کاملاً زير تاثير هوشنگ چالنگي بوده و هست و به اين اثر پذيري هم افتخار مي کنم.

چگونه به فکر چاپ کتاب اولتان افتاديد؟

عامل اصلي چاپ کتاب من و مابقي گروه «موج ناب»، ويژه نامه هاي شعر ما در مجله «تماشا» بود با دست نوشته هاي آقاي منوچهر آتشي مسئول صفحه ادبي «تماشا» که ما را بر آن داشت که اشعارمان را به صورت کتاب در اختيار مردم بگذاريم چرا که استقبال از شعر «موج ناب»، هر لحظه بيشتر مي شد و از ميان شاعران پيشکسوت هم گاه بودند شاعراني که به زبان «موج ناب»، شعر مي سرودند و علاقه نشان دادند.

کتاب «دل چه پير شود چه بميرد» دفتر شعر آريا آريا پور (حميد کريمپور)، چند ماهي قبل از من چاپ شد و پس از آن «برسينه سنگ ها،برسنگ ها نام ها»ي من چاپ شد البته به همت آقاي بهمن شاکري و دکتر اميد روحاني که من از همين جا از جناب دکتر روحاني تشکر مي کنم و پس از آن کتاب هاي «با کودک و کبوتر» و «نرگس فردا» آقاي هرمز عليپور هر کدام به فاصله ي چند ماه ظاهراً چاپ گرديدند اما شگفتا! به ناگهان شعر دوستان عزيزم آقاي سيّد علي صالحي و هرمز عليپور به سوي «گفتار» کشانده شد و تنها من و زنده ياد سيروس رادمنش و آريا آرياپور بر «موج ناب» مانديم و بسا نسل هاي جوان از ما پرسش هايي داشتند که من در حد توان به معرفي «موج ناب» همت گماشتم و تا کنون چندين همايش «موج ناب» پيشنهاد و راه اندازي نمودم که حتي همين الان هم ادامه دارد.

شاعر و کتاب هاي مورد علاقه تان در آن زمان؟

از شاعران هوشنگ چالنگي، بهرام اردبيلي،مجيد فروتن، يدالله رويايي، فروغ فرخزاد، فيروز ناجي، بيژن الهي و بطور کلي شاعران «حجم» و «شعر ديگر» مورد علاقه ام بودند.

علاقه ام در زمينه کتاب هم مربوط به کتاب همين شاعران بوده است، و رمانه اي امريکاي لاتين شعر مدرن اروپا، شاعران سمبوليسم فرانسه، شارل بودلر، رمبو، پاز، پل ورلن، لوييي آراگن و کتاب هايي مثل افسانه ي ژولين مقدس و اشعار لورکا به ترجمه و اهتمام بيژن الهي، سالامبو و...

از چگونگي شكل گيري «موج ناب» را برايمان بيان بفرماييد؟

روزگار، سال 55 بود و جواني فصل شورانگيز عمر، ديد و بازديد من با «هوشنگ چالنگي» معتقد به نوعي گويش شعر رسيدم كه آن را به دوستان شاعرم آقايان، هرمز عليپور، سيد علي صالحي، سيروس رادمنش، آريا، آرياپور در ميان گذاشتم. ما پنج نفر دور هم كه جمع مي شديم شعرهاي دو كتاب «شعر ديگر» را با اشتياق مي خوانديم به ويژه شعرهاي «هوشنگ چالنگي» و «بهرام اردبيلي» و ... آن روز گار كتاب «بنياد شعر نو در فرانسه» را دست به دست به همديگر مي داديم و آن را مطالعه مي كرديم. شعرهاي «شارل بودلر»، «لويي آراگن»، «رمبو»، «ژاك پره»، «پل ورلن»، «اليوت»، «رنه شار» و ... را مي خوانديم. ديوانه «سالامبو» بوديم و «حلاج» به زير متكاي «سيروس رادمنش» و «صد سال تنهايي» دم دست «آريا آرياپور» و كتاب اشعار «لوركا» چونان كيف دستي! دست همه ي ما!!

اعتقاد به دنياي »فرديت« داشتيم و از جمع و جمعيت ها نالان! كه محمد حقوقي مي گويد: اينان [يعني ما] »نيروي دافعه ي ما قوي تر از نيروي جاذبه مان بود!« البته من اين حرف را قبول ندارم. انسان بايد بداند چه كسي را دفع مي كند!؟ و چه كسي را جذب!؟

في المثل همين پنج نفر ما اگر نبود «جاذبيت» ـ «تابعيت» ـ «عامليت» هرگز رشدي در كار نبود، چرا كه انسان اول جذب مي شود و بعد تابع و سپس عامل، حالا اين جاذبيت مي تواند شعر باشد، مي تواند »خداوند» باشد و يا خداي ناكرده مي تواند «شيطان» باشد. آن روزگار ما خيلي از شاعران را قبول نداشتيم. حتي بسياري از شعرهاي «نيما»، «شاملو»، «اخوان» را نمي خوانديم اما شعرهاي «محمود شجاعي»، «رضا زاهد» و ... با اشتياق مي خوانديم و اين كتاب «چهارشنبه ي خاكستري» بود كه علي الدوام درجيب كت مخملي من جا خوش كرده بود! اي .. جواني ... فكر مي كردم از رُنه شار چيزي كم ندارم.

هر چه بود اعتماد به نفس داشتيم. ما قصد نداشتيم يك سبك ادبي تشكيل دهيم، بلك ما به گويشي از شعر رسيده بوديم كه اين گويش مي توانسته از سنت بگذرد! و گذشت. ما به شعر مدرن و آوانگارد زمان خود رسيده بوديم. تمام نگاه ما به ايجاز در كلام فرم و كشف واژه و تركيبات بكر در شعر رسيديم. و پيوند «ناب» با عناصر طبيعت نيز قابل درك است. كه زنده ياد «منوچهر آتشي» عنوان «شعر ناب» را بر شعر ما گذاشت. و براي ما در مجله ي «تماشا» ويژه نامه ها چاپ زد. شعر ما شناسنامه ي خود را داشت. «شعر محفلي» بود، شايد ما در آن دوران جواني به دنبال گمشده اي مي گشتيم و يا به دنبال شناخت خود و جهان پيرامون و شايد به دنبال «خداوند بزرگ»بوديم. معلم ما، استاد ما «منوچهر آتشي» دست ما را گرفت و به طرف «شعر ناب» برد. اين حس جستجوگري ما بود كه به يك سبك ادبي تثبيت شده در فرهنگستان هاي كشور و حتي خارج از كشور منجر گرديد و بسيارند شاعراني كه در گوشه و كنار كشور و حتي خارج از كشور خود را شاعر ناب مي دانند، كه از شعر آنان نيز پيداست، كه چقدر تاثير گرفته اند، و ما چه مقدار تاثير روي جامعه ي فرهنگي گذاشته ايم.

چگونه همديگر را پيدا مي كرديد؟

حدود هاي عصر به تنها خيابان شهرمان در اطراف «دكه مطبوعاتي اسكندر» منتظر «تماشا»، «فردوسي» و ... بوديم و پس از آن به خانه ي يكديگر مي رفتيم و كار شعر مي كرديم. و دوستي ها به هم خيلي بود، كه يادش بخير.

به نظر شما آيا شعر ناب به شعر ايران تحميل شد؟

شعر ناب به شعر ايران تحميل نشد، بلكه به شعر ايران تحسين شد. شعر ايران با آغوش باز به استقبال «شعر ناب» آمد مي توانيد به كتاب هايي كه در اين زمينه چاپ شده است، مراجعه كنيد.

با وجوه اشتراكاتي كه در مفاهيم شعري داشتيد چه چيزي مثلاً يار محمد اسدپور را از ديگران جدا مي كرد، در واقع وجه يا وجوه تمايز شاعران ناب چه بود؟

اگرچه شعر ما به همديگر نزديك بود و اين به خاطر حشر و نشرها بوده است و فرهنگ قومي ما و شهري كه ما در آن زندگي مي كرديم. خانه شركتي ها، باغ ملي، دو اتاقه، چهار اتاقه، بنگله و ... طبقات و فاصله ي طبقاتي را درك كرده بوديم و فريادمان مثل هم بود! اما به شما عرض مي كنم كه مرحوم «آتشي» هم فهميد شعر ما شناسنامه ندارد. زبان شعر ما با يك بصيرت مي توان روي گويش هر كدام ما «لحن» ويژه خودش را دارد. ممكن است ما پنج نفر روي «اورست» ايستاده باشيم اما هر كدام ما به منظره ي دلخواه خود نگاه مي كنيم. يكي به درخت نگاه مي كند، ديگري به دريا و جويبار و نيز ديگري به حركت ابرها و ...

خب اگر هر پنج نفر شما در همان مثال به درخت و يا به حركت ابرها نگاه مي كرديد چه اتفاقي مي افتد؟ آيا همه از يك منظر مي ديدي كه در سايه ي ناب قرار بگيريد و يا وجه ديگري است كه باعث اين نوع تفاوت ها مي شود؟ چرا كه اگر براي مثال فريادتان مثل هم باشد كه باعث ايجاد تكرار در اين سبك شعري مي شود؟

گفتم كه شعر هر كدام ما شناسنامه ي ويژه خودش را داشته و دارد. آن كوه نگرش كلي ما به هنر شاعري است و نگريستن هر كدام از ما به منظره ي دلخواهش همان شناسنامه ي شعري ما مي باشد. في المثل اگر از ميان يك رديف (لين) خانه شركتي مطول گذر مي كرديم هر كدام مان چيزي به ذهن مان مي رسيد و دچار خيال انگيزي خاص خودمان مي شديم. يكي ممكن بود از بوي قورمه سبزي خوشش بيايد و ديگري لي لي بازي كودكان ميان لين! گويش شعري ما لحن و لهجه خودمان را داشته است اما آن چه مشترك بود ايجاز در كلام، فرم و پيوند شعرمان با عناصر طبيعت مي باشد و الّا كمپوزيسيون شعر ما تفاوت هاي خودش را داشت.

در واقع مي توانيم بگوييم كه معاني اگرچه يكسان بود اما برداشت هاي متفاوتي صورت مي گرفت كه در زباني مشترك با لحن هاي مختلف ارائه مي گرديد؟

بله كاملاً درست است.

يكي از سوالاتي كه همواره ذهن مخاطب را به خود مشغول مي كند چه چيزي باعث گرديد، بنيانگذاران موج ناب از جمله سيد علي صالحي كه شعر گفتار را به وجود آورد و يا هرمز عليپور كه به نوعي به گفتار تصويري مي پردازد از اين نوع شعر فاصله بگيرند. آيا اين شعر به تكرار رسيده است؟

هرگز به تكرار نرسيده است. سيد علي به گفتار با خميرمايه ي «ناب» رسيده است، هرمز عليپور هم به لحن ناب گفتاري، سيروس رادمنش و من زبان شعرمان همان گويش «ناب» است. از آريا آرياپور هم خبري ندارم. گمان مي كنم كمتر مي نويسد و چاپ نمي كند، شنيدم به سلك دراويش پيوسته و براي آرامش و آمرزش خويش به عبادات مشغول شده است.

نوعي سوررئاليسم در شعر ناب وجود دارد؟

بله در شعر ناب «نوعي سورئاليسم»هست. سوررئاليسم در واقع در مقابل رئاليسم است. رئاليسم يعني واقع گرا. سوررئاليسم به معني واقعيت هايي كه با نوعي خيال انگيزي عجن مي شود و يا به بيان ساده تر نوعي واقعيت ها كه به ميهماني عاطفه از يك سو و از سوي ديگر به مهماني تخيل مي رود. چرا كه اگر بگويند يك هواپيما به دم يك گنجشك در فضا حركت مي كند باوركردني نيست! اما چون خيال انگيز است مي تواند در شعر ما به كار رود. و ديگر اين كه شعر ناب به نوعي شعر مذهبي نيز مي باشد شاعر «شعر ناب» به ذات مقدس الهي و وجود يكتايي پروردگار به شدت معتقد است.

البته برداشت من از مذهبي بودن شعرتان اين است كه نوعي عرفان در شعر ناب وجود دارد وگرنه با توجه به اين كه شعر ناب در واقع شعر مدرن ايران محسوب مي شود با اين حرف شما در تضاد به نظر مي رسد چرا كه مذهب نيز به نوعي به سنت بر مي گردد؟ و شعر ناب از سنت عبور مي كند.

شعر ناب از سنت مي گذرد اما مذهب با مفهومي كه شما گفتيد مي پيوندد چرا كه مذهب نوعي عرفان و انديشه ي نهفته است كه مي تواند در شعر ناب اندوخته گردد. في الواقع شعر ناب مي گفتيم كه بتوانيم شاعر و عارف باشيم چرا كه مذهب لبريز از عرفان است البته از روي ديگر مذهب هم بگوييم اين كه مي گويند روشنفكران مذهب ستيزند! من قبول ندارم. چرا كه من دو سال قبل از انقلاب در تهران زندگي مي كرديم. يك روز «عاشورا» واقع در «اميريه خيريه» يك عكاس معروف آن زمان كه نامش را به خاطر ندارم همراه با چند نفر از هنرمندان تئاتر و نيز بعضي شاعر و نويسنده و فيلمنامه نويس با پيراهن هاي مشكي در روضه ي امام حسين (ع) شركت كردند. من به چشم خود ديدم كه خالصانه براي سالار شهيدان مي گريستند با نيما يوشيج نام آور در «يوش» در زادگاهش هر سال ماه محروم براي امام حسين (ع) دسته راه مي انداخت مي گفتند: نيما يوشيج خودش شخصاً «علم» بلند مي كرد! او در كنار شعرش عبادات خودش را انجام مي داد.

قبل از انقلاب در يكي از نشريات ادبي آن دوران «يداله رويايي» در يك مصاحبه ي مطبوعاتي مي گفت: «من پيرو و دوستدار اميرالمومنين (ع) هستم»، كه هنوز مجله اش هست. يا شاعران شعر ديگر ... همچون بيژن الهي و محمود شجاعي به نماز و روزه و دعا و نيايش مشغولند! اصولاً روح تعبد كه همان بزرگي انسان است در زندگي شخصي شاعران «شعر ديگر»... به وضوح مشاهده مي شود. مرحوم جلال آل احمد پس از زيارت خانه خدا چون بر مي گردد كتاب معروف «خسي در ميقات» را مي نويسد كه آن زمان به چاپ دوازدهم رسيد! اين زيبنده ي روشنفكران نيست كه بگويند اينان با مذهب كاري ندارند! اين دروغ است كه از ناحيه برخي از منورالفكرهاي گمراه كه گناهشان نابخشودني است، اينان هرگز زندگي آرامي ندارند، مگر خداوند نجاتشان بدهد! مگر نه اين كه خداوند هزاران بار از «مادر» به انسان نزديك تر و دلسوزتر است؟

از تاثير موج ناب بگوييم به شاعران ديگر نقاط کشور؟

زماني که «نوعي گويش» در ميان ما 5 نفر بر مطبوعات ادبي و سنگين آن زمان به مسئوليت صفحه شعر زنده ياد منوچهر آتشي به وجود آمد. آتشي عنوان «موج ناب» را بر آن گذاشت و شاعران ديگر با خواندن اشعار ما انگار ردِّپاي شعر را يافته اند! که همان زمان گفته شد شعر «موج ناب» مانند گلي است که سر برآورد آن هم در مسجدسليمان. اين رمز موفقيت ما بود که مدرنيته را از دروازه هاي شهرهاي مختلف کشور عبور داده بوديم. اين گونه شعرها به نحو بيان بالايي از شعر مدرن قرار گرفت. به خاطر دارم که در يک گفت وگوي صميمانه با مجله «دنياي اقتصاد» در مقابل سوالي چنيني گفته بودم شعر ناب نتيجه قرائت گشت هاي ما بوده است.

از شعر ديگر هم بگوييد؟

شعر ديگر مجموعه اي بود که در گيرنده آثار شاعراني مثل هوشنگ چارلنگي، بيژن الهي، بهرام اردبيلي، فيروز ناجي، محمود شجاعي و رضا زاهد بود. آن ها دو دفتر منتشر کرده بودند با عنوان «شعر ديگر» که ما آن شعرها را مي خوانديم و در ذهن و زبان ما تاثير مي گذاشت. فرم در شعر ناب نقش مهمي ايفا مي کند، کشف کلام تصوير براي ما ايده آل بود. ما در آن موقع متوجه حرکت قشنگ خود نشده بوديم که هر روز که مطبوعات را ورق مي زديم اين گويش شعر «موج ناب» بود که در ماه هاي اول انقلاب مي جوشيد و حرکت مي کرد و به پويايي مي رسيد.

با توجه به گرايش شاعران به سوي مدرنيته و قالب هاي پست مدرن چه نظري داريد؟

شما درسوالتان، مسئوليتي سنگين را به من محول نموديد. من فکر مي کنم روح نيما، فروغ ، سپهري و... در عذاب است! قرني ديگر گذشت و شاعران مي روند تا به خلاقيّت هاي تازه اي دست يابند. شعر هم براي خودش شناسنامه اي دارد با اين تفاوت که هر قدر پيرتر شود دوست داشتني تر مي نماياند، در شعر مرگ وجود ندارد اما بايگاني شدن وجود دارد اما اگر شعري و يا سبکي در يک دوره اي چهره بنماياند اگر چشم انداز نداشته باشد به بايگاني تاريخ سپرده مي شود تا شاعران آينده طرحي نو فرا روي بشر بگشايند. تا دستاوردهاي قرن جديد چه باشد، عمر نوح مي خواهد که کفاف عمر اکنونيان را نيست! در هر دهه اي انديشه ي تازه اي در شعر پديدار مي شود و به تبيين خود مي پردازد.

شما شاعران دهه 40 تا 50 را در نظر بگيريد يک نوع «ژانرها» و مشخصه هايي درب مي گشايد تا شاعراني که از راه رسيده اند و دق الباب کرده اند وارد شوند.

في المثل: دهه40 شعر «نصرت رحماني» به شعر عشق لاتي قهوه خانه اي مشخص مي شود. شعر «فروغ فرخزاد» به زايش ديگر و سترگ مي رسد. شعر «سهرا سپهري» به نوعي نقاشي با ترسيم حسّ بشري مي رسد، ولي شعر عرفان و منتزع از شعر شاعران روزگار خودش است. به گونه اي که گويي شاعر در سکوت شب نشسته است و صداي سريدن يک مارمولک را از روي تخته سنگ مي شنود و به مردم گزارش مي دهد.

دهه هاي ديگر نيز فراز و نشيب و شناسنامه خودش را دارد وقتي به شعر «حجم» مي رسيم، ايهام در شعرها بيشتر به چشم مي خورد و نوعي بريدن شاعران از دهه قبل خود و يا به گونه اي سنت شکني ها چشمگيرتر است. بدين طريق «شعر زمانه» شعر پويا مي شود و مي پيمايد اين بيابان وسيع را تا به کشف هاي تازه تر نازل گرد. شعر حجم شعر مدرن زمانه خودش است يعني علاوه برتازگي آرايه هاي شعري، به درک تازه تري از شعر مي رسد و بوي کهنگي شعر شاعران قبل از خودش را حس مي کند. البته اين کهنگي نه معناي کهنه بودن است و يا بدعت گذاري شاعران تازه نفس است، بلکه تکامل شعر را مي گويم، چه از لحاظ تکنيک و چه از لحاظ مضمون هاي تازه و سرانجام کشف واژگان و ترکيبات نو شعر معاصر است.

يعني شما به اين گونه ها، يعني پست مدرنيسم و مدرنيته به شرط آشنايي با مکاتب معتقديد؟

اعتقاد من به وجود اين گونه ها و يا عدم آن؛ تاثيري در بود و نبود آن ندارد، هر روز در جهان هزاران ادعا مي شود طبيعتاً هزاران موافق و مخالف به وجود مي آيد، اما اگر نظر مرا مي خواهيد بايد بگويم شعر مدرن، پست مدرنيسم و .. در جهان به شرط فراگيري مکاتب موفق بوده است.

در کشور ما مردم به واسطه کم کاري منتقدين، درک روشن و شفافي از اين گونه مولفه ها ندارند! يعني اصولاً نبايد هم داشته باشند چرا که اساتيد ما، منتقدين ادبي ما در خصوص پست مدرنيسم در شعر، استخوان لاي زخم گذارده اند! من تقصير را به گردن منتقدين مي اندازم! وگرنه جواني که هنوز حافظ را نشناخته است چگونه از مدرنيته دم مي زند! و فاجعه بار اين که درک روشني هم نداشته باشد.

پست مدرنيسم ها ادعا مي کنند که اگر يک ملودي موسيقي گوش دهند خيلي راحت مي گويند اين موسيقي نيست فقط بازتاب صداي مرغي است که انجير خورده! يا بادي است که به فروشگاه شيپور فروشي وزيده است! و سرانجام ما نوعي درک نامرئي و شبه گونه از آن داريم! يعني هر پديده را خود آن پديده نمي بينند!

مانند: افلاطون و همان مسئله معروف غار! شما در غار نشسته ايد و بر ديوار آن فقط سايه هايي را مي بينيد اما به بالا که بنگريد به عالم واقعي صعود خواهيد کرد.

به نظر شما الفباي مدرنيته چيست؟

در دوره رنسانس انديشه هنر مدرنيته مطرح گرديد. شاعر مدرنيته بايد با فلسفه هگل، افکار نيچه، مکتب اگزيستانسياليسم و سمبوليسم آشنايي کامل داشته باشد آن گاه مدعي هنر مدرنيته باشد. ما در کار برخي از جوانان خودمان به اقتضاي شعرشان نه مدرنيته را مشاهده مي کنيم و نه سنت شکني را، بلکه اين فکر جديد به دليل جذابيتش جوانان ما را به اشتباه انداخته است. اگر اين مبحث را بخواهم از منظر ديگري بيان کنم بايد به نفي الفباي مدرنيته يعني به نفي فلسفه هگل، افکار نيچه، مکتب اگزيستانسياليسم و سمبوليسم ها بپردازم و اين مبحث مجال آن را ندارد، مهمترين انگيزه پناه بردن به پست مدرنيسم سردرگمي بشري است مانند: افکار ژن پل سارتر که در کتاب «گوشه نشينان آلتونا» به وضوح ديده مي شود عده اي نشسته اند گويي منتظرند تا رهايي يابند، اين همان افکار اگزيستانسياليسم هاست که امروزه در غالب پست مدرن چهره مي نمايد.

به نظرشما شاعرچه رسالتي دارد؟

رسالت الهي.بقول شارل بودلرشاعرملي فرانسه: شاعران و پيامبران در كنارهمديگراند چرا كه به هردوالهام مي شود.

آينده شعرنو راچگونه مي بينيد؟

بسيار طوفاني.

به اختيار خودتان اگر به مطلبي دوست داريد بپردازيد، بفرمائيد؟

سخن من با تعداد اندکي از جوانان است که شعر مي نويسند ضمن اينکه مي پذيرم جواني فصل شورانگيز عمر و فصل انتخاب هاست، چقدر زيبا بود اگر از تجربيات پيران را بپذيرند، که گاه آن چنان انسان را خسته مي کنند که آدم از آدم بودن خودش خجالت مي کشد!

چه کسي بود که گفت اگر تجربيات ديگران را بکار نبنديد خودتان مجبوريد دوباره تاريخ را تکرار کنيد!


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: